نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 22:35
دانشجوی جغرافیا:مکان، آب و هوا و شرایط محیطی در او تاثیری ندارد چون او همه جا هست!

دانشجوی مهندسی:
شجاعتش برایم قابل تحسین است چون ماکت هر پل یا ساختمانی را که می سازم بدون توجه به احتمال تخریب آن، به رویش می رود و افتتاحش می کند!

دانشجوی پزشکی:
تنها موجودی است که از تیغ تشریح من هراسی ندارد و به طرفم می آید تا با فدا کردن جانش موجب پیشرفت علم پزشکی شود!

دانشجوی مدیریت:
با آن جثه کوچک، آنچنان خانواده پرجمعیتش را مدیریت و اداره می کند که انگار مدیر بودن باید در خون هر کس باشد و درس خواندن بی فایده است!

دانشجوی زبان و ادبیات فارسی:
او هیچوقت حرفی نمی زند ولی با سکوتش هزاران حرف را به من می آموزد!

دانشجوی روانشناسی:
درون گرا، خجالتی، کم حرف، یک شخصیت منحصر به فرد!

دانشجوی علوم سیاسی:
به هیچ دسته و گروهی وابسته نیست، تک و تنها برای هدفش تلاش می کند!

دانشجوی برق:
وقتی روشنایی و خاموشی در نحوه حرکت او بی تاثیر است من را متوجه نیرویی فراتر از برق می کند!

دانشجوی کامپیوتر:
مغز کوچک او با آن همه ذخایر اطلاعاتی بسیار پیشرفته تر از فلش 32 گیگ است!

دانشجوی فیزیک هسته ای:
زندگی در خوابگاه حق مسلم اوست!

دانشجوی تربیت بدنی:
آنقدر عضلاتش نیرومند است که می تواند از دیوار راست هم بالا برود!

دانشجوی زبان شناسی:
هیچکس زبانش را نمی فهمد!

دانشجوی علوم تربیتی:
شیوه تربیتی او در تعلیم فرزندان بی شمارش برایم قابل احترام است چرا که تمام آن فرزندان بی چون و چرا ادامه دهنده راه او می باشند!

دانشجوی زمین شناسی:
کاش می توانستم به مانند او به اعماق زمین بروم و ندیدنی ها را ببینم!

دانشجوی زبان انگلیسی:
! It is always silent

دانشجوی تاریخ:
گذشت اعصار و قرون نتوانسته هیچ تاثیری در ظاهر و عقاید و شیوه زندگی او بگذارد!

دانشجوی فلسفه:
همیشه فلسفه وجودی او برایم سوال بوده ولی مطمئنم که در پس خلقتش هدفی والا نهفته است!

دانشجوی هنر:
هیچوقت منتظر نمی شود تا بتوانم پرتره اش را تمام کنم!

دانشجوی مکانیک:
با الهام از او توانستم خودرویی بسازم که هم در آب و خشکی حرکت کند و هم بتواند از سطوح صاف و صیقلی بالا برود!

دانشجوی آمار:
بدون شک از یک روش آماری قوی برای محاسبه تعداد فرزندانش بهره می برد!

دانشجوی اخلاق:
آنقدر با مرام و پایبند به اخلاقیات است که تا به حال نگذاشته هیچکس اشک او را ببیند حتی زمانیکه فرزندش را جلوی چشمانش له می کنند!

دانشجوی علوم ارتباطات: تا او هست، هیچکس تنها نیست!
 

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 22:43
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 14:35
لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک، میتواند معماری بنایی را نجات دهد

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 20:2
آهای بهونه دلتنگیام...

 

کاش بودی تادرداین دل لعنتی رومی شنیدی...

 


من امشب آوای بارانودیدم٬

 


مثل همه آدما٬

 


اماتوی دلم خالی شد٬

 


به این باران لعنتی حسودیم شد٬

 


یعنی میشه بابای منم بعد20 سال دوبار بیادپیشم؟

 


فقط الان گریه کمکم میکنه...

 


اگه پسربودم,میرفتم توخیابون وفقط سیگارمیکشیدم واشک میریختم...

 

 


حیف ازین زندگی...

 

 

رفیق:

 

 


اگه باباداری,خیلی قدرشوبدون٬

 


اگه نداری,خوب میفهمی من چی میگم...

 


حتی حال الانموخوب میفهمی...

 


خدایا...

 


بابای هیچ کیوازش نگیر٬

 

 

بلندبگوآمین...

 

 


امشب شب سختی درپیش دارم...

 

دلم داره دل دل میزنه واسه دلتنگی بابام...

 


کاش میشدفقط یه لحظه٬

 

 

فقط یه ثانیه ٬

 

حتی ازدورمیدیدمش...

 


حیف ازین لحظه های لعنتی که بدون عزیزام میگذره...

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 11:12
یادمان باشد
وقتی کسی رابه خودمان وابسته کردیم
دربرابرش مسئولیم…
دربرابراشکهایش،
شکستن غرورش
لحظه های شکستنش درتنهایی ولحظه های بی قراریش…
واگریادمان برود…
درجایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 0:44

همیشه تاریکی کریه نیست !

آبروی نور را برده این خیانت روشن.

.

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ، خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد ، خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ، خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد . (شکسپیر)

.

ای نارفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم
زیر پایم را زود خالی کردی . سلام پر مهرت را باور کنم.یا پاشیدن زهر خیانتت را

.

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ، نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ، به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ، نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی ،

.

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار خیانتش
همه وجودت له شده ….

.

حیران شده ی گریه ی پنهانی خویشم
آرامشی از لحظه ی طوفانی خویشم
پنهان شدی و فکر خیانت به سرم زد
شرمنده ی این حالت شیطانی خویشم ..

.

اگر کسی یکبار به تو خیانت کرد این اشتباه از اوست ، اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد این اشتباه از توست ! (شکسپیر)

.

کاش هرگز در محبت شک نبود ، تک سوار مهربانی تک نبود ، کاش بر لوحی که بر جان دل است ، واژه تلخ خیانت حک نبود .

.

بی وفایی کن وفایت می کنند ، با وفا باشی خیانت می کنند ، مهربانی گرچه آیینه ی خوشیست ، مهربان باشی رهایت می کنند

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 21:28

گفتی با من بمان!

با تبسمی تلخ گفتم، می مانم

گفتی با من بخند

اشکم را قورت داده و خندیدم

گفتی با من راه بیا، قدم به قدم

من شانه به شانه آمدم

من !

ماندم، خندیدم ، عشق ورزیدم

اما تو رفتی و گفتی

مگر عشق رسیدن و ماندن است

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 16:19

گاهـی آرزو میکـنم ...


کـاش هـرگـز نـمیدیـدمـت تا امـروز غــم نـدیدنـت را بخورم!!!


کـاش لبـخـندهایـت آن قـدر زیبا نبـود کـه امـروز آرزوی دیـدن یـک لحـظه فـقط یک 

لحـظه از لبخـندهای آرامـش بخـشت را داشته باشم!


کـاش چشـمان معـصومـت بـه چشمانـم خیـره نمیشـد تا امـروز چشـمان مـن به یـاد 

آن لحـظه بـهانه گـیرند و اشـک بـریزنـد!


کـاش مهـربانیـت را حـس نـکرده بـودم تـا امـروز محتـاج نـگاه مهـربانـت باشم!


کـاش نـمیدانسـتی کـه چـقدر دوستـت دارم تـا امـروز با خـود نگـویم :

"چـرا؟ او که میـدانسـت چـقدر دوستـش دارم

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 13:42

دلـــم کــُمـا مـــي خـــواهــد....


از آنــهـايـــي که دکـتـر مـــي گــويــد:


مــتـــاســـفـــم....


فــقـط بــراش دعا کـنـيـد.

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 23:2
مـــــــــــــرد است دیگر...

گاهی تند میشود

و گاهی عاشقانه میگوید..

مـــــــــــــرد است دیگر..

غرورش آسمان

و دلش دریاست...

تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد...؟

تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده...؟

تو چه میدانی???!!!!......

از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش...؟

مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 22:48
آنقدربیزاروخسته ام که حتی به وجودخداهم شک دارم...

 

**************************                      *********************

به معرفت اون پسرایی که اگه یکی ترکت کرده باشه کسی اگرپشت سرش حرف بزنه باهاش برخوردمیکنی

به مرام اون دوستایی که وقتی یکی ازدوستاشومیزنن دستشومیگیره میگه بلندشوداداشمن نمردم هنوزبیابریم پیداش کنیم بکوبیمش

به دل اون پسرایی که وقتی میبینن دوست دخترترک کردشون میادصورتشونوپننهان میکنند

که شایدممکنه دختره بادیدنش اوقاتش تلخ بشه

به معرفت اونایی که وقتی ندانسته ازکناردوست دخترشون میگزرن بعدمتوجه میشن

حالشون خراب میشه بدجور!!

به معرفت اونایی که بخاطرنشکستن دل کسی ازش خواست ترکش کنه

به سلامتی اون پسرایی که ترکش کردولی خیلی دوستش میداشت

به سلامتی پسرایی که بااینکه ترک کرده یه نفراونواما حالاحالاهاهم باهیچ کس نیست

به سلامتی اون یه نفری که صبح زودازخواب بیدارمیشه حاظرمیشنیه توسرکوچه

تاعشقشوببینه

به سلامتی اونی که ازصبح زودبیدارسرکوچه نشسته که بره مدرسه باعشق دیدن عشقش

به سلامتی اون یه نفری که عاشقانه دوستم داشت!!!

به سلامتی اون یه نفری که به خاکم کوبید!!

به سلامتی اونی که نشون دادچقدربامعرفته!!

به معرفت ومرام ودل وسلامتی اونایی که حرفامودرک میکنن وخیلی دلتنگن

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 22:25
سلامتی پسرا
فک میکنی پسرا خسته نشدن؟
 
همیشه به یه تیکه آهن فروخته شدن
 
وقتی پولی تو جیبشون نبوده محل سگم بهشون نذاشتن
 
از بیکاری از بی پولی

تفریحشون یدونه سیگاره


و هفته ای یه بار اگه بشه مشروب تازه اونم با ترس و لرز

 
رو هرکی دس گذاشتن

یا بچه مایه دارا ازشون گرفتنش


یا یکی اومد از گذشته ننگین طرف واسشون تعریف کرد

 
بخدا اونام کم آوردن اما غرور مردونشون اجازه نمیده بیاین جار بزننن!
 
سلامتی همه پسرا که همه چی رو توو خودشون حبس میکنن...

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 21:51

همیشه از همان  ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم  و کابوس خداحافظی

را میدیدم اکنون شد آنچه نباید میشد

خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ . .

 

.

.

.

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم / خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم / در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

.

.

.

پرستو ها چرا پرواز کردید / جدایی را شما آغاز کردید

خوشا آنانکه دلداری ندارند / به عشقو عاشقی کاری ندارند

خداحافظ برای تو  رهایی / برای من فقط درد جدایی

خداحافظ برای تو چه آسان / ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان

خداحافظ

.

.

.

خدا حافظ
پیام من
کلام من
خدا حافظ تو ای تنها سلام من
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

.

.

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم

خداحافظ

.

.

…پایان راه کاملاً پیداست!

می دهم قابش کنند

کنایه هایت را به رسم یادگاری.

و به همان دیوار میاویزمش!

جای همان دستخط تماشائی . . .

خداحافظ.

 

 

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 22:22
دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟


یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 21:57

تحمل تنهایی...

 

از گدایی دوست داشتن آسان تر است...

 

سهل است که انسان بمیرد...

 

تاآنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 21:38

ای قطار

 راهت را بگیر و برو !

دیگر نه کوه توان ریزش دارد

و نه ریزعلی پیراهن اضافه ...

                           دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست 

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 15:18
حال و ر وز جامعه"""حالمان بد نیست غم کم می خوریم /کم که نه هر روز کم کم می خوریم /خود نمی دانم کجا رفتم به خواب /از چه بیدارم نکردی افتاب/دشنه ای نامرد بر پشتم نشست /از غم نامردمی پشتم شکست/سنگ را بستند و سگ ازاد شد/یک شبه بیداد امد داد شد/بس کن ای دل نابسامانی بس است/کافرم دیگر مسلمانی بس است/در میان خلق سردرگم شدم /عاقبت الوده مردم شدم /بعد ازاین با بی کسی خو می کنم /هر چه در دل داشتم رو می کنم /نیستم از مردم خنجر بدست/بت پرستم بت پرستم بت پرست/درد می بارد چو لب تر می کنم /طالعم شوم است باور می کنم/قفل غم بر درب سلولم مزن /من خودم خوش باورم گولم مزن/من نمی گویم که با من یار باش /من نمی گویم مرا غمخوار باش/من نمی گویم . دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است/اه در شهر شما یاری نبود /قصه هایم را خریداری نبود/وای رسم شهرتان بیداد بود/شهرتان از خون ما اباد بود/خسته ام از قصه های شومتان/خسته از همدردی مسمومتان /گر نرفتم هردو پایم خسته بود /تیشه گر افتاد دستم بسته بود /هیچ کس دست مرا وا کرد ؟نه!فکر دست تنگ مارا کرد؟نه!/هیچکس از حال ما پرسید ؟نه!/هیچکس اندوه ما رادید ؟نه!/چند روزی هست حالم دیدنیست /حال من ازاین وان پرسیدنیست/گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفال میزنم/حافظ دیوانه فالم را گرفت /یک غزل امد که حالم را گرفت/ما زیاران چشم یاری داشتیم /خود غلط بود انچه می پنداشتیم

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 23:1
ﺍﻭﺝ ﻣـﺮﺩﺍﻧﮕـﯽ ﻧﺴﻞ ﺟﺪﯾـﺪ ﺭﺍ ﻭﻗﺘـﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ : ﭘﺴﺮﯼ ﺑﺎ ﻧﺎﺯﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﺪﺍﯾـﺶ ﺑﺎ ﺗﻠﻔـﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺠﻨـﺲ ﺧﻮﺩ، ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔـﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ . - ﺍﻭﺝ ﻣﺮﺩﺍﻧــﮕﯽ ﻧﺴـﻞ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿـﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ : ﭘﺴﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﻼﻩ ﮔﯿﺲ، ﻣﻮﺑـﻨﺪ، ﻭ ﮔﻮﺷـﻮﺍﺭﻩ ، ﺑﺎ ﺍﻓﺘﺨـﺎﺭ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ . - ﺍﻭﺝ ﻣـﺮﺩﺍﻧﮕـﯽ ﻧﺴﻞ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﺍ ﻭﻗﺘـﯽ ﻓﻬﻤـﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾـﺪﻡ : ﭘﺴﺮﯼ ﺗـﻮﯼ ﺩﻋﻮﺍ، ﺟﺎﯼ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻥ، ﺟﯿــــﻎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ! - ﺍﻭﺝ ﻣـﺮﺩﺍﻧـﮕـﯽ ﻧﺴﻞ ﺟﺪﯾـﺪ ﺭﺍ ﻭﻗـﺘـﯽ ﻓﻬﻤﯿـﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾـﺪﻡ : ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻗﯿـﻖ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺯﻧـﺪﮔـﯽ ﺍﺵ، ﺑﻪ ﺁﯾﻨـﻪ ﺯﻝ ﻣﯿـﺰﺩ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮﻣـﯿﺪﺍﺷﺖ . - ﺍﻭﺝ ﻣـﺮﺩﺍﻧﮕـﯽ ﻧﺴﻞ ﺟـﺪﯾﺪ ﺭﺍ ﻭﻗﺘـﯽ ﻓﻬﻤـﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾـﺪﻡ : ﯾﮏ ﭘﺴـﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧـﯽ ﻓﻘﻂ ﻣـﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫـﺮﺵ ﺭﺍ ﻧـﺎﻣﻮﺱ ﺧـﻮﺩ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ، ﻧـﻪ ﺗﻤـﺎﻡ ﺩﺧﺘـﺮﺍﻥ ﺍﯾــﻦ ﺳـﺮﺯﻣﯿــﻦ ﺭﺍ . - ﺍﻭﺝ ﻣﺮﺩﺍﻧـﮕــﯽ ﻧﺴﻞ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﺍ ﻭﻗـﺘـﯽ ﻓﻬﻤﯿـﺪﻡ ﮐـﻪ ﺩﯾـﺪﻡ : ﭘـﺴـﺮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﯿﺒـﺶ ﺑﺒﺨﺸﺪ، ﺗﺎ ﻫـﺮ ﺷﺐ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺧـﺘﺮﺍﻥ ﺷﻬﺮﺵ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ . ﺧـﻼﺻـﻪ ﺍﻭﺝ ﻣـﺮﺩﺍﻧـﮕـﯽ ﺍﯾﻦ ﻧـﺴﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧـﯿﻠـﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﯾــﺪﻡ ... ﭘـﺴﺮ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣـَـﻦ،ﺑﻬﺘـﺮﯾـﻦ ﺩﻋﺎﯾﻢ ﺑﺮﺍﯾـﺖ ﺍﯾﻦ ﺍﺳـﺖ ﮐﻪ : " ﻣﺮﺩﺍﻧـﮕـﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫـﯽ؛ ..." ﮐﻪ ﺍﮔـﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﻫـﯽ ﺩﯾـﮕﺮ ﻫﯿـﭻ ﻧـﺪﺍﺭﯼ .... ﺳﻼﻣﺘـﯽ ﭘﺴﺮﺍﯾـﯽ ﮐﻪ ﻣـــــــــــﺮﺩ ﺑـﻮﺩﻥ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻧـﺮﻓـﺘـﻪ....!!!!!!!!

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 22:43
حکیمی بر سر راهی می‌ گذشت . دید پسر بچه ‌ای گربه خود را در جوی آب می ‌شوید .
گفت : گربه را نشور ، می ‌میرد !
بعد از ساعتی که از همان راه بر می‌ گشت دید که بعله ... !
گربه مرده و پسرک هم به عزای او نشسته .
گفت : به تو نگفتم گربه را نشور ، می ‌میرد ؟
پسرک گفت : برو بابا ، از شستن که نمرد ، موقع چلاندن مرد

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 23:40
خداوندا
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی زمستان
من از تنهایی و دنیای بی تو میترسم

خداوندا
من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس
من از نارفیقی های این دنیا میترسم

خداوندا
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چو مرداب میترسم

خداوندا
من از مرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیك میترسم

خداوندا
من از ماندن میترسم، من از رفتن میترسم

خداوندا
من از خود نیز میترسم
خداوندا پناهم ده

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 20:34
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.

قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.
زن گفت : اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !

قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم...!!!
نتیجه داستان :
زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها در نیفتید !
قابل توجه خانمها :
همین جا توقف کنید و همچنان حس خوبی داشته باشید !!!

.

.

.

.

.

.

قابل توجه آقایان :

مرد سکته قلبی، ۱۰ برابر خفیف تر از زن خود را گرفت !
نکته : اگر شما زن هستید و همچنان در حال خواندن هستید فقط این را میرساند که زن ها هیچ وقت حرف آدم را گوش نمیدهند.

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 19:37
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد.

به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.

مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.

سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 13:6

با مداد سیاه خط بکش چشمانت را

 

 

در معادله زندگی خیلی مهم است نکته هایش...



نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 12:42

داره کم کم سطح آرزوها میاد پائین:

میشه یه بار که زنگ میزنم گوشی رو جواب بدی ؟

میشه بهم صبح بخیر بگی ؟


ناگهان دیر میشه ها



در این ظلمت شبانه

در خود تنهای خود

غنوده ام و

سر بر نمی اورم




دلم تنگته

رویاهام تو دلم دارن می پوسن

همه چی من رو هواست





نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 12:28

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ،مستم

باز می لرزد ،دلم،دستم

باز گویی درجهان دیگری هستم

های !نخراشی به غفلت  گونه ام  را تیغ

های !نپریشی صفای زلفکم را دست!

و آبرویم رانریزی دل!

لحظه ی دیدار نزدیک است


آرزو دارم،

اجبارم کنی برم دکتر و دوباره پیگیری کنم

اجبارم کنی بیخیال و رها نباشم

تو چشمات نگرانی ت رو بخونم

نگران من شدنت رو



نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 23:48

خسته و کوفته میاد خونه

آروم کلیدو تو در میچرخونه

و تو مثل هرشب انتظارشو میکشی

میبینی بی حوصله بهت سلام میکنه!

تنهاحرفی که میزنه: من یه دوش میگیرم میخوابم ........

خونه تو سکوت مطلق فرو میره!

حتی صدای تیک تاک ساعتتم دیگه شنیده نمیشه!

ناراحت میشی عصبانی حرص میخوری

باخودت زیرلب میگی به من چه!! کوه که نکنده سرکار بوده

میشینی رو مبل ولی باز بلند میشی

و میری تو آشپزخونه لیوان شیرکاکائو رو پر میکنی میزاری رو میز

باخودت میگی میزارم رو میز! خود خسته اش تنهایی بخوره

دوتا دست رو دور کمرت حس میکنی

سرتو برمیگردونی هنوز اخم تو صورتته

داره میخنده و میگه کی دیدی من بدون تو لیوان شیرکاکائومو سربکشم!!!؟

جواب نمیدی و هنوز اخمالویی

بزنه زیر خنده و بگه: آخه قهرم بلد نیستی....

من که میدونم دلت برام تنگ شده...

بغلت کنه و بلند داد بزنه

دیـــــــــــوونـــــــــه تو واسه من همه دنـیایی

بخندی

بلندبخندی

بخنده

بلند بخنده....

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 3:30
روزگاری خواهد رسید...

به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی...

دلت هوایم را خواهد کرد

به یاد خواهی آورد با هم بودنهایمان را ...

خنده هایمان را ...

اشکهایم را...

حرفهایم را...

در آن لحظه در دلت میگویی : دلتنگت شده ام

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 23:7
من از عشق گفتم

تو مدل ماشینم را پرسیدی

من از محبت گفتم

تو محل زندگیم را پرسیدی

من از دوست داشتن گفتم

تو وضعیت حسابِ بانکیم را جویا شدی

من از ارزش ها گفتم،ارزش هایی که قیمت ندارند،امّا تو

تو قیمت ارزش ها را با آهن و کاغذ برابر کردی . .

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 8:58
ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻢ ﻭﻟﯽ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﯽ؟ !
ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ... ﺑﮕﻮ ...
ﺩﺧﺘﺮ : ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺍﻫﺮﺗﻮ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ ... ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ...
ﭘﺴﺮ : ﭼﯿﭼﯽ؟؟؟؟ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻩ ... ﺍﺳﺘﺨﻮﻧﺎﺵﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺷﻮ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﺶ ... ﺍﻭﻥ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ؟؟ !! ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﻘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮﻩ؟؟

ﺩﺧﺘﺮ :ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻭﻝ ﮐﻨﯽ؟؟؟ ﻟﻄﻔﺎ " ؟؟؟
ﭘﺴﺮ : ﭼﺮﺍﺍ؟؟؟
ﺩﺧﺘﺮ :ﭼﻮﻥ ﺗﻮﺍﻡ ﺍﻻﻥ ﺩﺳﺖ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺩﺍﺩﺍﺷﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﯽ ... ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮﻭ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻧﺎﻣﻮﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺑﻘﯿﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ..

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲ ساعت: 12:43
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین

درباره من
.·´♥`·.میترسم از بعضی آدم ها......

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ.·´♥`·.
موضوعات
ابزارک های وبلاگ