نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 19:22
ای آدما گوش کنید وصیت من

آی شمائی که میگیرین رو دوشتون جنازه ی من

دستای منو از توی تابوت بیرون بذارید

تا که بدونن هیچی ازین دنیا نبردم , خالیند این دستای من

تو رو خدا موهای منو شونه نکشید

تا که بدونن دست نوازش نکشیدن رو سر من

اگه کسی سراغمو ازتون گرفت

تورو خدا نذارید بره آخه اونه قاتل من

بگید چشاش به در بود نیومدی سراغش

بگید به یادت تو بود نیومدی سراغش 

بگید که تک پرت بود نیومدی سراغت
 
بگید که عاشقت مرد دیگه نیمیاد سراغت

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 18:53
به کودکي گفتند :عشق چيست؟
گفت : بازي


به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي


به جواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : پول و ثروت


به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر


به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي کشيد و سخت گريست


به گل گفتم: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره


به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره


به شب گفتم عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره


به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟

گفت نگاهي بيش نيستم

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 13:30
هیچوقت نفهمیدم اونی که دوستش دارم رو چجوری نگه دارم.
 وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم شیشه شیرم و خیلی دوست داشتم برای همین هیچوقت از خودم جداش نمیکردم و همیشه تو دستم بود.
تا یه روز ازدستم افتاد و شکست اونوقت یاد گرفتم هیچوقت کسی که دوستش دارم رو نباید تو دستم بگیرم چون ممکنه بیوفته از دستم و بشکنه .
 یکم بعد از اون توت فرنگی رو دوست داشتم.
برای همین یه شب توت فرنگی هامو بردم تو رختخواب تا پیشم بخوابه.
 اما صبح که بیدار شدم دیدم همه توت فرنگی هام له شدن.
 اونوقت فهمیدم کسی که دوستش دارم و نباید ببرم تو رخت خواب چون خراب میشه!!! .
مدتها بعد وقتی مدرسه میرفتم یه آبرنگ داشتم خیلی دوستش داشتم برا همین به همه همکلاسیام نشونش دادم،
 اما یه روز دیدم آبرنگم تو کیفم نیست و معلوم نشد کی اونو برداشته اونوقت فهمیدم اونی که دوستش دارمو نباید به دوستام نشون بدم چون ممکنه ازم بدزدنش! .
وقتی یکم بزرگ تر شدم. یه دختر همسایه داشتیم خیلی دوستش داشتم ولی همیشه ازش خجالت میکشیدم.
 و هیچوقت نگفتم که دوستش دارم.اما بعد شنیدم با یه پسر دوست شده.
 اون وقت فهمیدم به کسی ک دوستش دارم باید ابراز علاقه کنم اگرنه از دستم میره!! .
و یه خونواده داشتم که خیلی دوستشون داشتم و هروقت بشون فکر میکردم میترسیدم نکنه ازم دور بشن اونوقت فهمیدم نباید نگران از دست دادن کسی که دوستش دارم باشم وگرنه ازدستش میدم...!!! .
وقتی برا آخرین بار یه نفر رو دوست داشتم همش بهش میگفتم دوستش دارم وهرکاری بخاطرش میکردم.
اما وقتی دیدم از من داره دور میشه فهمیدم دیگه نباید بهش بگم دوسش دارم وگرنه از دستش میدم برای همین دیگه نگفتم دوستش دارم،دیگه آزاد گذاشتمش.
 به دوستام نشونش ندادم که ازم بدزدنش،نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره.
... اما یه روز که برگشتم دیدمش ،دیدم سرش با کسای دیگه گرم شده. و منو فراموش کرده.... .
 هیچوقت نفهمیدم اونی که دوستش دارم رو چجوری نگهدارم ... هیچوقت
نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 1:59
کسی هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا
چه میدانی تو از امروز ، چه میدانم من از فردا
همین یک لحظه را دریاب
که فردا میشویم
تنهای تنها...



ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت




یک لحظه حتی چشم از من برنداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟

باور نداری پلکی از من چشم بردار
آن وقت می بینی مرا دیگر نداری


این غم که لبخند تو را با خود ندارم
سخت است آری سخت تر از هر نداری

پروانه ات بودم ولی از من پس از این
چیزی به جز یک مشت خاکستر نداری

با هر قدم پا می گذاری بر دل من
قربان لطفت! پای خود را برنداری



کسی در این سوز و سرما دست هایت را نمی گیرد...

در جیب بگذارشان،شاید ذره ای خاطره ته جیب مانده باشد که هنوز گرم است...!





همیشــــ ـــ ـه از آمدن ِ نــ بر سر کلماتــــــ ـــ ـ مـی ترسیــدَم !

نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ...

نـ ماندن ِ تو ...

.

.
کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایــــ ـــ ـم می سوختـــــ ـــ ـ
و خبــری مـی داد از
ـ رفتن ِ تـــو





يــہ دنيـآ فـــآصلســت

بيــ نِ دنيـــآے کـسے کــہ

شَبــآ بــآ قـُـرص خــوآبـش مــےبـــَره




گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود
گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم، میگیرد
گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته می شود
گاهی دلم از کسانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد
...گاهی آرزو میکنم ای کاش...
دلی نبود تا تنگ شود...
تا خسته شود...

تا بشکند..




چقدر کم توقع شده ام

نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را..

همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست

مرا به آرامش می رساند….

حتی اصطکاک سایه هایمان…




احساسم را تربیت می‌کنم

زیر بادِ گریه نکردن‌ها

و جملات نامفهومی که با خود هی تکرار می‌کنم:

قوی باش... قوی باش... قوی باش... رفتن نزدیکه






میدانم ؛
دیگر برای من نیستی !
اما ....

دلی که تنگ باشد این حرفها را نمیفهمد'






بوی آمدنت را آرام آرام شنیدم

وچه خوش بود نسیمی که به آرامی می آمد

و دست بادی که که نوازش کرد چشم مرا....
.

کمی غفلت !
.
.
.
ودیگر هیچ

او آمده بود ّ!

بی آنکه ردی از خود به جای گذاشته باشد

فقط قطعه شعری بود

که بوی او را می داد






ایــــــن روزهـــــــا
پــــــــــــارو را رهــــا کــــــرده ام و
دراز شــــــده ام
کــــف قـــــــایـــقی معلــــــــق
کــــه بــــه هیـــــچ کجــــا نمــــی رود






دلــــــــم . . .
نــه عشــق میخــواهـــد
نــه دروغ هــای قشنگــــ
نــه ادعــاهـــای بزرگـــــــ
دلـــــــم . . .
یکـــ فنجـــان قهــوه تــلخ میخـــواهـــد . . .
و یکـــ دوســت
کــه فقــط و فقــط . .
یکــــ دوســت بـاشـــد
و بشـــود بـا او درد و دل کـــرد





خستــــه ام از تمــــام بــاور هـــا . . .
خستــــه ام از تمــــام نــــگاه هـــا . . .
از حـــرفهـــا . . پــچ پــچ هــــا . . .
کـــاش دنیـــــا رنـــگ عـــوض کنـــد
کـــاش بـــاران ببـــارد و بـــا خـــود ایـــن دورنگیـــــها
دوروییــــها را بشــــویــد . . .
مـــن دلـــم دنیــــای تـــازه
فکــــر تــــازه
هــــوای تـــازه میخــــواهــــد






بعـضی وقتها اونقـدر دلتنگه کسی میشی که اگه بفهمه
خودش از نبودن خودش خجالت میکشه

لعنت به دختر بی وفاااااااااااااااااااااا





حرف های دلم را هرگز کسی نمی فهمد !

فقط روزی مورچه ها خواهند فهمید…

روزی که در زیر خاک گلویم را به تاراج می برند







مـــرگ زیـــاد مهـــــم نیســـــت ...

ولــی ...

مـــرگِ آرزو هــا ...

خیلی وحشتناکه


»»»«««»»»«««



متاسفم ؛

اما من به آدمای نیمه وقت توی زندگیم نیازی ندارم !

تو یا با من هستی ؟!

یا نیستی … !

نمی تونی هروقت دلت خواست بیای و

هر وقت دوس داشتی بری …





خبر از من داری؟

خبر از دل تنگی های من چطور؟

و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند

خبرش رسیده که مرده اند؟

هیچ سراغ دلم را می گیری؟

کسی گفته که نای عاشقی ندارد؟

کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟

مچاله ام از دلتنگی؟

آخ که هیچ کلاغی نساختیم میان هم

وجدان تو راحت

خبرهای من به تو نمی رسد





چشمانت را  ببند و فقط لحظه ای خود را به جای من بگذار

حس می کنی چقدر تنهایم؟!

وقتی میان این همه آدمک چوبی شانه ای نیست که تکیه گاه گریه ام باشد




سعی نکن بفهمی کدوم ستاره قشنگ تره ،

سعی کن بفهمی پیش کی قشنگ ترین ستاره ای.



درباره من
.·´♥`·.میترسم از بعضی آدم ها......

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ.·´♥`·.
موضوعات
ابزارک های وبلاگ