دختر لبخندی زد و گفت ممنونم...
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم
من؛ همچنان،بهت زده و شرمگین به صحنه تاری که در دریای چشمانم غوطه ور بود خیره شده بودم و نمی دانستم با آن چکار کنم.دستم را روی دهانم گذاشتم تا بغضی که گلویم را پرکرده بود بالا نیاورم.سعی کردم پلکم را درست بین آن صحنه و چشم هایم قرار دهم،اما دیگر دیر شده بود و قطره ای آرام روی گونه ام غلتید.حالا می توانستم با وضوح بهتری به صورت مادرم خیره شوم.در میان بوی تعفنی که در فضا می پیچد و ریه های مرا پر می کرد،مادرم خوشبو تر از همیشه به نظر می رسید؛موهای مش شده سیاه و سفیدش،شانه ها و گردن بلندش را پنهان کرده بود و آنقدر مرا خیره نگه داشت تا سفید شدن تک تک تارهایش را به خاطر آورم.
ـ پس معطل چی هستی؟ مردم بیرون منتظرن.اگه نمی تونی بگم چند نفر بیان کمکت.
مسئول غسالخانه این را گفت و منتظر جواب شد.
نه! بهتون که گفتم،فقط خودم باید غسلش بدم.این آخرین خواسته مادرمه و مات لبخند ماسیده روی لبانش شدم.
ـ دِ یالله دختر؛ هنوز که وایستادی؟! به خاط خواسته مادر تو که نمی تونیم مُرده های مَردمو روی زمین نگه داریم!؛زود تر کارو تموم کن.
سطل آب را برداشتم و تا آنجایی که می توانستم به مادرم نزدیک شدم. آب را روی پوستش ریختم و دستم را به آرامی روی آن لغزاندم. پوست صورتش هر لحظه روشن و سفید تر می شد و موهایش در هر موج آب این طرف و آن طرف می رفت. بوی کافور ته حلقم را خاراند و با عقی تمام بغضم را روی تن یخ مادرم ریختم و صورتم را پشت دستانم پنهان کردم.
صدایی گفت: منتظر چی هستین؟!؛ زود باشین بیاین اینو از اینجا ببرین. و مرا کشان کشان از اتاق بیرون بردند.
ـ نبینم چشمای دخترم خیس باشه! حیف این مرواریدا نیست؟! من دخترمو مرد بار آوردم،مرد که گریه نمیکنه! و گونه ام را می بوسد.
دستی روی شانه ام نشست.
ـ دختر جون آخه اینکارا که کار تو نیست؛هم خودتو اذیت کردی هم مارو.کار مادرت هم تموم شد. فقط کفنش مونده بود. و به تابوت جلوی در اشاره کرد.
چند نفری لا اله الا الله گویان زیر تابوت را گرفتند و به سمت قطعه ۱۴ ـ که در نزدیکی غسالخانه بودـ حرکت کردند. بازویم را به مهری خانم همسایه و دوست قدیمی مادر سپردم و پشت سر آنها بی آنکه لا اله الا الله ی بگوییم به راه افتادیم. آفتاب، بی رحمانه،تمام زوایایی که می توانستم اشک هایم را در آن پنهان کنم روشن کرده بود.
مهری خانم گفت: مرد محرمی نیست که زیر جسد مادر تو بگیره بهار جان! و سرش را در چادرش فرو کرد.
بازویم را از دستش کشیدم و خودم را به درون قبر سر دادم.از چند زن خواستم جسد را از تابوت در بیاورند و آن را در آغوشم بگذارند. اندام لاغر و نحیف مادرم مانند کودکی در بغلم آرام گرفته بود و منتظر بود تا آن را سرجایش بخوابانم.بالای کفن را باز کردم.و محو تماشای صورتش شدم. خم شدم نا آخرین بار گونه لطیف و سفیدش را ببوسم که قطره اشکی روی صورت مادرم چکید.
زنی گفت: دخترجون مواظب باش. مگه نمی دونی اگه روی صورت مرده اشک بریزی دیگه به خوابت نمیاد؟!
و من از ترس ندیدن مادرم زیر سقف نم گرفته آسمان و در پوشش سیاهی که روی روح عریان من ریخته شده بود در خودم فرو رفتم و با صدای هق هق و ناله های که از اعماق وجودم برمی خواست، آنقدر سرم را به سنگ لحد کوبیدم تا از حال رفتم
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه هر چی
خیلی شلوغ...
وایسم اون وسط نگات کنم !!
بگم :اینا رو میبینی؟؟
بگی:آره...!
بگم که تو هیاهوی این ادما ...
بازم من چشمام
فقط دنبال تو میگرده...!
بگم حلا چشماتو ببند بگو چه حسی داری؟؟
بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه...
بگم:اگه نباشی گم میشم
بین یه دنیا غریبه...
مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.
در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.
حکیم ارد بزرگ (یکی از بزرگترین فلاسفه و حکمای حال حاضر جهان ) می گوید : ( آدمیان تنها با مهر ، به یکدیگر گره می خورند ) ، اما در این داستان دیدیم که انسانها با عشق و دوستی با حیوانات نیز گره می خورند . چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود
حکیم فرمود : پاسخ دادم .
به ایشان گفتم شما مهربانی کردید و این درست نبود .
حکیم با تبسم فرمود : کردار و گفتاری شایسته تر از مهر و مهربانی نیافته ام .
گاهی وقت ها نوشتنت نمی آید...قدم زدن را هم دوس نداری..چای هم برایت بی مزه شده...
ازسیگارکشیدن هم میترسی...از حرف زدن با دیگران حالت بهم
میخورد..
حتی اعصابت هم خورد نیست..خسته نیستی..دل زده نیستی...اما...تا
دلت بخواهد غم داری...
شاید الکی...بعضی وقتها..حالت مثل همیشه ی من است...
این روز ها
بـه هـر مـردی بـخـواهـی تـکـیـه کنی
بـایـد جـسـمـت را بـه او هـدیـه کـنـی
طـعـمـش را کـه چـشـیـد
مـثـل آدامـس تـف مـی کـنـد کـف زمـیـن
بـاز مـی چـسـبـی ته کـفـش عـابـری عـاشـق پـیـشـه
از دلـت کـه خـبـر نـدارنـد
نـنـگ هـرزگـی مـی بـنـدنـد..
با تبسمی تلخ گفتم، می مانم
گفتی با من بخند
اشکم را قورت داده و خندیدم
گفتی با من راه بیا، قدم به قدم
من شانه به شانه آمدم
من !
ماندم، خندیدم ، عشق ورزیدم
اما تو رفتی و گفتی
مگر عشق رسیدن و ماندن است؟!
تو رفتی و چه راحت از کنار این قضایا گذشتی ،کاش من هم مثل تو توانائی به این راحتی فراموش کردن را داشتم ، بی وفائی و پشت پا زدن را دیده و شنیده بودم ولی نه این همه احساس و این همه خاطرات شیرین را ، من به عشق زنده نگه داشتن خاطراتت گاه فرسنگها راه را طی میکنم تا با دیدن کوچه وخیابان شهرتان آنها را زنده نگه دارم .ولی تو در همان ابتدا آنها را در قلبت کشتی تا مبادا در باقیمانده ایام عمر که آن را در کنار دیگری سر میکنی مانع آرامش و ناقص عیش تو شوند . باشد که تو خوش و خوشبخت باشی که ما هم به خوشی تو خوشیم و کور باد هر کس که نتواند دید اما آیا براستی تو آن همه عشق و احساس را به فراموشی سپردی؟ نه ، باور نمیکنم . شاید از روی مصلحت اندیشی خود را به کوچه ای دیگر زده ای ، چه توفیری میکند؟ چه این چه آن . مهم این است که کسی هزاران فرسخ دورتر با عشق و خاطرات تو ایام میگذراند و شاید این عشق و ا نتظار به سال نوری برسد چون مردنی نیست .
تورا من چشم درراهم
چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرفی بزنی…
بعضی وقتا سکوت میکنی
چون واقعا” حرفی واسه گفتن نداری…
گاه سکوت یه اعتراض …
گاهی هم انتظار…
اما بیشتر وقتا سکوت واسه
اینه که
هیچ کلمه ای نمیتونه
غمی که تو وجودت داری رو توصیف کنه!

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ
داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با
ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می
آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
آنکس که گفت یار تو هستم ولی نبود
تنها و دل شکسته و بیزار و نا امید
از حال من مپرس امشب که بسیار خسته ام
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻋﺮﻭﺳﻚ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
، ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﻧﻤﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ،
ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪﻧﺪ ﺃﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻨﺪ،
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺍﺷﻚ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
، ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻨﺪ ﻣﺮﺩﻳﺸﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﻭﺩ،
ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻱ ﺗﻪ ﺻﺪﺍﻱ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺷﺎﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺻﺪﺍﺍﺳﺖ . ﺑﺎ ﻳﻚ ﺍﻏﻮﺵ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻗﻠﺐ ﻫﺮ ﻣﺮﺩﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩ، ﻧﮕﺄﻫﺸﺎﻥ ﻛﻦ،ﻭﻗﺘﻲ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻧﺪ ،ﻣﺮﻳﻀﻨﺪ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ،ﺩﻟﺖ ﻧﻤﻲ ﺳﻮﺯﺩ ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ
،ﺑﺒﻴﻦ ﭘﺪﺭﺕ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻴﺮ ﺍﺳﺖ ?
ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﺟﺮ ﺯﻧﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ؟
ﺑﻲ ﻣﻌﺮﻓﺘﻨﺪ،؟
ﺣﺮﻑ ﺑﺪ ﻣﻲ ﺯﻧﻨﺪ؟
ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ، !! ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻘﺼﻴﺮﻱ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
،ﻛﺴﻲ ﻧﺎﺯﺷﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ
، ﮔﻞ ﺳﺮ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ
،ﺳﻴﻠﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﻮﻱ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﺩﺧﺘﺮﮎ . . . ﭘﺴﺮ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺸﮑﻨﻨﺪ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺗﻮ


گراهام بـــل لعــــنتی عــــزیز!
حوصـــله ات ســـر رفته بود،
چــــسب قلـــــب اختراع می کردی
می چسباندیم روی ایـــن ترک های قلب صاحب مـــــرده مان
وغصـــه زنـــگ نخوردن تلفـــــنی که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم!
ساده بگویم
گراهــــام بــــل عـــــزیـــــز!
حـــال این روزهای مرا تو هم مقـــــصری
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
دایی مثل هرهفته ناهار اومد پیشمون و مامان و الهام سفره روچیدن ،دایی اصلا حواسش بمن نبود ،زیاد باهام حرف نمیزد ،شوخی نمیکرد ،همش چشمش به الهام بود.ناهار رو که چیدن ،مامان گفت :امروز ناهار دستپخت الهام جونه و دایی بدون اینکه حتی یه قاشق خورده باشه شروع کرد به تعریف از دستپخت الهام خانوم و چقدر ازاین کارش بدم اومد چون داشت دروغ میگفت.
ناهارو که خوردیم دایی مثل هرهفته نیومد تو اتاق من که باهام گیم بازی کنه ،گفت میخواد تلویزیون تماشاکنه ،منم ناچار رفتم نشستم تو بغلش ،اما مامان رفت اون یکی اتاق و بهم گفت که منم باهاش برم ،اما من دلم میخواست تو بغل دایی بشینم ،اما مامان اصرار کرد که برم بیرون ،قبول نکردم ،اومد که بزور ببرتم ،از دایی خواستم که کمکم کنه و نذاره که منو ببره بیرون ،اما دایی بهم گفت که بهتره به حرف مامان گوش کنم ،بازم دلم شکست ،وقتی داشتم میرفتم پای الهامو محکم لگد کردم.
اون شب دایی مارو نبرد بیرون و عوضش الهامو برد برسونه خونشون ،برنامه پنجشنبمون زهرمار شد.
یه هفته بعد عقد کنان دایی و الهام بود و بعد از اون دیگه دایی کمتر بهم می رسید و منو کمتر میبرد بیرون ،هروقت هم که میخواست ببره زندایی الهام هم باهامون بود و اصلا بهم خوش نمیگذشت چون دایی حواسش فقط به اون بود ،منم خوب میتونستم از پس الهام بربیام ،مثلا موقعی که حواسش به وراجی بود فلفل میریختم توغذاش ،یا وقتی سوپ میکشیدم ،بشقابو ول میکردم رولباسش و وانمود میکردم که تعادلمو ازدست دادم ،یا اینکه هر وقت میخواستیم بریم جایی ،بدو بدو میرفتم که اول من برسم به ماشین و جلو بشینم که یه بار زرنگی کرد و مجبور شدم عقب بشینم ،منم عوضش از همون عقب با قیچی چند جای مانتوشو سوراخ کرده بودم ، یه بارم وقتی تو خونه ما رفته بود حموم فلکه اصلی آب رو از ورودی بستم و همه فکر کردند آب از مرکز قطعه و چند ساعت موند تو حموم و هم از مهمونی رفتنش جا موند و هم اینکه سرما خورد،یه بارم درست وقتی میخواست از ماشین پیاده بشه یه پوست موز انداختم زیر پاش و باکله رفت تو جوب ،هرچند دایی برای اولین بار دعوام کرد اما دلم خنک شد چون پنج شش ماهی پاش تو گچ بود.
یکسال بعد دایی رو از اداره منتقل کردن به یه شهردیگه و یک ماه بعدش زندایی الهام رو هم با خودش برد ،چند ماه بعدشم شنیدیم که صاحب یه دختر شدن و همگی رفتیم پیششون ،همونقدر که از زندایی الهام متنفر بودم نسبت به بچشونم همون حسو پیداکردم و روز دوم بود که میخواستم از رو تخت هلش بدم پائین که مامان فهمید و نذاشت ،بعدش برگشتیم شهرخودمون.
کم کم داشتم بزرگ میشدم ،اما نفرتی که از زندایی الهام و دخترش داشتم هرروز بیشتر میشد ،اوایل، سال به سال فقط موقع عید می اومدن دیدنمون ،اما من همیشه موقعی که اونا میومدن اینجا، میرفتم خونه عموم و تا روز رفتنشون به خونه برنمیگشتم.کم کم داییم ارتقاء پیداکرد و شد مدیر کل ادارشون و دیگه سرش خیلی شلوغ شد و همون سالی یه دفعه رو هم نمیتونستن که بیان و فقط هر دوسه سال یه بار مامان اینا میرفتن دیدنشون ،اما من دیگه هیچوقت نرفتم.
۲۰ سالی میشد که دایی اینا رفته بودن و تو این مدت چند بار دایی برای ماموریت تنهایی اومده بود شهرما ،منم لیسانسمو گرفته بودم و تازه تو یه شرکت استخدام شده بودم و یواش یواش مامانم داشت تو گوشم زمزمه میکرد که باید زن بگیرم.راستش نمیگم بدم میومد اما هرکسی رو که پیشنهاد میکرد ،چنگی بدلم نمیزد.روزها همینطور پشت سر هم میگذشتن و بدون اینکه هیچ اتفاق خاصی بیفته هرروز صبح سوار سرویس میشدم و میرفتم سرکار و غروب برمیگشتم ،تا اینکه یه روز وقتی داشتم میرفتم بطرف ایستگاه سرویسمون ، یه دختر خانوم درحالیکه یه آدرس دستش بود ازم خواست که راهنماییش کنم ،با اینکه آدرس خونه خودمون بود اما اصلا تعجب نکردم ،چون کاملا عادی بود و هرچند وقت یکبار دانشجوهای مامان که نمره لازم داشتن میومدن خونمون ،از شانس من هم هیچکدومشون قیافه درست حسابی نداشتن که من شفاعتشونو بکنم ،اما این یکی واقعا خوشگل بود و حتی حاضر بودم بخاطرش اونقدر التماس مامان رو بکنم که یه بیست براش بگیرم.با خنده ازش پرسیدم ،نمره لازم دارین؟با تعجب گفت منظورتون چیه آقا؟
وقتی برخورد جدیش رو دیدم دیگه ادامه ندام و با تت و پت فقط خونه رو نشونش دادم ،اما تا ظهر فکرم درگیرش بود ،دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم ،خوشگل ،خوش هیکل ،خوش اندام و حتی صداش و حرف زدنش دقیقا اونی بود که من میخواستم.تا ظهر با خودم کلنجاررفتم و بالاخره تصمیم خودمو گرفتم که موضوع رو به مامان بگم و ازش بخوام که برام خواستگاریش بکنه و با این تصمیم اومدم خونه که یه هو خشکم زد چون همون دختر داشت تو آشپزخونه به مامان کمک میکرد ،هنوز متوجه ورود من به خونه نشده بودن و سرشون گرم کارشون بود ،منهم با ولع تموم داشتم از کنار در چشم چرونی میکردم ،اما وقتی شاخ درآوردم که دیدم اون دختر مامانمو داره عمه صدا میکنه!…
فک کنم بقیه ماجرارو حدس زده باشین،درسته با هزار دلشوره و سرافکندگی مجبور شدم برم پابوس زندایی الهام که دخترشو خواستگاری کنیم و نمیدونین چقدر تو مجلس خواستگاری سوتی دادم و عرق ریختم ،اصلا انتظار نداشتم با اونهمه بلایی که سر زندایی آورده بودم و بااونهمه بی توجهی که کرده بودم ،تو خونه راهم بده ،ولی برخلاف انتظار با خوشرویی تموم تحویلمون گرفت و از اول خواستگاری تا آخرش فقط از خاطرات بچگی من میگفت و میخندید و من خیس عرق میشدم ،آخرش باخنده عصاهایی رو که موقع شکستن پاش استفاده میکرده آورد و نشون داد و گفت که اینارو نگه داشته بوده تا یه روز بزنه پای زن منو بشکنه و بده به اون ،اما ظاهرا دیگه بدردش نمیخورن چون قراره دختر خودش همسرم بشه ،باشنیدن این حرف نزدیک بود بپرم بغلش کنم و بخاطر تموم بدیهایی که درحقش کردم معذرت بخوام …
الان چند سالی میشه با دخترداییم ازدواج کردم و هنوز که هنوزه خاطرات مادر زنم از بچگی های من ،بهترین سرگرمی شب نشینی های خونوادگیمونه.
امروز سه شنبه بود فرد بودن تنها ایرادش فرد بودن نبود، سه شنبه آخر سال هم بود. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم و ساعتم عدد یازده را نشانم داد خیالم راحت شد. چون زمان زیادی داشتم و می توانستم قبل از روشن شدن آتشهای لعنتی به خانه برگردم.
توی پیاده رو سلانه سلانه می رفتم. یک مبل فروش داشت به دو نفر که مبل ها را جابه جا می کردند دستور میداد. وقتی نزدیکش شدم خواستم دشت اولم را بکنم. آرام گفتم: خسته نباشی. وقتی از کنارش رد شدم با صدایش که پرسید: چی گفتی: به عقب برگشتم و به چشم های تنگ شده اش که منتظر جواب بودند زل زدم گفتم: بهت فش دادم. مرد دستهایش را درهوا پراند و گفت: برو خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه آدمت رو اشتباهی گرفتی.
بی هیچ کلمه ای به راهم ادامه دادم تو دلم چند ناسزا بار روانپزشک چاق کردم. هوس دیدن فیلم کردم سوار خط واحد شدم و به طرف میدان انقلاب حرکت کردم. توی اتوبوس صدای مردی میانسال من را به خود آورد"سلام کردما کجایی؟ اینجا که نیستی" آهی کشیدم و گفتم: درد، مصیبت، غم...
مرد حرفم را برید و گفت: یواش برو ما هم سوار شیم. بچه هنوز اول جونیته عشق و حالت و بکن. از شیشه به بیرون نگاه کردم و گفتم: شما که کلیتون سالمه دکترا هم بهتون نگفتن تا سه ماه اگه کلیه گیر نیاری کارت تمومه. مردمیانسال مکثی کرد و گفت: زندگی یک شوخی خنده داره که مردم ابله به طور وحشتناکی جدیش گرفته اند. می خوای بمونی تو این دنیا چکار کنی؟ بی خیال پسرم. مرد در عین حال که ساده بود ولی آدم جالبی بود من این موضوع رو برای چند نفر تعریف کرده بودم.
حرف های همه مثل هم بود: امیدت به خدا باشه، مرگ دست خداست، دکترا مگه خدان، ولی این متفاوترین حرفی بود که شنیده بودم. در ایستگاه میدان انقلاب پیاده شدم و به طرف سینما پارس راه افتادم ولی درست جلویش پشیمون شدم. جلوتر مردی داشت کمانچه میزد و آتشی در داخل حلبی روشن کرده بود. با دیدن آتش حالم بد شد و زود پریدم آنطرف پیاده رو. ناهار شده بود. خیلی وقت بود که کباب ترکی نخورده بودم با یک تاکسی دربست به پارک لاله رفتم کنارش فست فوتی بود که کباب ترکیهاش عالی بود. کباب ترکی را خوردم و رفتم پارک لاله روی چمنهای که کمی سرد و نمناک بودند دراز کشیدم. پسری نوجوانی می خواست از دختری هم سن سال خودش شماره بگیرد. بدون آنکه او را خطاب قرار دهم گفتم: قبل از گرفتن کفتر دونه می پاشن. پسر نوجوان به طرفم برگشت لبخندی زدم اوهم خندید.
آمد کنارم و گفت: خب استاد چطوری دون بپاشم؟ از پسرِ خوشم آمده بود. گفتم: نگاه مهربان، لبخند، چشمک...یکدفعه بوی زغال و گوشت پخته به مشامم رسید؟ برگشتم دیدم بیرون پارک یک جیگرکی دارد روی منقل چند سیخ دل و قلوه کباب می کند. بوی آتش و گوشت پخته حالم را بهم زد داشتم بالا میاوردم. بدون خداحافظی به طرف در خروجی رفتم دو گارگر داشتند کف پارک را سنگ فرش می کردند. باز آرام گفتم: خسته نباشی. هر دو با روی خوش گفتند: ممنون درمونده نباشی چایمان حاضره، اگه قابل بدونی یدونه بخور. با لبخند گفتم: چرا که نه؟ رفتم با آن دو گارگر خوش برخورد و خوش رو چایی خوردم و از هر دویشان تشکر کردم و بلند شدم و ترکشان کردم. توی دلم گفتم خسته نباشید رو باید به گارگر، رفتگر، خیاط، میکانیک و بنّا گفت که صبح تا شب کار می کنن نه به مبل فروش و طلا فروش و صراف که سخترین کارشون باز کردن گاوصندوق شان است.
توی پیاده رو بودم که چشمم به یه آگهی افتاد که رویش نوشته بود " یک کلیه فروشی (-O)سقف قیمت 8 میلیون تومان شماره ...09" همراه با دهنم سرم هم سوت کشید عجب ضرری کرده بودم. قدیمی ها راست گفته بودند: عجله کار شیطونه. همینطور داشتم به آگهی نگاه می کردم که انگار یه تانک بهم خورد برگشتم دیدم دونفرن یکی خیکی و کوه گوشت و یکی لاغر و مردنی عین لورل و هاردی جلویم ایستاند. از قیافهایشان هم معلوم بود که از ارازل تازه کار هستند. چاقِ گفت: کوری مگه و هولم داد و خوردم به دیوار یک نفر که انگار اهل همان اطراف بود در گوشم گفت: پسرم باهاشون درگیر نشو شرن. به حرفش گوش ندادم هشت سال کیک بوکس کار کرده بودم که حالا دونفر جوجه ارازل بهم زور بگن باهاشون درگیر شدم. کوکِ کوک بودم با چند حرکت نقش بر زمینشان کردم هر دویشان در حالی که در می رفتند برایم خط و نشان می کشیدند. صدای پسر داییم منو به خودم آورد. "باز چه شری به پا کردی، تو آدم بشو نیستی؟
از خانه بیرون نمیای وقتی میای شهر و بهم می ریزی" دستم را گرفت و به پارک برد و شروع کرد به نصیحت کردن. من تو عالم خودم بودم که صدای انفجار ترقه ای من را از جا کند خورشید نفس های آخرش را می کشید و همه جا آتش روشن کرده بودند. داشتم دیوانه می شدم. حال خودم را نمی فهمیدم انگار آتش ها داشتند به من می خندیدند. به وسط خیابان رفتم و خودم را انداختم جلوی یک تاکسی و دربست به خانه برگشتم و به دنجترین اتاق رفتم و عطری را به همه جای اتاق پاشیدم تا بوی زغال های سوخته را حس نکنم. اتاق همان اتاقی بود که کمر نازنینم را توش شکستم " نازنین وقتی با من ازدواج کرد یک قول از من گرفت.
"هیچ وقت گرد دود و علف نروم". من هم که ورزشکار بودم به حرفش خندیدم ولی نازنین که تو خانه ای بزرگ شده بود که هم پدر و هم مادرش معتاد بودند خواست قسم بخورم، قسم خوردم ولی خیلی زود قسمم را شکستم. یک شب که نازنین در خانه نبود. داشتم علف می کشیدم که در اتاق باز شد نازنین بود احتیاجی به چیز اضافی نبود نازنین با این بو بزرگ شده بود. زانوهایش خم شد چند دقیقه که بدون صدا اشک ریخت بعدش بلند شد و رفت. چند لحظه بعد شعله ای در حیاط دیدم که داشت به این سو و آن سو می دوید. پنچره را باز کردم، توی وهم غرق بودم چند دقیقه بعد شعله روی زمین آرام گرفت آن شب سه شنبه بود یکی از شب های فرد و نحس هفته."
دو تا آرامبخش قوی که روانپزشک چاق داده بود خوردم دو پتو روی خود کشیدم طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم
دخــــــتر و پســــری عاشـــق هم بـــودند و با تمام وجـــود همدیـــگه رو دوســــت داشتند.
یــــک روز بعـــد از ملاقات تو ماشیـــن کنار هـــم نشســــتند!
دخــــتر میخـــواست چیزی رو به پــــسر بـــگه ولــی روش نمیــــشد و پســـر هم کاغذی در دســـت داشت چیـــزی رو که نمیتونســـت به دختـــر بگـــه تو کاغـــذ نوشـــته بود!
پســـر وقــــتی دیـــد به مقـــصد نزدیـــک میــــشه کاغـــذ را دســـت دختـــر داد!
دختــــر هم از ایـــن فرصــــت استـــفاده کــرد و حرفـــش رو زد!
گفـــت:» پس از پیــاده شــدنت شایـــددیگـــه همدیـــگه رو نبینـــیم
دیگه خســــته شدم و عشـــق قبلـــی رو نسبت به تــو ندارم پســـری بهـــتر از تو سراغ دارم!
پــــسر درحالـــی که بــــغض گلـــوشو گـــرفته بـــود از با چشـــمای اشک آلــود از ماشـــین پـــیاده شـــد.
در همین حال ماشیـــنی به پســــر زد و پــــسره در جا مـــرد...
دخــــتر که با تــــمام وجــــود در حــــال گریـــــه بــــود کاغـــــذی که پســــر تو دســــتش داده بود رو یـــادش افــــتاد و باز کـــرد که نوشــــــته بــــود:»
.
.
.
.
اگــــــر روزی تـــــرکــم کــــنی مـــــیمیــرم.
يک روز يک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خياباني عبور ميکردند
جلوي ويترين يک مغازه مي ايستند
دختر:واي چه پالتوي زيبایی
پسر: عزيزم بيا بريم تو بپوش ببين دوست داري؟؟؟؟؟؟
وارد مغازه ميشوند دختر پالتو را امتحان ميکند و بعد از نيم ساعت ميگه که خوشش اومده
پسر: ببخشيد قيمت اين پالتو چنده؟؟؟؟؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه ميخرمش
دختر:آروم ميگه ولي تو اينهمه پول رو از کجا مياري؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالي برق ميزند
دختر:ولي تو خيلي براي جمع آوري اين پول زحمت کشيدی
ميخواستي گيتار مورد علاقه ات رو بخري
پسر جوان رو به دختر بر ميگرده و ميگه:
مهم نيست عزيزم مهم اينکه با اين هديه تو را خوشحال ميکنم
براي خريد گيتار ميتونم 1سال ديگه صبر کنم
بعد از خريد پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزيزم من رو دوست داري؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خيلي
پسر: يعني به غير از من هيچکس رو دوست نداري و نداشتي؟
دختر: خوب معلومه نه
يک فالگير به آنها نزديک ميشود رو به دختر ميکند و ميگوييد بيا فالت رو بگيرم
دست دختر را ميگيرد
فالگير »: بختت بلنده دختر زندگي خوبي داري و آينده اي درخشان عاشقي عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالي برق ميزند
فالگير »: عاشق يک پسر جوان يک پسر قدبلند با موهاي مشکي و چشمان آبي
دختر ناگهان دست و پايش را گم ميکند
پسر وا ميرود
دختر دستهايش را از دستهاي فالگير بيرون ميکشد
چشمان پسر پر از اشک ميشود
رو به دختر مي ايستدو ميگوييد:»
او را ميشناسم همين حالا از او يک پالتو خريديم
دختر سرش را پايين مي اندازد
پسر: تو اون پالتو را نميخواستي فقط ميخواستي او را ببينی
ما هر روز از آن مغازه عبور ميکرديم و هميشه
تو از آنجا چيزي ميخواستي چقدر ساده بودم نفهميدم چرا با من اينکارو کردي چرا؟؟؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتي پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد!!!
قاضی:عقل
محکوم :عشق
عشق به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، تبعید شد
روز دوسدار شنیدن صدایش بودی؟؟؟
کردند ،
گفت:
سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند.
کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند.
ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، و عصبی شدم.
شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین گلبرگهاش کَنده شد.
بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم.
نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
برنگشتم حتی برای دعوا. از در خارج شدم.
خیابان را به دو گذشتم.
هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود.
کلید انداختَم در را باز کنم و بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام - تو جانم.
تندی برگشتم.
دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد.
سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگاه به ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم.
عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
سر کلاس درس معلم پرسید : هی بچه ها چه کسی
میدونه عشق چیه ؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت
شدن همه به هم دیگه نگاه میکردن ناگهان مریم یکی از
بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که
اشک تو چشاش جمع شده بود . مریم ۳روز بود که با کسی
حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید
بغض مریم ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دیدو
گفت : مریم جان تو جواب بده دخترم عشق چیه ؟
مریم با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت : عشق ؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت : عشق ... ببینم خانوم
معلم شما تا به حال کسی رو دیدید که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد : خب نه ولی الان دارم از تو میپرسم.
مریم گفت : بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق
براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی
شفاهیشو حفظ کنید .
و ادامه داد
من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی
ک ه عاشق شدم با خود عهد بستم که تا وقتی که نفهمم از
من متنفره بجزء اون شخصی دیگه ای رو توی دلم راه
ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین
عهدی عمل کنه .گریه های شبانه و دور از چشم بقیه
به طوری که بالشم خیس میشد اما دوسش داشتم ب
یشتر از هر چیز و هر کس حاضرم بودم هر کاری
براش بکنم هر کاری ..
من تا مدتی پیش نمیدونستم که اونم منو دوست
داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه
من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی
بود اس ام اس بازی های شبانه صحبت های یواشکی
ها با هم خیلی خوب بودیم عاشق همدیگه بودیم
از ته دل همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم
میکردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی
اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن .
اون زمان خانواده های ما زیاد با هم خوب نبودن
اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و
به پدرم موضوع رو گفت
پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمیکرد
توی این مدت بین ما چنین احساسی
پدید بیاد ولی اومده بود .
پدرم میخواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم
نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو میزنه رفتم جلوی دست
پدرم و گفتم منو بزن اونو ول کن خواهش میکنم بذار بره بهش
اشاره کردم که برو گفت مریم نه من نمیتونم بذارم که بجای
من تورو بزنه با یه لگد اونو به اونطرف پرتاب کردم و
گفتم برو به خاطر من برو .......
و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاظر
باشی هر سختی رو به خاطر راحتیش تحمل کنی بعد این
موضوع عشق من رفت و از اون روز به بعد هیچکس ازش خبر
نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود :
مریم عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی
عمر به عهدم وفا میکنم منتظرت می مونم شاید ما توی این
دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم میرسن
پس من زودتر میرمو اونجا منتظرت می مونم خدانگهدار
گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو ( محمد )
مریم که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت :
خب خانم معلم گمان کنم جواب واضح بود
معلم هم که به شدت گریه میکرد گفت : آره دخترم میتونی بشینی .
مریم به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه میکردن ناگهان
در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت : پدر و مادر مریم اومدن
دنبال مریم برای مراسم ختم یکی از بستگان .
مریم بلند شد و گفت : چه کسی ؟
ناظم جواب داد : نمیدونم یه پسر جوان
دستهای مریم شروع به لرزیدن کرد پاهاش دیگه توان نداشت ناگهان
روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد
آره مریم قصه ی ما رفته بود پیش عشقش و
من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن
ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر
می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می
انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با
موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به
دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه
برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر
در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب
برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما
پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی
دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری
پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت
موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را
دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم
دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از
همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک
نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای
زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی
مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز
او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در
باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را
که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم
گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان
باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این
سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و
خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر
همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در
بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای
خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می
توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش
یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این
ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا
پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
معلم: برای اینکه به این سوال پاسخ دهم باید به مزرعه گندم بروی و بزرگترین خوشه گندمی را که می بینی بچینی و برایم بیاوری ولی یک قانون را باید رعایت کنی تو فقط می توانی یک بار از مزرعه عبور کنی و اجازه برگشتن هم نداری.
دانش آموز به مزرعه رفت، خوشه های بزرگی دید ولی پیش خودش گفت ممکن است جلوتر خوشه های بزرگ تری هم باشد و به همین ترتیب تا نیمه های مزرعه جلو رفت و با خود فکر کرد مثل اینکه بزرگترین خوشه ها همانهایی بودند که در ابتدا دیده بود ولی طبق قراری که داشت نمی توانست برگردد. باز هم جلوتر رفت تا به انتهای مزرعه رسید ولی از خوشه های بزرگ خبری نبود و ناچار دست خالی نزد معلمش برگشت.
معلم به او گفت: این یعنی عشق، تو منتظریک نفر بهتر هســـــتی و زمانی متوجـه می شوی که شخص مورد نظر را از دست داده ای. دانش آموز پرسید: پس ازدواج چیست؟
معلم: برای اینکه به این سوال پاسخ بدهم باید به مزرعه ذرت بروی و بزرگترین ذرت را برایم بیاوری. فراموش نکن که قانون قبلی را رعایت کنی. یک بار عبور می کنی و حق برگشت نداری. پسر به مزرعه ذرت رفت و مراقب بود که اشتباه قبلی را تکرار نکند.درهمان ابتدای را ه یک ذرت متوسط را که به نظر مناسب آمد چید و نزد معلمش بازگشت.
معلم به او گفت: ازدواج مثل انتخاب ذرت است تو یکی را که به نظرت مناسب بوده انتخاب کردی و معتقدی که بهترین و بزرگترین را انتخاب کرده ای و به این انتخاب اطمینان داری ، این یعنی ازدواج…! عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” …..
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم…
می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از
ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه
زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
تا اینکه یه روز
علی نشست رو به رومو
گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر
تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره…
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…
گفت:موافقم…فردا می ریم…
و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من
بود چی؟…سر
خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت
فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون
گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره
هردومون دید…با
این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…
بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو
می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…
علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از
ناراحتی بود…یا از
خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می
شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش
گفتم:علی…تو
چته؟چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…
دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟
گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…
نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و
اتاقو انتخاب کردم…
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام
طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه
خودت…منم واسه خودم…
دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش
کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی
جیب مانتوام بود…
درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه
رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…
توی نامه نوشت بودم:
علی جان…سلام…
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم
ازت جدا می شم…
می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی
شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر
برام بی اهمیت بود که حاضر
بودم برگه رو همون جاپاره کنم…
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…
توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست
جمعيت زيادي جمع شدند.
قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.
پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند.
قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود.
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود.
مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:
تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن.
قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم.
مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام,اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام.
اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند,اينها همين شيارهاي عميق هستند.
گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام, اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند.
پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد, در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت.
از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد, پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
