دنیا را بغل گرفتیم
گفتند: امن است
هیچ کاری با ما ندارد،
خوابمان برد؛
بیدار شدیم ، دیدیم
آبستن تمام دردهایش شده ایم...
"حسین پناهی"
دلم میخواد مثل بارون ببارم
ولی اشک چشام در نمیاد
دلم میخواد فریاد بزنم
ولی فقط میتونم سکوت کنم
(حجاب در تورات)...مبنای حجاب در شریعت یهود، آیات تورات بود که بر حجاب تأکید میکرد. کاربرد واژه «چادُر» و «برقع» که به معنای روپوش صورت است، در آن آیات، کیفیت پوشش زنان یهودی را نشان میدهد.
(حجاب در قرآن )
در قرآن آیاتی در مورد حجاب و پوشش زنان و مردان وجود دارد که به صورت روشن و کامل به مقوله پوشش زنان و مردان اشاره دارد.
(حجاب در آیین مسیحیت.).. انجیل در موارد فراوان، بر وجوب حجاب و پوشش تأكيد و پيروانش را به تنزّه و عفاف فراخوانده است
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
لاشه ام را تکه و ویران کنی
تکه هایش را سپس پنهان کنی
باز گویم من بلوچ هستم بلوچ
تیغ داغی بر تن زارم کنی
همچو حلاجی تو بر دارم کنی
باز گویم من بلوچ هستم بلوچ
گر که از تاریخ مرا پاکم کنی
در بدر در بین افلاکم کنی
زیر آوار ستم خاکم کنی
باز گویم من بلوچ هستم بلوچ
گر که آواره زبلوچستانم کنی
درد غربت را تو بر جانم کنی
نان من عشق است تو بی نانم کنی
باز گویم من بلوچ هستم بلوچ
گر ز می نوشی تو ناکامم کنی
جای می زهری تو در کامم کنی
باده را خونین و در جامم کنی
باز گویم من بلوچ هستم بلوچ
گر که بلوچستان را تو زندانم کنی
رخنه در آئین و ایمانم کنی
اهرمن را حاکم جانم کنی
باز گویم من بلوچ هستم بلوچ
گرچه در دنیا کنون آواره ام
از نگاه این جهان دیوانه ام
گرچه ویران گشته در این خانه ام
باز گویم من بلوچ هستم بلوچ
گرچه امروز بی نصیب از یاری ام
پشت این غم خانه رسوائی ام
گرچه محکوم شب خاموشی ام
باز گویم من بلوچ هستم بلوچ
