دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقدارى از آن را در غذاى مادر شوهر می ریخت و با مهربانى به او میداد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت
عروس ، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقاى دکتر ، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم ، حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد بمیرد ؛ خواهش میکنم داروى دیگرى به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندى زد و گفت : دخترم ، نگران نباش ؛ آن معجونى که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.
.
.
روزی مردی به کنار رودخانه ای رفت ، سرش را بلند کرد و در دل گفت : پروردگارا تو به من چشم داده ای و من تو را به خاطر این که می توانم گل ها را ببینم شاکرم. تو به من گوش داده ای و من تو را از این که می توانم آواز مرغکان را بشنوم شاکرم. تو به من دست داده ای و من از این که می توانم نسیم ملایم را با آن ها لمس کنم شاکرم و اکنون از تو سه خواسته دارم : تو را ببینم ، صدایت را بشنوم . لمست کنم !
لحظاتی صبر کرد و سرش را به زیر انداخت و چهره اش در آب افتاد ؛ ناگهان باران گرفت و او با شور و مستی فریاد کشید وای باران و دستانش را بلند کرد تا باران آن ها را بشوید. هنگامی که باران تمام شد مرد گفت خداوندا برای این باران از تو متشکرم اما نه من تو را دیدم نه صدایت را شنیدم و نه تو را لمس کردم !
و آن مرد هرگز نفهمید
بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه*اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت.. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه*اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه*اش را باز کند، با چه
منظره*ای روبروشد؟فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید…چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می*زدند که پس این مردک چرا مغازه*اش را باز نمیکن
پدر اورا به اطاقی برد و جعبه میخی بدستش داد و گفت پسرم از تو می خواهم که هر بار که عصبانی شدی میخی بر روی این دیوار بکوبی
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ؛ همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر میشد .
او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است
به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ؛ یکی از میخها را از دیوار بیرون آورد.
روزها گذشت و پسر ک بلاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است .
پدر دست پسرک را گرفت و به کنار دیوار برد وگفت : پسرم تو کار خوبی انجام دادی اما به سوراخهای دیوار نگاه کن دیوار هر گز مثل گذشته نمی شود وقتی تودر هنگام عصبانیت حرفی را میزنی ؛ آن حرف ها هم چنینی آثاری را در دل کسانی که دلشونو شکستیم به جای می گذارند که متاسفانه جای بعضی از اونها هرگز با عذر خواهی پر نمیشه .
ما چطور هیچ تا حالا فکر کردیم چقدر ازاین میخها در دیوار دل دیگران فرو کردیم
بیایم از خدا بخواهیم که به ما انقدر مهربانی وگذشت بدهد تا
هر گز دردیوار دل دیگران میخی فرو نکنیم .
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است... .
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
3ـ زندگی شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد
ببین داداش !
ببین اق پسر !
کلی دوست دختر داری؟با نصفشون خوابیدی و داری نقشه میریزی
بقیشونم زمین بزنی؟
پیش دوستات مدام اسم چند تا دختر میاری و میگی اینارو جدید مخ زدم؟
سیگار کشیدن افتخار میدونی؟
هر جا بشه مشروب میخوری؟
از بازی کردن با احساس دخترا و وعده ازدواج دادن بهشون لذت میبری؟
افتخار میکنی جلو هر دختری ترمز میکنی بهت پا میده؟
دروغ و کلاه سر کسی گذاشتن از افتخاراتت؟
ببین اسم تو مرد نیست
ارزش سگ از تو بالاتره
حیف اسم انسان روی تو
عقده س.ک.س و تنوع طلبی عقل ازت گرفته
هر لایک یک تف به صورت چنین پسری!
ﻋﺮﻕ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭﯼ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﺭﯾﺰﻩﺭﯾﺰﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ
ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﯿﻦ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ ﻭﮔﻔﺖ
ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺍﻭﻣﺪﯼ؟ !
ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻓﻘﻂ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﯼﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻢ
ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ؟ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼﮔﻔﺘﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﯽ ﭼﺸﻢ
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺳﺮ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺪﺍﺭﮎﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺷﻮﺩﻣﻦ ﺷﯿﻔﺖ ﺷﺐ
ﺑﺎﺷﻢ !!!
ﻣﯿﺰ ﻧﺸﯿﻦ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﻪﻧﯿﺲ ﮐﻪ ، ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ؟!
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺪﺭﮎ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﺍﺵ ﺭﺍﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﺁﺧﺮ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻢ ﮐﺴﯽ ﻣﺮﺍ
ﺑﺒﯿﻨﺪ ...
ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد . اگر وجود مان سرشار از نزاع ، نفرت ، تردید و خشم باشد ، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم . ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم ، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم . هر آنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد .
نتیجه اخلاقی : این تمثیل جاودانی را همیشه به خاطر بسپاریم که به هر چیزی توجه کنیم ، رشد و توسعه می یابد ، از افکار مان تا اعمال مان !
روزی، آدم نادانی كه صورت زیبایی داشت، به « افلاطون » كه مردی دانشمند بود، گفت: " ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی".
افلاطون گفت: « عیبی كه بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه كه
دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر تو، تنها همین حرفی
بود كه گفتی، بقیه وجود تو سراسر عیب است و زشتی. بدان كه قبل از گفتن تو،
خود را در آینه دیده بودم و به زشتی صورت خودم پی برده بودم. بعد از آن سعی
كردم وجودم را پر از خوبی و دانش كنم تا دو زشتی در یك جا جمع نشود. تو
مردی زیبارو هستی، اما سعی كن با رفتار و كارهای زشت خود، این زیبایی رابه
زشتی تبدیل نكنی".
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید: احمق،راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود. مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
از جوانی حسرت بسیار میماند به جا
آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبکرفتار میماند به جا
کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار میماند به جا
جسم خاکی مانع عمر سبکرفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار میماند به جا؟
هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار میماند به جا
زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار میماند به جا
نیست از کردار ما بیحاصلان را بهرهای
چون قلم از ما همین گفتار میماند به جا
عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ صائب بیشتر از بار میماند به جا
تکراری نمی شوی
برایم تازه تری از
خبر های داغ روزنامه ها
یک اتفاقی
در صفحه ی حوادث دلم
گاه ناراحت
گاه شاد...
من،منم!
نه با تو گرد وغبار دل پاک می کنم
نه می سوزانمت
و
نه حتی قیف می کنم
برای تخمه ریختن
من فقط تو را می خوانم
بار ها بارها
هر روز چند بار
تا شاید بفهمم
نویسنده ی درونت چه می گوید!
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهای شان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟ »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
دلم می خواهد برای فردایی بهتر تلاش کنم.
+همیشه به چیزهایی که خودمان داریم قانع باشیم و شکرگزار
منظور از جمله بالا این نیست که برای موفقیت های بیشتر تلاش نکنیم اما شکرگزاریو فراموش نکنیم
+در هر وضعی هستیم دست ضعیفان را بگیریم و بدانیم این کار بی پاداش نخواهد ماند
+وبدانیم که زندگی پراز پستی و بلندیست سعی کنیم پیروز باشیم
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است

امروز دنبال کارهای شرکت و چک های آخر ماه بودم
یه مرد با کلی فرفره اومد داخلپاهاش خیلی شل بود و غیر عادی راه می رفت
یه نگاه بهم کرد و گفت آقا فرفره میخوای؟
منم که اعصاب نداشتم گفتم:نه جانم برو خدا روزیتو یه جای دیگه بده
یه نگاه بهم کرد و گفت:مواظب خودت باش جوان یه روز منم مثل تو کسی بودم
صداش کردم بیاد داخل و گفتم دونه ای چنده؟
گفت ۱۰۰۰ تومان
منم ۱۰۰۰ تومان بهش دادم و گفتم فرفره نمیخوام
اشک توی چشماش جمع شد و با بغض گفت:
من گدا نیستم..خدا منو زمین زد و الان هردوپام مصنوعی هست و مهره های پشتم همه داغون شدن
بیا این فرفره رو همینجوری بهت میدم تا همیشه منو یادت باشه
زندگی مثل همین فرفره هست
برای پیشرفت دلتو به آدمهایی خوش میکنی که حرفشون باد هواست
و یه روز پشتتو خالی میکنن و میشی یکی مثل من
جوان منم زن و بچه دارم.الان حتی روم نمیشه برم مدرسه دخترم
میترسم بچه ها بگن این عمو فرفره هست و دخترمو مسخره کنن
آخه یه بار اینجوری شد و دخترم خیلی گریه کرد
الانم یه سوال ازت می پرسم:آیا من گدام؟؟
داشتم خفه میشدم
هیچی نگفتم
بغلش کردم و چندتا فرفره ازش خریدم و این عکسو یادگاری ازش گرفتم
بنظرتون این مرد گداست؟؟؟
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
بیماری فکری و روان نامش “غفلت” است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.
و در میانِ سیاهی گیسوانِ پریشانِ تو که یلدای من ست
سپیده دمان را می جویم
هر چلّه ای را پایانی ست
امّا گویی
من ، معتکفِ دیرینه ی یلدای توام
و پایانی بر آن نیست
ای سپیده دم ِمن !
طلوع کن ، تا من از تو
جان بگیرم
یلدای گیسوانِ پریشانِ تو ، خانه ی من ست
از پشتِ شیشه ی پنجره ی آن
طراوتِ نور و باران را
به انتظار نشسته ام
بتاب ؛ ای رنگین کمانِ من !
تا چلّه ی من
نورانی شود
دیری ست در آرزوی برقِ نگاهت
به انتظارِ خورشیدم
یلدای مرا روشن کن دلبرم
بعد از هزاران چلّه
جهان ، یلدایی به زیبایی تو خواهد داشت ...!!!
آدرس بدم تشریف بیارید یه چای دور هم بزنیم!!
قلم کاغذ دستت باشه بگم....سر همون خیابونی که دخترای شهرم واسه یه شب جای خواب؛منتظر یه ماشین شاسی بلندن!!
همون ماشینی که حاجی با دور زدن مکه خریده واسه پسرش!!!!
اون خیابونو مستقیم بیا ولی چشماتو ببند!!
باز که باشه چشات؛دلت سنگ میشه!!
عادی میشه واست که سر چهارراه محلمون دختر9ساله داره میرقصه وپدرش داره دف میزنه واسه هزار تومنی که تو بهش نمیدی!!!
مستقیم بیا وهفت هشت تا دختر بچه ای که دستشونو به سمتت دراز کردن ورد کن!
بیا سر یه کوچه ای یه مردپنجاه ساله تا کمر خم شده توی سطل زباله!!!دیدیش؟؟؟
اون کوچه رو بپیچ بیا تووو!!!
میرسی به یه خونه ای که زن21ساله واسه اینکه عاقبتش مثل دخترای سر خیابون اولی نشه داره رخت همون حاجی رو میشوره که واسه پسرش ماشین شاسی بلند خریده!!!
نه اینکه حاجی لباسشویی نداره!نه!!!
داره!ولی از شماچه پنهون حاجی دلش گیر این دخترس!!
باخداعهدکرده تاوقتی که یه شب با این دختره نخوابیده!!رختاشوبده اون بشوره!!!!
رسیدی مشتی؟؟؟؟بشین پای سفره دلم،چای خونه ی دل من از قهوه ی اصل فرانسه هم تلخ تره!!
بزن داداشم!!!!بزن خواهرم!!!!!نوووووووووش جووووووووونت!!
یه چایی که این حرفا رو
نداره.......... دخترای گل اگه پسر واقعا دوست داشته باشه.... بدون نیازشم
دوست داره.... مگه شیرین نیاز فرهادو تامین کرد؟؟؟؟؟
که فرهاد عاشقش شد..... خودتو دریاب اینجا ساده باشی رو دست خوردی.... دوست داشتنو خواهشا کثیف نکنید.... آقا پسر گل نیازتو با حرفای قشنگ پوچ عشق بازی تو کت دختر نکن که فکر کنه واقعا دوستش داری..... مرد باش..... نه نامممممممممممممممممممممرد
میگویند روباهی که در زیر درختی بود به خروسی که با یک دسته مرغ بر روی شاخه های بلند بودند ، گفت خبر تازه را شنیده اید؟
خروس گفت نه .
روباه گفت خبر تازه این است که تمام حیوانات پس از مشورت با هم صلح نموده و امروز را عید آشتی کنان گرفته اند.
شما هم خوبست از درخت پایین آمده دوستانه صحبت نموده دمی باهم خوش بگذرانیم.
در این هنگام خروس بر روی دو پا بلند شد و گردن دراز کرده نظر به آن حوالی انداخت .
روباه گفت چیست؟ خروس گفت چیزی نیست یک جفت سگ است که با شتاب به این طرف میآیند .
روباه تا این سخن را شنید پا به فرار نهاد . خروس گفت حالا که صلح عمومی است کجا میروی؟
روباه گفت صحیح است اما شاید سگها هنوز این خبر را نشنیده باشند...
علت جالب بودن این خاطرات یا بخاطر برخوردهای بانمکی است
که بیماران با پزشک یا بیماریشان میکنند
یا کمبود اطلاعات پزشکی است یا شاید وقوع بعضی اتفاقات
در فضایی که سایه مرگ و بیماری در آن وجود دارد خود به خود تبدیل به طنز میشود.
اما مهم اینجاست که یک پزشک عمومی با ذوق اهل شهرکرد هر از چندگاهی
خاطراتش را از این ماجراها در وبلاگش مینویسد که بسیار خواندنی هستند:
گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت:
آقای دکتر! گلوش چرک داره؟ گفتم: چرکش تازه میخواد شروع بشه.
گفت: این بچه همیشه همینطوره٬ همیشه عفونتش اول شروع میشه بعد زیاد میشه!
به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ با یه صدای گرفته گفت:
هیچی فقط چند روزه که اصلا صدام درنمیره!!
به دختری که با استفراغ اومده بود گفتم:
اسهال هم دارین؟ گفت: حالتشو دارم اما نمیاد!!
یه خانم حدودا ۵۰ ساله دختر حدودا ۱۸ سالشو آورده بود.
به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دلهره دارم.
مادرش زد زیر خنده و بعد گفت: مامان! دل پیچه ، نه دلهره!
پرسیدم: چیز ناجوری نخوردین؟ مادرش گفت: چرا «چیسپ» خورده
و این بار نوبت دختر بود که بزنه زیر خنده و بگه: مامان چیپس نه چیسپ!
به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم:
قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: مثلا چه سابقه ای؟
بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین؟ گفت: مثلا چه داروئی؟
نسخه شو که نوشتم گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: مثلا چه ناراحتی؟
به خانمه گفتم:اشتهاتون خوبه؟ گفت: هروقت بتونم غذا بخورم میتونم بخورم!
پیرمرده گفت: همه بدنم درد میکنه غیر از آرنج دست چپم.
گفتم: یعنی آرنج دست چپتون درد نمیکنه؟ گفت: نه آرنج دست چپم «خیلی» درد میکنه!
خانمه اومد و گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟
گفت: نمیدونم. چندوقت بود که هر دو دستم درد میکرد.
چند هفته پیش از این دستم آزمایش خون گرفتم بعد دردش افتاد
حالا میخوام بگم از این دستم هم خون بگیرن ببینم دردش می افته؟!
به خانمه گفتم: باید یه آزمایش بدین. گفت: نمیدم!
گفتم: چرا؟ گفت: میترسم بفهمم یه مرض ناجوری دارم!
برای آبسه دندون برای مریض کپسول نوشتم بعد گفت:
چند روزه گلوم هم درد میکنه.
گفتم: خوب اگه عفونت داشته باشه با همون کپسول بهتر میشه.
گفت: اون کپسولو که برای دندونم نوشتین چکار به گلو داره؟!
خانمه میگفت: توی آزمایشگاه درمونگاه آزمایش دادم گفتند عفونت داری
اما بیرون آزمایش دادم گفتند سالمه! آزمایشهاشو نگاه کردم دیدم توی درمونگاه
آزمایش ادرار داده و بیرون آزمایش خون!
خانمه میگفت: فکر کنم باز گلوی بچه ام چرک کرده.
گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه از دیروز داره دهنش بوی کپسول میده!
خانمه میگفت: بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد.
گفتم: چه شیافی براش گذاشتین؟ گفت: استامینوفن!
مریضهای درمانگاه تمام شدن و از مطب میام بیرون یه هوائی بخورم.
مسئول پذیرش که اهل همونجاست داره با یکی از اهالی روستا صحبت میکنه
و ازش میپرسه: داروهائی که دکتر دومی براتون نوشت با دکتر اولی فرق داشت؟
روستائی محترم میگه: خوب معلومه٬ مگه کود حیوونهای مختلف با هم فرق نمیکنه؟
خوب داروهای دکترها هم با هم فرق میکنه!!
یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود. گفتم: میتونین بمونین سرم بزنین؟
گفت: نه. گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: نه. خانم جوونی که باهاش بود گفت:
آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین
گفتم: چرا؟ گفت: آخه میگن چیزهای شیرین فشار خونو بالا میبرن!
روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند.
گفتم: چند روزه که مریضه؟ پدره گفت: دو روزه
مادرش گفت: نه سه روزه پدره با عصبانیت به مادرش گفت:
آخه جمعه که تعطیله!!
مرده با کمردرد اومده بود، وقتی میخواستم نسخه بنویسم گفت:
آقای دکتر! بی زحمت هرچی میخواین بنویسین فقط پماد ننویسین! گفتم: چرا؟
گفت: آخه همه خونواده مون رفته اند مسافرت هیچکسی نیست که برام پماد بماله!
به خانمه گفتم: کجای سرتون درد میکنه؟
دستشو گذاشت روی سرش و گفت: همین جا درست توی لگن سرم
شما در این مکان غذا میل بفرمایید ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد !!!
راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد .
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود که دید گارسون درشت اندامی با صورت حسابی بلند بالا جلویش ایستاده است .
با تعجب گفت : شما خودتان نوشته اید که پول غذا را از نوه ی من می گیرید.
این صورت حساب دیگر چیست !؟
گارسون با لبخندی معنی دار جواب داد :
بله قربان ما پول غذای شما را از نوه تان در آینده خواهیم گرفت
ولی این صورت حساب مال مرحوم پدربزرگ تان است !
پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند
هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر می شود
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش می کند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم
پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگ وید شرط شما چیست؟
حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود
پدر دختر با خوشحالی قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد
حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند
از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند
شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد
حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود
دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد
حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند
همه متعجب می شوند چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند
بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند
حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند
همه دستورات مو به مو اجرا می شود حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می شود
حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند
شاگردان برای گاو آب می ریزند
گاو هر لحظه متورم و متورم می شود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر می شود دختر از درد جیغ می کشد
حکیم کمی نمک به آب اضاف می کند
گاو با عطش بسیار آب مینوشد حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود
جمعیت فریاد شادی سر میدهند دختر از درد غش می کند و بیهوش می شود
حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود
این نوشته افسانه یا داستانی ساختگی نیست آن حکیم کسی نیست جز ابوعلی سینا طبیب نامدار ایرانی
مرد فروردین و زن ....
فروردین+ فروردین = پیوندی آتشین
فروردین+اردیبهشت = پیوندی کاملا عشقی
فروردین+خرداد = خوش دل و امیدوار
فروردین+تیر = اختلاف فراوان
فروردین+مرداد = شدید
فروردین+شهریور = سرد و گرم
فروردین+مهر = کمی غیر ممکن
فروردین+آبان = خیلی با حرارت
فروردین+آذر = پر از ماجرا جویی
فروردین+دی = هیجانات فراوان
فروردین+بهمن = شگفت انگیز
فروردین+اسفند = توام با مشکلات
مرد اردیبهشت و زن...
اردیبهشت+فروردین = پر شور و هیجان
اردیبهشت+ اردیبهشت = خیلی مناسب
اردیبهشت+خرداد = پیوندی نا موفق
اردیبهشت+تیر = اتحادی عمیق
اردیبهشت+مرداد = کاملا دوست داشتنی
اردیبهشت+شهریور = تشریک مساعی زیاد
اردیبهشت+مهر = جسمانی و شهوانی
اردیبهشت+آبان = آرام و آهن ربایی
اردیبهشت+آذر =بسیار ناهموار
اردیبهشت+دی = کمی هولناک
اردیبهشت+بهمن = خیلی قوی
اردیبهشت+اسفند = توام با جذابیت
مرد خرداد و زن ...
خرداد+فروردین = دارای آینده ی روشن
خرداد+اردیبهشت = پیوندی دشوار
خرداد+ خرداد = پیوندی نا پایدار
خرداد+تیر = افقی روشن
خرداد+مرداد = عافیت طلب و عیاش
خرداد+شهریور = عاشقانه
خرداد+مهر = کاملا با شکوه
خرداد+آبان = بن بست عشقی
خرداد+آذر = سراسر شادمانی
خرداد+دی = چشم در چشم نیافتد
خرداد+بهمن = دوستان خوب برای هم
خرداد+اسفند = مرهم یکدیگر
مرد تیر و زن ...
تیر+فروردین = پیوندی سست
تیر+اردیبهشت = محیطی راحت و مرفه
تیر+خرداد = پیوندی نا هماهنگ
تیر+تیر = رابطه ی رویایی
تیر+مرداد = هیجانی و پر زحمت
تیر+شهریور = محرک یکدیگر
تیر+مهر = زندگی پر از تلاطم
تیر+آبان = جرقه و پرواز
تیر+آذر = سراسر مشکل
تیر+دی = زوجی دلسوز
تیر+بهمن = سراسر اضطراب
تیر+اسفند = تقویت کننده ی هم
مرد مرداد و زن...
مرداد+فروردین = خاطرات به یاد ماندنی
مرداد+اردیبهشت = احساسات پاک
مرداد+خرداد = زندگی پر از نشاط
مرداد+تیر = پیوندی عاشقانه
مرداد+مرداد = جنگ اراده ها
مرداد+شهریور = ازدواجشان دشوار است
مرداد+مهر = شادی بزرگ
مرداد+آبان = برخورد دو قطب
مرداد+آذز = بسیار نیروبخش
مرداد+دی = کوتاه اما شیرین
مرداد+بهمن = می تواند مشکل باشد
مرداد+اسفند = زندگی توام با جرقه
مرد شهریور و زن...
شهریور+فروردین = دور از یکدیگر
شهریور+اردیبهشت = استوار و لذت بخش
شهریور+خرداد = کاملا غیر معمول
شهریور+تیر = اختلاف زیاد
شهریور+مرداد = عقاید نا همامنگ
شهریور+شهریور = سازگار
شهریور+مهر = زندگی با سختی
شهریور+آبان = هیجانات واقعی
شهریور+آذر = نیازهای مخالف
شهریور+دی = موافق و سازگار
شهریور+بهمن = تیره و گلالود
شهریور+اسفند = بهشتی
مرد مهر و زن...
مهر+فروردین = زندگی پر تناقض
مهر+اردیبهشت = جسمانی و شهوانی
مهر+خرداد = پیوندی بسیار عالی
مهر+تیر = تلاشی سخت
مهر+مرداد = نیروبخش
مهر+شهریور = مخالف
مهر+مهر = قدرتی نا پایدار
مهر+آبان = پاداش و هیجان
مهر+آذر = هم پرواز
مهر+دی = پیوندی سست
مهر+بهمن = ازدواج شگفت انگیز
مهر+اسفند = آرامش و پاداش
مرد آبان و زن...
آبان+فروردین = جاودانه و طولانی
آبان+اردیبهشت = پیوندی با اجر
آبان+خرداد = لطیف و با نشاط
آبان+تیر = زندگی بهشتی
آبان+مرداد = نمایش پر قدرت
آبان+شهریور = شروعی آرام
آبان+مهر = لجاجت و گول زنی
آبان+آبان = انفجار
آبان+آذر = تحمیلی و اجباری
آبان+دی = شیفته ی یکدیگر
آبان+بهمن = بالا و پایین
آبان+اسفند =کاملا عالی
مرد آذر و زن...
آذر+فروردین = عالی و شگفت انگیز
آذر+اردیبهشت = درگیری زیاد
آذر+خرداد = سرد و گرم
آذر+تیر = غیر صمیمی
آذر+مرداد = دلسوز واقعی
آذر+شهریور = نیرو بخش
آذر+مهر = لذت مشترک
آذر+آبان = کارد و پنیر
آذر+آذر = لذت توام با آشوب
آذر+دی = مغایرت زیاد
آذر+بهمن = روابطی بسیار گرم
آذر+اسفند = مشکل دار است
مرد دی و زن...
دی+فروردین = با جدل
دی+اردیبهشت = زندگی با آینده ای زیبا
دی+خرداد = پیوندی سخت
دی+تیر = پیوندی با شکوه
دی+مرداد = اختلاف زیاد
دی+شهریور = عجیب
دی+مهر = برنده ای ندارد
دی+آبان = خیلی عجیب
دی+آذر = نامناسب
دی+دی = طولانی و پا بر جا
دی+بهمن = کمی مخوف
دی+اسفند = عشقی و شهوانی
مرد بهمن و زن...
بهمن+فروردین = بسیار عاشقانه
بهمن+اردیبهشت = خیلی خود سر و لجوج
بهمن+خرداد = پیوندی سرد
بهمن+تیر = خیلی مضر
بهمن+مرداد = بسیار دلکش
بهمن+شهریور = نا هماهنگ
بهمن+مهر = بسیار بسیار عالی
بهمن+آبان = مغایر یکدیگر
بهمن+آذر = نیازمند جد و جهد
بهمن+دی = با کمی نا خالصی
بهمن+بهمن = واقعی و شگفت انگیز
بهمن+اسفند = احتمال نا خوشی
مرد اسفند و زن...
اسفند+فروردین = نیازمند به گذشت
اسفند+اردیبهشت = یک پیوند عالی
اسفند+خرداد = نیازمند به بصیرت
اسفند+تیر = شیفته ی یکدیگر
اسفند+مرداد = زوج رمانتیک
اسفند+شهریور = آرام و حامی
اسفند+مهر = عشقی افسانه ای
اسفند+آبان = سراسر شادی و اعتدال
اسفند+آذر = مشکلات زیاد
اسفند+دی = احساسات واقعی
اسفند+بهمن = یکدیگر را درک کنید

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد.
رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن
به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید وجوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر
احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و
رو ادامه مطلب کلیک کن»»»

در
این روزگار پر از دغدغه، دوری مسأله ای نسبتأ حل شده برای افراد یک
خانواده محسوب می شود؛ اما در یک قشر خاص این دوری باعث جانشان است!هلن و لس بروان زمانی که در ۱۸ سالگی به عنوان هم کلاسی در یک جا درس می خواندند ،همزمان به مشق عشق هم پرداختند.
آنها بر خلاف میل والدینشان در ۱۸ سالگی با هم ازدواج نمودند و دوام این ازدواج جنجالی ۷۵ سال شد.
نکته
جالب این است که لری و هلن هر دو متولد یک روز و سال هستند.علت مخالفت
والدین این دو برای ازدواجشان اختلاف طبقاتی این دو نفر بود.
این زوج خوشبخت در سپتامبر گذشته ۷۵ امین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند.
اما
پایان این زندگی عاشقانه بسیار غم انگیز است چرا که به واسطه ی مرگ هلن
براون ۹۴ ساله در ۱۶ ژوئیه ،جدایی آنها بیش از یک روز هم دوام نیاورد و با
مرگ لس در تاریخ ۱۷ ژوئیه پرونده ی زندگی این دو عاشق بسته شد.
