سلام عزیزان
چهل رفتار پدرانه که پدر در خانواده بایستی رعایت کند را برای شما بیان میکنم
برای دنبال کردن مطلب کلیک کنید
من وبلاگمو ساخته بودم تا دلتنگی و غم و غصه هامو توش بنویسیم آروم بشم ولی شکر خدا فهمیدم ارزشم خیلی بالاتر از اونه که برای یک آدم .......غصه بخورم!
محیط وبلاگ خصوصا بلاگفا محدوده و من با هزینه خودم یک سایت ساختم با بخش های مجزا
برای هربخش هم مدیر بخش مربوطه ش رو میخوام بذارم!
بخش رشته و دانشگاه
بخش خانه و خانواده
بخش ایران شناسی
بهش شبکه های اجتماعی
بخش سرگرمی و تفریخی
بخش آموزش و بخش ابزار
دوست داشتین میتونید عضو شوید و مدیر یکی از بخش های انجمن باشید.
قبلش قوانین انجمن را مطالعه کنید
اینم لینک قوانین انجمن کلیک کن
تلفنی که زنـــگ نمی خورد که نیـــازی به اخــــتراع نداشت!!
حوصـــله ات ســـر رفته بود،
چــــسب قلـــــب اختراع می کردی
می چسباندیم روی ایـــن ترک های قلب صاحب مـــــرده مان
وغصـــه زنـــگ نخوردن تلفـــــنی که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم!
ساده بگویم
گراهــــام بــــل عـــــزیـــــز!
حـــال این روزهای مرا تو هم مقـــــصری
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی…
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین
سقوط آزاد را
تنها برای این ب جان میخرد
ک در زمین پوشش دهد
اشکهای
یک
مرد را
سقراط پرسید:اگر در را میدی کسی به زمین خورده و از درد به خود میپیچد ایا از دست اودلخور میشدی؟
مرد گفت:مسلم هست که رنجیده نمیشدم.ادم از بیمار بودن کسی دلخور نمیشودسقراط پرسید بجای دلخوری چ احساسی داشتی و چ میکردی؟
مرد جواب داد:احساس دلسوزی و سفقت وسعی میکردم تا اورا به طبیب یا دارویی برسانم
سقراط گفتـــــــــ:همه اینکارا را بخاطر ان میکردی که اورا بیمار دانستی/ایا کسیکه رفتارش نامناسب هست روانش بیمار نیست؟
بیماری فکری وروان نامش^غفلت^استو باید بجای رنجش و دلخوری نسبت به کسی که بدی میکند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد
"پس از هیچکس دلخور مشو و کینه به دل نگیر...............بدان هرکس لحظه ای به تو بدی میکند بدان که در ان لحظه بیمار است
سلام
نظر سنجی برگذار شده برای این که اسم خلیج فارس واقعا خلیج فارس باید باشه یا خلیج عربی!
نظر بدین و یادتون نره خلیج فارس همیشه فارسه!
سارا وارد مجتمع پزشکی شد. با دیدن یک کوه آدم که جلوی آسانسور صف کشیده بودند ترجیح داد از پله ها برود. درحالی که بالا می رفت پله ها را هم می شمرد، عادتش بود وقتی پله زیاد بود اینکار را می کرد تا خستگی و زیاد راه را احساس نکند. درد شدید دندانش که نسبت به صبح کاهش یافته بود باز اوج گرفت.
طبقه چهار تابلوی داندانپزشک را دید. زیر لب نوشته های روی تابلو را با صدای آرام خواند: دکتر امید توانا جراح و متخصص داندان. وارد اتاق کوچک انتظار مطب شد، به منشی که مثل خودش ریز اندام وعکس خودش خوشرو بود سلام کرد پول ویزیت را داد و وقت گرفت. سارا خواست روی یکی از صندلیها بنشیند که دید همه صندلیها پر از آدمهای قد و نیم قد هستند. زیر لب گفت: بخشکی شانس! مدتی سرپا ایستاد و به دیوار تکیه داد.سر پا ایستادنش زیاد طول نکشید. یک پیر زن از جایش بلند شد و سارا مثل برق خودش را به صندلی رساند و نشست. نشستن همانا و پشیمان شدن همانا. مردی چاق و کچل و درشت هیکل که خودش را به زور درصندلی جا داده بود چنان بوی عرق و سیگار می داد که حال سارا را به هم زد. سارا خدا خدا کرد که زود نوبت این غول بیابانی برسد. خودش هم نمی توانست بلند شود چون هم خسته بود هم خجالت می کشید و می ترسید که به مرد که همسن باباش بود بر بخورد.سارا با موبایلش بازی می کرد که چشمش به پسری که رو به رویش نشسته بود افتاد. پسر به صورت تابلو در حالی که لبخندی بر لب داشت زل زده بود به سارا. سارا با نارحتی زمزمه کرد: همینو کم داشتم بوی تعفن این غول بیابونی کم بود چشم چرونی این بزغاله هم بهش اضافه شد.از این رقم پسرا خوشش نمی آمد. محلش نذاشت تا دست از سرش بر دارد ولی پسرک دست بردار نبود و با همان لبخند نگاهش می کرد. دندان درد، بوی تعفن مرد گنده و حالا نگاه این پسرک پررو عصبیش کرده بود. به ساعت دیواری مطب نگاه کرد انگاردیازپام ده میلی خورده بود. سارا نیم نگاهی به پسرک انداخت او همچنان داشت نگاهش می کرد. نگاه پسرک به شدت آزارش می داد و کفریش کرده بود. سارا با غیض به پسرک نگاه کرد زل زد به چشمهاش و با عصبانیت و طوری که انگار از پسرک متنفر است سرش را برگرداند. ولی پسر از رو نرفت. تحمل نگاههای هیز پسرک از بوی گند مرد گنده هم سخت تر بود. سارا احساس خفگی می کرد. دلش می خواست خره خره پسرک را بجود. هر چه کمتر به پسر محل میذاشت او پر رو تر می شد. دیگر طاقتش طاق شد. با عصبانیت از جایش بلند شد و به طرف پسر رفت تا به او بگوید دست از سرش بردارد، درست در همین موقع منشی اسم یک نفر را خواند. پسرعصای سفیدش را که کنار صندلی بود باز کرد و به کمک یکی از افرادی که در اتاق انتظار بود به طرف اتاق پزشک رفت. حالا این سارا بود که حیران زل زده بود به پسر..
2- به دانشگاه رسیدم..برای گرفتن نامه اشتغال به تحصیل به بخش آموزش رفتم. هنگام ورود دیدم که صفی پشت در اتاق آموزش تشکیل شده است، پرس جو کردم، فهمیدم وقت ناهار است و باید تا یک ساعت صبر کنیم تا مسئولش بیاید. یکی از دانشجوها اعتراض می کرد و می گفت: مگر ناهار و نماز چقدر طول می کشه! نهایتا 20 دقیقه ناهار و 10 دقیقه هم نماز! چرا یکساعت! حق الناس نیست؟مالشون حروم نیست؟! بالاخره بعد از یک ساعت و نیم درب اتقاق آموزش باز شد و خانمی گفت: شلوغ نکنید، نوبت به نوبت بیاین داخل...
3- بعد از بالا و پایین کردن راه پله های دانشگاه و امضا گرفتن از چند نفر بالاخره نامه اشتغال به تحصیلم رو گرفتم و به سرعت خودم را سر کلاس حقوق اساسی رسوندم. استاد که مثل همیشه با کمی تاخیر آمده بود نیمی از کلاس را به خاطرات شخصی خودش و ناکارمدی مسئولین سخن گفت و نیمی دیگه رو هم از روی کتاب درسی می خواند.بغل دستیم آروم بهم گفت:ای کاش دو واحد هم حق الناس بهمون یاد میدادن!
4- کلاس تموم شد و به بوفه دانشگاه رفتم، گلوم خشک شده بود خواستم یک لیوان چای بخورم. 200 تومن به فروشنده دادم..
فروشنده:حاجی ما رو گرفتی! 500 تومن میشه!
من: 500تومن؟ یک لیوان یکبار مصرف با یک نبتون و دو تا قند میشه 500 تومن؟!
فروشنده: بنده خدا کجای کاری! 200 تومن بهت آدامس هم نمی دن!
من: خودم قبلاً تو بوفه یک دانشگاه کار می کردم قیمت ها رو هم دارم. حدوداً هر لیوان یکبار مصرف 15 تومن، نبتون چای 80 تومن، دو تا حبه قند هم 25 تومن، آب جوش و گازهم رو هم 100 تومن حساب کنیم، تازه رو هم میشه 200 تومن! 500 تومن بی انصافی نیست؟
فروشنده: همینی که هست می خوای بخر نمی خوای برو اونطرف بزار جواب مشتری هامو بدم.
۵- بعد از خارج شدن از دانشگاه در انتظار تاکسی ایستاده بودم. ساعت 3 بعد از ظهر بود و ماشین کم گیر میومد. هر ماشینی که رد می شد پر بود؛ بوق ماشینی از دور مراخوشحال کرد، به من که رسید سرعتش را کم کرد و ایستاد..
-کجا می رید برسونمتون؟
-مترو؟
بدون معطلی سوار شدم، برای آنکه مثل قضیه رفتنم به دانشگاه، راننده پول اضافی از من نگیره، اینبار 500 تومان پول خورد زودتر به راننده دادم و گفتم: بفرمائید، منتظر بودم که اعتراض کند و بگوید 700 تومان میشه! اما راننده با لحنی آرام بهم گفت: کرایه لازم نیست صلوات بفرستید. منم با تعجب گفتم: خیلی ممنون خدا خیرتون.کمی که جلوتر رفت، به راننده گفتم: نمیدونم چرا این روزها خیلی از مردم تهران همش گلایه میکنن نق میزنن که زندگی سخت شده، گرونی شده، چرا مسئولین فکر مردم نیستند و...اما خودشون به نحوی دیگه دارن سر بقیه رو کلاه میزارن.
راننده گفت: راست میگی.درسته مسئولین هم باید وظیفشونو انجام بدن. اما همین مسئولین هم از خودمون هستند دیگه، وقتی این مسئول تو جوونیش تو یک شرکتی از کارش میزده و لقمه حروم بدست میاورده، حالا بزرگ شده و مسئول کله گنده ای شده باز هم سر مردم رو کلاه میزاره تا مثلا زرنگی کرده باشه. به نظرم مشکل اینه که خودمون رو جای طرف مقابل نمی زاریم. این روزها ایثار خیلی کم شده. نق زدن شده یک پٌز کلیشه ای، جالب اینه که کارهای اشتبامون رو توجیه می کنیم. با خودمون می گیم می گیم: همه دروغ میگن، پس من هم دروغ میگم، همه از کارشون می زنن منم از کارم می زنم، .همه گرون می فروشن منم گرون می فروشم.
من هم به راننده گفتم: درسته، به نظرم یک مشکل دیگه هم اینه که خیال میکنیم مال حروم یعنی دزدی،الان من بخوام گوشیه موبایلم رو به شما بفروشم عیبشو نمیگم که افتاده تو آب و وقتی گرون فروختم میگم خوب شد نفهمید! اسم خودم هم میزارم بچه زرنگ! به نظرم هیچ فرقی بین کسی که 3هزار میلیارد اختلاس می کنه با کسی که کرایه تاکسی رو 300 تومن بیشتر میگیره نیست. اون راننده هم اگر تو اون جایگاه قرار می گرفت حتماً اختلاس می کرد؛ منتهی دستش نمیرسه.راستی دقت کردی هر کسی بیشتر حق مردم رو میخوره بیشتر نق میزنه و طلبکاره و هر کسی بدون منت داره زحمت میکشه و نون حلال بدست میاره خودشو مدیون مردم و مملکتش میدونه؟
راننده هم با آه حسرتی که ته صداش بود گفت: ای آقا... همه این ها برای اینه که باور نکردیم که یک روزی قراره از این دنیا بریم، اونم با یک کفن ساده، پول و قدرت و شهرت و...هیچ کدوم به کارمون نمیاد. فقط نتایج کارهامون می مونه. چه ذره ای کار خوب کرده باشیم و چه ذره ای کار بد.بیخود نبوده که پیامبر خدا گفتند که "عبادت 10 جزء داره، که 9 جزء آن طلب روزی حلاله".
من هم به راننده گفتم: مثل این کار شما که صلواتی مسافر کشی می کنید.
راننده با لبخندی ریز گفت: نه بابا کاری نکردم که. خدا بهم سلامتی داده.پدر و مادر، زن و بچه خوب هم داده.پوشاک و غذا هم داده.امنیت و مملکت و مردم خوب هم داده یک ماشینم با روزی که خودش بهم داده زیر پام گذاشته، اون وقت من با همه چیزهایی که مفت و مجانی بدون منت بهم داده یک بنده خدا رو که تو مسیرم هستش رو میرسونم، هنری نکردم! دارم با نعمتی که خدا بهم داده با خودش معامله می کنم....خنده دار نیست؟
من که تازه از گرم صحبت های راننده شده بودم، گفتم:حاجی خدا خیرت بده همین جا پیاده میشم. راننده سرش رو به طرفم چرخوند و گفت: مسیر بعدیت کجاست؟ گفتم خیابون انقلاب. با لبخندی در جواب گفت: بشین مسیر منم همونجاست...
در طول مسیر هر دو سکوت کرده بودیم و فقط فکر می کردیم. راننده رادیو ماشین را روشن کرد... صدای آیه ای از قرآن فضای ماشین و فضای فکری من و راننده را پر کرد...
(إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما به قومٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ) رعد-آیه4
ترجمه:خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد، مگر آن که خودشان دست به تغییر زنند
با صدای علی بیدار شو، رسیدیم خان داداشم بیدار و از ماشین پیاده شدم. اوایل پائیز بود و صدای قارقار شوم و زشت کلاغها خبر از روزهای پر از عذابی که پیشم رویم بود می دادند.
آسانسور خراب بود با زحمت از پله ها خودم را بالا کشیدم. داخل آپارتمان خان دادش که شدیم زن داداشم با آن چهره شیرین که با لبخندی شینترش هم شده بود به استقبالمان آمد. خان داداش بلافاصله گفت اتاق حاضره؟ که با جواب مثبت زن داداشم روبرو شد. دم در اتاق خان داداشم بهم گفت: می خوام مثلِ یه مرد بیایی بیرون. به قیافه مردانه و جذبه دار خان دادشم نگاه کردم و گفتم: قول میدم، قول شرف. باید هم مثل یک مرد خارج می شدم مگرنه یاسمین که تمام هستیم بود را از دست می دادم. وارد اتاق شدم و پشت سرم صدای قفل شدن در اتاق را شنیدم. به تراس رفتم و رو به آسمان که با تکه ابرهایی تزئین شده بود کردم و گفتم: خدایا کمکم کن، یاسمین رو از من نگیر. به اتاق برگشتم عکس یاسمین را به دیوار زدم یاسمین داشت با چشمهای درشت و آهووارش و لبهای نازک و خوش فرمش بهم لبخند میزد. لبخندی که مرا پر از امید و انگیزه کرد.
دو روز اول را با کمی درد سپری کردم اما روز سوم همین که خواستم از تخت پائین بیاییم انگار چسبیده بودم به تخت پشتم پر از عرق بود و دهنم مزه ترشی میداد. داداشم که برایم صبحانه آورده بود متوجه وخامت اوضاع شد. جلو آمد با دستهای عضلانیش شانه هایم را گرفت و گفت: پسر به خاطر روح آقاجون هم که شده دووم بیار. با ته مانده قدرتم لبهای خشکم را با زحمت باز کردم و گفتم: دووم میارم خان داداش. داداشم بوسه ای بر پیشانیم کاشت و از اتاق خارج شد. آن روز از شدت درد تا شب به خودم پیچیدم. آنقدر دستم را گاز گرفتم که ازش خون آمد. به دوره سیم کشی رسیده بودم. تا ده روز برق از نوک انگشتام وارد می شد و از فرق سرم خارج می شد. این ده روز به اندازه یک قرن گذشت.
پانزده روز گذشته بود و دیگر طاقتم طاق شده بود. ظهر که خان دادش برایم ناهار آورد به دست پایش افتادم "خان داداش فقط یه ذره، دیدی پانزده روز روز صبر کردم. بازم می تونم. تو رو خدا یه ذره برام بگیر. دارم میمیرم داداش، التماس می کنم. به روح آقاجون دیگه اخرین بارمه خواهش می کنم، فقط یه ذره. خان داداش بلندم کرد یک مشت پول ریز درشت از جیبش در آورد و رو به رویم گرفت و در را تا انتها باز کرد و گفت: خودت برو هرچقدر می خوایی بخر ولی دیگه سر خاک آقاجون نرو. یک لحظه آقاجون جلو چشمهایم ظاهر شد. با فریاد به داداشم گفتم: برو بیرون و در و ببند. از آن روز تا ده روز بعد آنقدر فریاد کشیدم که دیگر صدایم در نمی آمد فریادهایی که دیوارها و بیشتر از آن دل خان داداشم را می لرزاند. هر وقت برایم غذا می آورد چشمای قرمزش به من می گفتند که ما گریه کرده ایم.
بعد از گذشت یک ماه و پانزده روز بحران را پشت سر گذاشته بودم. درد جسمی ایم خیلی کم شده بود. ولی هوسش گاه گداری بد جور آزارم میداد که آن هم با یاد خدا، امید بدست آوردن یاسمین و کمک دو دکتری که یکی روانپزشک و دیگری متخصص ترک بود زود از یادم میرفت.
فردا قرار بود به کرج بازگردم. توی تراس نشسته بودم. دقایقی قبل آسمان برایم اشک شوق ریخت و الان من با نسکافه ای داشتم بوی آب و خاک را با تمام وجود به ریه هایم می فرستادم. آزمایش داده بودم پاکِ پاک بودم و ورقه آزمایش مثل کارنامه قبولی در دستم شاهد این ادعا بود به یاسمین قول شرف داده بودم دو ماهه پاک برمی گردم، الان داشتم پنچ روز زودتر به دیدنش می رفتم تا سوپرایزش کنم. من در بیست یک سالگی دوباره متولد شده بودم.
سر کوچه بی صبرانه با ورقه آزمایش در دست منتظر یاسمین بودم. می دانستم امروز کلاس دارد به دیوار تکیه داده بودم که نیما دوستم که همسایه یاسمین اینا بود را دیدم. نیما بهم گفت: اومدی یادی از گذشتها بکنی. با فریاد که پر از شادی بود گفتم: نه اومدم عشقمو ببینم. نیما گفت: ما رو گرفتی عشقت و که پانزده روز قبل فرستادیم خونه بخت. گفتم زر نزن برو برو الان که بیاد. نیما با چشمهای گشاد شده گفت: به خدا ازدواج کرده علی، خبر نداری!؟. به چشم های نیما نگاه کردم جدی جدی بود.
در یکی از خانه های آن کوچه را زدم زن میانسالی آمد و حرف نیما رو تائید کرد. چیزی درونم فرو ریخت. ورقه آزمایش از دستم افتاد و بادی که تازه شروع به وزیدن کرده بود ورقه را به کام خود کشید. بی هدف تا شب در خیابان ها گشتم.
یکدفعه دیدم جلوی مغازه احمد قمه هستم. به داخل مغازه رفتم یک چک 50 تومانی روی میز گذاشتم او هم سریع یک بسته گذاشت کف دستم. از مغازه خارج شدم و کنار خیابان ایستادم ، دو ما قبل مثل فیلم از جلوی چشمانم گذشت. درد و رنج جهنمی، چشمهای قرمز خان داداشم و روح آقاجون که مطمئن بودم الان دارد مرا می بیند. بسته از میان انگشتهایم لغزید و به جوب آب آفتاد.
2. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای ۱۵ برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.
3. در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.
4. در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.
5. در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک کردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده است یا نه، ممنوع است.
6. در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان ۵۰۰ دلار جریمه دارد و قبل از خارج شدن ازخانه حتما باید لباس زیر پوشیده باشید.
زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند.
8. در قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد.
9. در فنلاند زمانی پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشیدن شخصیت اصلی سریال ممنوع بود.
10. در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.
11. صد ها سال پیش هر فردی که قصد داشت از کشور خارج شود، به سرعت اعدام می شد.
12. در طول جنگ جهانی اول هر سربازی که به همجنس بازی متهم می شد، اعدام می شد.
13. در ایالت میسوری بخش سنت لوئیس، هنوز هم نجات دادن زنان با لباس خواب، برای ماموران آتش نشانی ممنوع است.
14. در انگلستان، سر لاشه هر نهنگی که پیدا شود متعلق به پادشاه است و دم آن متعلق به ملکه.
15. در فرانسه صدا زدن خوک با نام ناپلئون ممنوع است.
16. در ویکتوریای استرالیا پوشیدن شلوارک های صورتی تحریک آمیز در غروب های شنبه ممنوع است.
17. در ویکتوریای استرالیا، تنها متخصصان برق اجازه تعویض لامپ برق را دارند.
18. در ورمونت، زنان تنها با اجازه کتبی همسرانشان حق استفاده از دندان مصنوعی را دارند.
19. در واشنگتون، وانمود کردن به داشتن خانواده پولدار ممنوع است.
20. در اوهایو آمریکا, ماهیگیری در زمان مستی ممنوع است.
21. در بخش اروکای ایالت نوادا، بوسیدن زنان توسط مردان سبیلو ممنوع است.
22. در لوای آمریکا، بوسیدن بیش از ۵ دقیقه مجاز نیست.
23. در بحرین پزشکان حق ندارند در هنگام معاینه به آلت تناسلی زنان مستقیم نگاه کنند، اما اجازه دارند تصویر آنرا در اینه ببینند.
24.در آلاسکا نگاه کردن به گوزن از هواپیما ممنوع است.
25.در شهر پوکاتلو در آمریکا نخندیدن خلاف قوانین است.
26.در شانگهای داشتن ماشین قرمز ممنوع است.
27در یکی از شهرهای سوئیس بستن درب خودرو با صدای بلند ممنوع است.
28در فرانسه ازدواج با افراد مرده آزاد است
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را.
زن با کمال میل میپذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی.
مرد با آرامی گفت :آری .
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامهای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر میکردم احمق باشی ولی نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
آیا میدانستید که نوزاد انسان بیش از 300 استخوان دارد که با رشد بعضی از آنها به یكدیگر جوش می خورند ؟
آیا میدانستید که تقریباً یك سوم وزن یك زن و یك دوم وزن یك مرد را ماهیچه تشكیل می دهد ؟
آیا میدانستید که لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض می شود ؟
آیا میدانستید که خوردن یک سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی میشود ؟
آیا میدانستید که موشهای صحرایی سالانه یک سوم ذخایر غذایی جهان را نابودمی سازند ؟
آیا میدانستید که چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با ۱۳ کشور هم مرز است ؟
آیا میدانستید که موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند ؟
آیا میدانستید که خوردن کاهو مانع ریزش و سفید شدن موها می گردد ؟
آیا میدانستید که برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی باید درون سبد آن یک عدد سیب درخت قرار دهید ؟
آیا میدانستید که یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود2200 سم كافی برای كشتن انسان را دارد ؟
آیا میدانستید که مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند ؟
آیا میدانستید که بیشترین سر دردهای معمولی از كم نوشیدن آب می باشد ؟
آیا میدانستید که سس کچاپ در سال ۱۸۳۰ به عنوان یک دارو به فروش میرفته است ؟
آیا میدانستید که دانشمندان ثابت کرده اند که گل سرخ ترکیبی از بوی 40 نوع گل مختلف است ؟
آیا میدانستید که اگر کلفتی تار عنکبوت به اندازه مغز یک مداد به هم تنیده میشد می توانست یک هواپیمای بویینگ سنگین وزن را تحمل کند ؟
آیا میدانستید که این حقیقت دارد که به راستی فیل از موش می ترسد ؟
آیا میدانستید که شلوغ ترین مکان دنیا کندوی زنبور عسل است ؟
آیا میدانستید که در حال حاضر 6 میلیون اختراع در جهان وجود دارد که ادیسون با 1094 اختراع رکورد دار است ؟
آیا میدانستید که اگر تمام کرات منظومه شمسی را با هم جمع کنیم و سپس آن را دو برابر کنیم باز هم به اندازه کره مشتری نمی شود ؟
آیا میدانستید که وسعت کره ماه به اندازه قاره استرالیاست ؟
آیا میدانستید که ملخ ها فراوان ترین موجودات بر روی زمین هستند و موجوداتی هستند که در روز دو برابر وزن خود غذا می خورند ؟
آیا میدانستید که هر چشم مگس از 10 هزار عدسی تشکیل شده است ؟
آیا میدانستید که طبیعت سیاره اورانوس بر خلاف زمین است یعنی دو قطبش گرم و قسمت های استوایی آن بسیار سرد است ؟
آیا میدانستید که سوسک ها مقاوم ترین موجودات در برابر گرسنگی هستند. آنها می توانند یک ماه بدون غذا و دو ماه بدون آب زنده بمانند ؟
آیا میدانستید که نیروی جاذبه ماه میتواند باعث زمین لرزه شود ؟
آیا میدانستید که شیارهاى کف دست کمکی براى بهتر گرفتن اشیاء است ؟
آیا میدانستید که لاشخورها قادر به دیدن یك موش كوچك از ارتفاع 4 كیلومتری می باشند ؟
آیا میدانستید که مردم فیلیپین به بیش از ۱۰۰۰ لهجه سخن می گویند ؟
آیا میدانستید که مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی می شمارند ؟
آیا میدانستید که مصرف زغال اخته از تنگی عروق خون جلوگیری می كند ؟
آیا میدانستید که خورشید در مدار کهکشان شیری با سرعت 900000 کیلومتر در ساعت حرکت می کند ؟
آیا میدانستید که نام قدیم یونان، هلاس برگرفته از هلیوس خدای خورشید بوده است ؟
آیا میدانستید که فقط قورباغه های نر قور قور می کنند ؟
آیا میدانستید که خرس با تمام سنگینی خود می تواند با سرعت 50 كیلومتر در ساعت بدود ؟
آیا میدانستید که افراد باهوش داراى روى و مس بیشترى در موهایشان هستند ؟
آیا میدانستید که شكلات بر عصب و قلب سگ تاثیر بد دارد، با کمی شكلات میتوان یك سگ را کشت ؟
آیا میدانستید که یک قطره لیكور عقرب را دیوانه می كند و عقرب خودش را نیش می زند و می كشد؟
آیا میدانستید که مایع موجود در نارگیل نارس را می توان بجای پلاسمای خون استفاده كرد ؟
آیا میدانستید که درخت بلوط تا قبل از پنجاه سالگی میوه نمی دهد ؟
آیا میدانستید که زهره تنها سیاره ای است كه در جهت عقربه های ساعت بدور خودش می چرخد ؟
آیا میدانستید که برای اینكه ۷۰۰ گرم به وزن شما اضافه شود باید ۹ كیلو سیب زمینی بخورید ؟
آیا میدانستید که در بین انواع خرس، خرس پاندا بزرگ ترین جمجمه را دارد ؟
آیا میدانستید که شیرینی تنها مزه ای است كه جنین در رحم مادر هم می فهمد ؟
آیا میدانستید که زنبور عسل ۵ چشم دارد كه ۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر او قرار دارد ؟
آیا میدانستید که 20 درصد آب شیرین جهان میان آمریكا و كانادا قرار دارد ؟
آیا میدانستید که بیماری قند اولین عامل كوری در مردم جهان است ؟
آیا میدانستید که دانشمندان دریافته اند که مورچه ها همچون انسان صبح ها خمیازه می کشند ؟
آیا میدانستید که زنبور از بوی عرق بدش میاید و به كسی كه بدنش بو دهد یا عطر زده باشد حمله میكند ؟
آیا میدانستید که رنگ سفید برای زنبور عسل آرامش دهنده و رنگ قهوه ای ناراحت كننده است ؟
آیا میدانستید که نعناع سكسکه و تنگی نفس را شفا می دهد ؟
آیا میدانستید که جرم زمین هشتاد و یک برابر ماه است ؟
آیا میدانستید که وقتی به خورشید نگاه می کنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید ؟
آیا میدانستید که قلب میگو در سر آن واقع است ؟
آیا میدانستید که ظروف پلاستیکی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند ؟
آیا میدانستید که حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند ؟
آیا میدانستید که تصمیم بر این بود که کوکاکولا به عنوان دارو استفاده شود ؟
آیا میدانستید که فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشکیل شده است ؟
آیا میدانستید که در زبان عربی برای کلمه شمشیر 850 واژه مختلف وجود دارد ؟
آیا میدانستید که برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم ؟
آیا میدانستید که فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد ؟
آیا میدانستید که قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند ؟
آیا میدانستید که در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور 4 میلیون نفر بود ؟
آیا میدانستید که ستارگان آبی داغتر از خورشید و قرمز ها سردتر از آن هستند ؟
آیا میدانستید که بزرگترین فیلسوف غرب "فردریش نیچه" می گوید راستگو ترین مردم جهان ایرانیان هستند ؟
آیا میدانستید که اگر روند شیوع سرطان در همین حد بماند حدود سی و پنج درصد احتمال دارد که شما در طول زندگی تان به یکی از انواع سرطان مبتلا شوید ؟
آیا میدانستید که اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلومتر می شود ؟
آیا میدانستید که زرافه ایستاده وضع حمل میکند و نوزادش از فاصله ۱۸۰ سانتی متری به زمین میافتد ؟
آیا میدانستید که اولین اتومبیل را مظفرالدین شاه قاجار وارد ایران کرد ؟
آیا میدانستید که قدرت بینایی جغد ۸۲ برابر قدرت دید انسان است ؟
آیا میدانستید که ایرانیان در ۲۵۰۰ سال پیش در تخت جمشید دارای صفحات پخش موسیقی بوده اند ؟
