دلت را خانه ما کن،مصفا کردنش با من
به ما درد غم افشا کن،مداوا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد غمگین مشو
ای دل،در این خانه دق الباب کن،وا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را،اجابت میکنم آنی
طلب کن هر چه میخواهی،مهیا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من باشم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص،دریا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را،جمع و منها کردنش بامن
اگر گم کرده ای ای دل،کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش،پیدا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو برگ توبه را بنویس،امضا کردنش با من
هـر کجا وقت خـوش افـتـاد همانجاست بـهـشـت
دورخ از تیــــرگی بـخت درون تـــــو بــود
گـردرون تـیــره نباشد هـمه دنیــــاست بـهـشـت
در پشت چار چرخه ی فرسوده ای ,
کسی
خطی نوشته بود:
«من گشته ام نبود. تو دیگر نگرد ، نیست!»
این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگو و مگو می کشاندمش
...
-در جستجوی آب حیاتی ؟ در بیکران این ظلمت آیا ؟
در آرزوی رحم ، عدالت ، دنبال عشق ؟
دوست ؟…
ما نیز گشته ایم
« و آن شیخ با چراغ همی گشت »
آیا تو نیز - چون او - انسانت آرزوست؟
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان :
ما را تمام لذت هستی به جستجوست
پویندگی تمامی معنای زندگی است.
«هرگز نگرد نیست»
سزاوار مرد نیست…
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت، ابلهي است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
حتي قاتلي بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي، جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است

کشد رنج پسر بیچاره مادر
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
زجان محبوب تر بیچاره مادر
شب از بیم خطر بیچاره مادر
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
بگیرد در نظر بیچاره مادر
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
نماید خشک و تر بیچاره مادر
پرد هوشش زسر بیچاره مادر
خورد خون جگر بیچاره مادر
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
نداند خواب و خور بیچاره مادر
کشد رنج دگر بیچاره مادر
خورد غم بیشتر بیچاره مادر
کند جان مختصر بیچاره مادر
بود چشمش به در بیچاره مادر
شود از خود به در بیچاره مادر
ز مادر بیشتر بیچاره مادر
که دارد یک پسر بیچاره مادر
همه شب با دلم کسی می گوید
سخت آشفته ای زدیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود، می رود، نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشم های تو چون غبار طلا
تنم از حس دست های تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش
آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینهء راه
نرم نرمک خدای تیرهء غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هائی همه سیاه سیاه
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود
قدر پدر و مادرتون رو تا وقتی زنده اند بدونید
که بعد از مرگشون تاسف نخورید
مادر گمان مبر زخیال تو غافلم
گر مانده ام خموش خدا داند و دلم
در گلستان ادب اموزگارم مادر است
بعد رب العالمین پروردگارم مادر است
من که شاگرد دبیرستان عشق مادرم
اولین معشوق من در روزگار مادر است
گل های بهشت سایبانت مادر
یک دسته ستاره ارمغانت مادر
دیگر چه کسی چشم به راهم باشد
قربان نگاه مهربانت مادر
قلبم شده رنجور ز هجران تو مادر
فکرم شده این گونه پریشان تو مادر
هرروز کنم ارزوی روی تو افسوس
دستم شده کوتاه ز دامان تو مادر
این گوهر گم گشته به دنیا پدرم بود
محبوب همه یار همه تاج سرم بود
هرجا که زمن نام ونشانی طلبیدند
اوازه همه نامش سند معتبرم بود
آن کس که مرا روح وروان بود پدر بود
ان کس که مرا فخر زمان بود پدرم بود
افسوس که رفت از سرم آن سایه رحمت
آن کس که برایم نگران بود پدرم بود
پدر جان یاد آن شب ها که ما را شمع جان بودی
میان نا امیدی ها چراغ جاودان بودی
برایت زندگی کردن اگرچه رنج وسختی بود
بنازم همتت بابا صبور و مهربان بودی
باورم نیست پدر رفتی وخاموش شدی
ترک ما کردی وبا خاک هم آغوش شدی
خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود
ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی
عزیزخفته در خاکم گل باغ دلم بودی
درخشان گوهر پاکم چراغ محفلم بودی
کجا یابم دگر چون تو اگر گرد جهان گردم
تو را ای نازنین دختر که یار وهمدمم بودی
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
افتابی در جهان تابید رفت
عمر کوتاهش جهان دید ورفت
هیچ کس از دست او رنجش نداشت
از چه رو از دست ما رنجید و رفت
فلک آخر ربودی گوهر یکدانه ما را
بگو بر ما چرا بردی تو ان دردانه ما را
ندانم از چه رو کردی شعار خویش گل چیدن
گل ما را چیدی و برهم زدی گلخانه ما را
آن گنج نهان در دل خانه پدرم
هم تاج سرم بود همی بال وپرم بود
هر جا که زمن نام و نشانی طلبیدند
آوازه نامش سند معتبرم بود
قلبم شده رنجور زهجر تو مادر
فکرم شده اینگونه پریشان تو مادر
هر لحظه کنم آرزوی روی تو افسوس
دستم شده کوته زدامان تو مادر
مادرم فردا که زهرا پا به محشر می نهد
در صف خدمتگزارانش ترا جا می دهد
باز ان جا هم مرام مادری را پیشه گیر
جان مولا پیش زهرا دست ما را هم بگیر
در چمن هر ورقی دفتر حال دگر است
حیف باشد که زکار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا بگزاف
گر شب وروز دراین قصه مشکل باشی
گرچه راهی است پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
مادرم ای رفته در خوابی دراز
یاس هایت توی ایوان گشته باز
گرچه گل هایت همه تنها شدند
با شقایق های آن دنیا بساز
گفت ای روح الله، آن نام سنی كه بدان تو مرده زنده میكنی
مر مرا آموز تا احسان كنم استخوانها را بدان با جان كنم
گفت خامش كن، كه این كار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست
كان نفس خواهد ز باران پاك تر وز فرشته در روش چالاكتر
عمرها بایست کادم پاك شد تا امین مخزن افلاك شد
خود گرفتی این عصا در دست راست دست را دستان موسی از كجاست
گفت اگر من نیستم اسرار خوان هم تو بر خوان نام را بر استخوان
گفت عیسی، یارب این اسرار چیست؟ میل این ابله در این گفتار چیست؟
چون غم خود نیست این بیمار را؟ چون غم جان نیست این مُردار را؟
مرده خود را رها كردست او مرده بیگانه را جوید رفو
گفت حق، ادبارگر ادبار جوست خار روئیده جزای كشت اوست
آن كه تخم خار كارد در جهان هان و هان او را مجو در گلستان
گر گلی گیرد به كف خاری شود ور سوی یاری رود ماری شود
كیمیای زهر مار است آن شقی بر خلاف كیمیای متقی
هین مکن بر قول و فعلش اعتمید کو ندارد میوه ای ما نند بید *
درست مثل رنگ خالص بدی.
خبری از معجزه نیست.
ناجی من فراری شده.
از بس که کلاغ روی بام سیاه بود،
سایه اش ارزان خود را به باد فروخت.
حالا،هوا نیز برایم سنگین است.
حتی،نگاه ستاره نیزسنگین است.
چه کنم با قلب سیاهم؟!
که اگر اندکی روشن می نمود،
تو از آن نمی گریختی.
اما،ای کاش می دانستی،
قلبم به خاطر شعله های جان گداز عشق سوخت.
وآن چیزی که تو دیدیخاکستر سیاهش بود،
نه وجودی که در اوج سیاهی عاشق مانده
