نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 13:7
در روم باستان عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه کتاب نوشتند ، سپس کتابها را به تيبريوس عرضه کردند ؛ امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است ؟ سيبيل ها گفتند : يکصد سکه طلا !
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند ؛ سيبيل ها سه جلد از کتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند : قيمت همان صد سکه است ! تيبريوس خنديد و گفت : چرا بايد براي چيزي که شش تا و نه تايش يک قيمت دارد بهايي بپردازم ؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه کتاب باقي مانده برگشتند و گفتند : قيمت هنوز همان صد سکه است ! تيبريوس با کنجکاوي تسليم شد و تصميم گرفت که صد سکه را بپردازد اما اکنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند …
نتيجه : قسمت مهمي از درس زندگي اين است که با موقعيت ها چانه نزنيم !

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 4:26

دختری زیبا بود اسیر پدری عیاش، که درآمدش فروش شبانه دخترش بود!
دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد. حاکم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد که در امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را ......... .
نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت و چهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند و پرسیدند با این وضع؟! این زمان؟! در این سرما؟! اینجا چه میکنی!!!؟
دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم آن بود و زاهد از خیر حاکم چنان، بیپناه ماندم.
پسرها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه او را گفتن تو برو در منزل ما بخواب ما نیز میآییم.
... دختر ترسان از اینکه با این چهار پسر مست تا صبح چگونه بگذراند در کلبه خوابش برد.


صبح که بیدار شد دید بر زیر و برش چهار پوستین برای حفظ سرما هست و چهار پسر بیرون کلبه از سرما مرده اند!
باز گشت و بر در دروازه شهر داد زد که:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم،


خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد،


وسط کعبه دو میخوانه بنا خواهم کرد،
تا نگویند مستان ز خدا بیخبرند

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 21:0
دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد.

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 19:49
پيرمردي ضعيف و رنجور تصميم گرفت با پسر و عروس و نوه ي چهارساله اش زندگي کند.دستان پيرمرد ميلرزيد،چشمانش تار شده بودو گام هايش مردد و لرزان بود.
اعضاي خانواده هر شب براي خوردن شام دور هم جمع ميشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقريبا برايش مشکل مي ساخت. نخود فرنگي ها از توي قاشقش قل مي خوردند و روي زمين مي ريختند، يا وقتي ليوان را مي گرفت غالبا شير از داخل آن به روي روميزي مي ريخت.پسر و عروسش از آن همه ريخت و پاش کلافه شدند.
 پسر گفت: ” بايد فکري براي پدربزرگ کرد.به قدر کافي ريختن شير و غذا خوردن پر سر و صدا و ريختن غذا بر روي زمين را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر براي پيرمرد، در گوشه اي از اتاق ميز کوچکي قرار دادند.در آنجا پيرمرد به تنهايي غذايش را ميخورد،در حالي که ساير اعضاي خانواده سر ميز از غذايشان لذت ميبردند و از آنجا که پيرمرد يکي دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه اي چوبي به او غذا ميدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پيرمرد مي افتاد و آن وقت متوجه مي شدند هم چنان که در تنهايي غذايش را مي خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چيزي که اين پسر و عروس به زبان مي آوردند تذکرهاي تند و گزنده اي بود که موقع افتادن چنگال يا ريختن غذا به او ميدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.يک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازي با تکه هاي چوبي ديد که روي زمين ريخته بود.با مهرباني از او پرسيد: ” پسرم ، داري چي ميسازي ؟‌” پسرک هم با ملايمت جواب داد : ” يک کاسه چوبي کوچک ، تا وقتي بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندي زد و به کارش ادامه داد.
اين سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاري شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهرباني او را به سمت ميز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پيوسته در حال مشاهده ، گوشهايشان در حال شنيدن . ذهنشان در حال پردازش پيام هاي دريافت شده است.اگر ببينند که ما صبورانه فضاي شادي را براي خانواده تدارک ميبينيم، اين نگرش را الگوي زندگي شان قرار مي دهند.

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 23:36
شــک نکــــن ...!
" آینــــده ای " خواهـــم ساخت که ,
" گذشتــــه ام " جلویــــش
زانــو بزنــــد
قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...!
برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم
میشــــود , آنـــقـــدرخوشبخت می کنــــم کـــــه ,
به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی
به خودت "لعنـــت " بفـــرستـی !!

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 1:2
حتما تا آخر بخونید..


دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ.... 
چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.... 
کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن... 
دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن... 
بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی.... 
دخترکم تو زیباترینی... . 
همیشه با این باور زندگی کن... 
خودت را فراموش نکن... . 
شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد.... 
اما به یاد داشته باش.... 
کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند.... 
دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست.... 
اشتباه که کردی برخیز.... 
اشکالی ندارد.... 
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند..... 
خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی 
کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد.... زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!! 
به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد.. 
دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش.... 
برای پدرت تو ملکه هستی.... 
گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟ 
اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود.... 
گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!! 
احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن... 
از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکنند 
از تمام مردان این شهر ممنون باش... 
ممنون باش که هر روز لطافت تو را، 
ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند... . 
تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند... 
آری .... ناتوانند

دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی 
هیچ گاه فراموش نکن.....

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 20:43
معلم برای سفید بودن برگه نقاشی ام تنبیهم


کردو



"همه "به من خندیدند....



اما من خدایی راکشیده بودم


که" همه"میگفتند:


دیدنی نیست!

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 23:28
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود. مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 21:14
خدایا !

ناپاکم و گناه آلود


اما میدانم اگرنگاه رحمتت رابر من


بیفکنی قلب من چون برف سپید و پاک خواهد شد


ذهنم پریشان است ،قلبم بی قرار است .افکارم شوریده اند و


درمانده ام.پس رشته ی زندگی ام رابه


دستهای تو می سپارم.


خدایا مرا قلبی ببخش که


برای دیگران بگرید و


با شادی هایشان شاد شود

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 12:51

شک کرده بودم کسی بین ماست !


حالا یقین دارم “من” بین دو نفر بودم !


چقدر تفاوت وجود داشت بین واقعیت و طرز فکر من

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 12:0
یه بنده خدایی میگفت :
 همه چیز رو ردیف کرده بودم
بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه
خونه برای دوست دخترم آماده ی آماده بود
حساب همه چی رو هم کرده بودم
رفتم دنبال دوست دخترم
دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه
خدائیش دختر پایه ایه
خیلی دوسش دارم
من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم
تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت
اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....
احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...
چون اولین بار بود که می خواستیم ... رو تجربه کنیم
هم من و هم اون
سوار ماشین شدیم
دربست گرفتم
رسیدیم در خونه
با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه
نکنه کسی خونه باشه !
دیدم کسی خونه نیست
با خودم گفتم : ایول
دیگه دل تو دلم نبود
می دونستم سه ساعت زمان داریم
وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد
در حیاط رو باز کردم
از راه پله ها رفتیم بالا
حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن
سریع دو طبقه رو رفتیم بالا
نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان
کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو
چشمت روز بد نبینه
خیلی برام عجیب بود
یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم
یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته
کلید توی در شکست
هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد
کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم
کلی براش فکر کرده بودم
مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم
لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم....
گفتم عیب نداره
تو این سه ساعت وقت هست
می رم کلید ساز میارم
به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم
اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم
وقتی انرژی مثبتش رو دیدم
انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد
سریع از پله ها اومدیم پایین
اومدیم سر خیابون
روزجمعه
حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم
سریع یه دربست دیگه گرفتم
بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون
یه کلید ساز پیدا کردیم
گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته
گفت : بریم درستش کنیم
اومدیم در خونه
به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ
نزدم نیا
اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه
اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :
اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم
دردسرت ندم
کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه
دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه
اومدیم و قفل رو عوض کردیم
همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود
مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه
برو یه سری خرید کن و ....
ای تف به این شانس
همه ی نقشه هام نقس بر آب شد
و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده...
اون روز کلی پول از تو جیبم رفت
کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم
آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم
از اون روز تا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :
من حساب همه چی رو کرده بودم
چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی)
توی در شکست
کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم
...................................................................................................​............................................
وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم
بهش گفتم :
گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام
مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه .
دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره
فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه
یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد
با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه
تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود
پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟
کمی فکر ....
کمی فکر ………….
کمی فکر …………………..
آره داداش من
تو اون لحظه مشمول دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه قرار گرفته
و دعای امام شامل حالش شده….
امام زمان همیشه و همیشه ما را به یاد داره
حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....
وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش
روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه :
امام زمان !
غلط کردم
امام رمان !
ممنونم که تنهام نذاشتی ، حتی لحظه ی گناه

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 0:0





چقدر سخته دلتو بشکونن


غرورتو بشکونن


قولاشونو بشکونن


و تو بخوای حداقل بغضتو سالم نگه داری اما نتونی …


نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲ ساعت: 13:36
یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه:چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟
          یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟
    پسرایرانیه میگه » : چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟  
    پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده.
    پسر ایرانی میگه » : خانوم های سرزمین من همه ملکه اند...

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 21:3
پـــــــــول دار

اگر در مجلسی غذا نخورد می گویند : یا رژیم دارد یا غذاها باب طبعش نیست.

اگر لباسش کوتاه و بی قواره باشد می گویند : معلوم نیست از کدام بوتیک خریده.

اگر پیاده راه برود می گویند : کار عاقلانه ای میکنه پیاده روی برای سلامتی بدن لازمه.

اگر تند تند غذا بخورد می گویند : ببین چه کار واجبی داره که اینقدر عجله می کنه.

اگر از اداره بیرون کنند می گویند : چون مداخلش و عایداتش زیاد بود حسودها برایش زدند.
اگر از خونه بیرون نیاد می گویند : احتیاجی نداره حالا استراحت می کنه.

اگر بمیرد می گویند ؟





بـــی پــــــول
اگر در مجلسی غذا نخورد می گویند : بیچاره عادت نداره غذاهای خوب بخوره.
اگر لباسش کوتاه و بی قواره باشد می گویند : نیگاش کن ، لباس به تنش زار می زنه.
اگر پیاده راه برود می گویند : جون سگ داره این همه راه رو می خواد پیاده بره.
اگر تند تند غذا بخورد می گویند : انگار از قحطی برگشته.
اگر از اداره بیرون کنند می گویند : دزدی کرده.
اگر از خونه بیرون نیاد می گویند : لش تن پرور حال کار هم نداره.
اگر بمیرد می گویند : خدا بیامرزدش.

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 4:4
 

   

       در زمستانی سرد کلاغی غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه


گوشت تنه خودشو میکند میداد به جوجه هاش



زمستان تمام شد وکلاغ مرد،اما بچه هاش نجات پیدا کردند

وگفتند:آخی،خوب شد مرد!


..راحت شدیم از غذای تکراری!!...


<<<<>>>>


این داستان رو تا آخر بخونید خیلی آموزنده ست!!(نظر بدین!)


پس
از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی
بیمارستان شد ,,, او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را
عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد ,,,

او
پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض
دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی
پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک
لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس
تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم ,,, و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید
تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,

پدر
با عصبانیت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود
آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟

پزشک
دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب قرآن گفته شده
میگویم" از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم ,,, شفادهنده یکی از اسمهای
خداوند است ,,, پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ,,, برو و برای پسرت از
خدا شفاعت بخواه ,,, ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا
,,,

پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ),,,
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,,,
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ,,,
پدر
با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: "چرا او اینقدر
متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش
سؤال کنم؟

پرستار
درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی
رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در
مراسم تدفین بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ,,, او با عجله
اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."




نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 3:20



سلام دوســـتان
هرچی خواستم نتونستم این ارسال رو ندم!
حالا که تاپیکو باز کردین بخونین تا آخر....
خب ماجرا ماجرای دوس دختر و دوس پسر و علت خیانت هست!

(از آشنایی تا کوبیدن و شکستن و ترک کردن )


روز اول پسر: سلام

دختر : سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نیستم مرسی

هفته اول
پسر: سلام
دختر : علیک سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نیستم مرسی . تو چطوری؟

هفته دوم
پسر: سلام
دختر : علیک سلام . چطوری؟
پسر: قربانت . بد نیستم . تو چطوری؟
دختر : مرسی .... خوبم

هفته چهارم
دختر : سلام عزیزم . چطوری ؟ خوبی؟
پسر: سلام عزیز دلم . مرسی بد نیستم . تو چطوری ؟
دختر : مرسی . می دونی ؟ می خوام یک چیزی بهت بگم . نمی دونم الان بگم یا بعد؟
پسر: بگو عزیزم
دختر : نه! ... حالا زوده ..... باشه بعد!

هفته پنجم
دختر : سلام عزیزم ... چیزی که هفته پیش می خواستم بهت بگم این بود که دوستت دارم ... عاشقتم ... زندگی بدون تو برام بی معنیه . تمام!!!! آینده خودمو با تو می بینم . اگه تو نباشی آینده برای من هیچه
و کلی از این حرفا..... و پسر باور می کنه

هفته ششم
پسر: امروز یک دختری توی خیابان آمد از من یک آدرس پرسید . منم...
دختر : دیگه چی ؟!!! دلمو شکستی . تو که می دونی من چقدر حسودم
دختر: چرا این کارو کردی؟
پسر: من که کاری نکردم فقط جواب سوالشو دادم....
دختر : یک قول به من میدی؟
پسر: بله
دختر : قول بده دیگه با هیچ دختری حرف نزنی
پسر: باشه عزیزم قول میدم...
روابط سالم و صمیمی و رمانتیک بدون برقراری کوچکترین تماس (حتی یک بوسه!) ادامه دارد و
...

ماه هشتم به بعد
دختر : برام خواستگار آمده
پسر: غلط کرده
اومده !!!
دختر: چرا؟ خوب طوری که نیست اونم بالاخره آدمه !
پسر : تو چه جوابی بهش دادی ؟
دختر : هنوز هیچی !
پسر: ما کلی قرار مدار با هم داشتیم ! حالا می خوای اونو بذاریش جای من ؟
دختر : یه چیزی رو می دونی ؟ اون هیچ وقت نمی تونه جای تو رو بگیره !
پسر :من چیکار کنم ؟
دختر : نمی دونم ! فقط به من فکر نکن ! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی آب خوش از گلوم پایین نمی ره !
!!!!!میگم برو زودتر زن بگیر
پسر :حسودیت نمی شه ؟
دختر : نمی دونم چرا دیگه از این که تو رو با دختر دیگه ای ببینم حسودیم نمی شه !!
پسر: در فکر و خیال خود ..... من می دونم چرا !؟
بعدش پسر از خاطرات خوش گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن عریضه مراسم آبغوره گیری رو اجرا میکنه !!!
دوران خوش دختر و دوران تحول پسر شروع می شه!!!
 (یعنی پسر میفهمه چقد خر بوده)!

دید پسر نسبت به دختر ها عوض می شه.

قلبش نسبت به واژه هایی از قبیل دوستت دارم و عاشقتم مقاوم میشه
...

حالا اگر مورد مشابهی برای پسر پیش بیاید در آینده !!


روز اول

پسر : سلام
دختر : سلام
پسر : بریم خونه؟!
دختر : نه!
پسر : مگه به من اعتماد نداری ؟
!!!!دختر : چرا ... خووووووب ولی
در اینجا پسر مراسمی بنام مخ زنی را شروع می کنه و موفق هم می شه علتش هم حرفهایی هست که بتازگی از دختر قبلی یاد گرفته !!!
پسر : تو که می دونی من چقدر دوستت دارم؟؟؟
دختر : آره ..... ولی ..... آخه
پسر : من قول می دم برای خواستگاریت بیام و بگیرمت
دختر : جدی می گی ؟؟؟؟ و قند توی دلش آب میشه!!!!
پسر : آره قربونت برم ... و با یک نگاه عاقل اندر سفیه به دختر
یواش یواش دل دختر نرم می شه و رضایت می ده...
و پسر : پس بریم !
عصر همان
روز
ریییییینگ ........ رییییینگ (صدای زنگ موبایل پسر)
پسر که با رفتن دختر به خواب عمیقی فرو رفته در حالیکه خسته است با زحمت و غرغر گوشی را بر می دارد...
با دیدن اسم دختر با صدایی بلند میگه : SHIT !!!!!
پسر : بله ؟
دختر : سلام
پسر : سلام خوبی ؟
دختر : مرسی . باهات کار دارم
پسر : ای بابا تو که یک ساعت بیشتر نیست از اینجا رفتی ... چی میخوای ؟!
دختر: میخوام دوباره ببینمت .... میتونم فردا دوباره بیام خونتون!!!!

پسر : در حالیکه موفقیت بزرگی کسب کرده می گه چرا که نه.....


:wlcm1:


نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲ ساعت: 6:45
یـــکی از همیـــــــن روزهــــــــــا
بایـــد خدا را صدا بــــــــــزنم
یک میــــــــز دو نفــــــــره
دو صنـــــــــدلــی
یــــــــکی مـــــــن
یـــــــــکی خــــــدا
حــــــرف نمـــــــیزنم
نـــــــگاهم کافیــــــست
میـــــــــدانم
برایـــــــــم اشــــــــک می ریــــــــزد

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲ ساعت: 6:32


یادمان باشد
وقتی کسی رابه خودمان وابسته کردیم
دربرابرش مسئولیم…
دربرابراشکهایش،
شکستن غرورش
لحظه های شکستنش درتنهایی ولحظه های بی قراریش…
واگریادمان برود…
درجایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد



                


درباره من
.·´♥`·.میترسم از بعضی آدم ها......

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ.·´♥`·.
موضوعات
ابزارک های وبلاگ