نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 23:8
دلم را کسی شکست که دلم

هرگز

به شکستن دلش راضی نمیشد

سخت است

کسی را دوس داشته باشی و نتوانی به او بگویی

سخت است جداشوی

و اوبرود و فراموش کند همه چیز را

چه بگویم؟

دوستم نداشت؟

مرا فراموش کرد؟

کسی دیگر را دوست داشت؟

اری این بهتر است.

پس چرا من اینگونه ام؟

چرا از دنیا بریده ام؟

نمیدانم

کاش تو نیز اینقدر معرفت داشتی

تا نگاهی به گذشته می انداختی

گذشته ای که فقط برای هم بود

...حال چه

تو و...

عشقی دیگر


نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 22:14
این من هستم که وفادار خواهم ماند ، این تو هستی که    تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند!

این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم.


نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲ ساعت: 13:36
یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه:چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟
          یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟
    پسرایرانیه میگه » : چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟  
    پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده.
    پسر ایرانی میگه » : خانوم های سرزمین من همه ملکه اند...

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۲ ساعت: 19:39
هندوانه ی 17 میلیون تومانی که در شمال ژاپن میروید و دارای قیمتی خیلی بالا هست!

این هندوانه که به هندوانه دانسوکه مشهور است فقط در شمال ژاپن رشد میکند و به ثمر میشیند!

تنها مشکل این هندوانه قسمت خیلی بالای آن هست که 6 هزار دلار قیمتش است!

از خواص این هندوانه رنگ شدیدا قرمز آن و شیرینی بالقوه ی آن است و با رنگ پوست مشکی!



نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۲ ساعت: 19:39
سلام

با این نرم افزار میتونید متن های خودتون رو عاشقانه کنید!

قسمت بالا متنتون رو مینویسین و گزینه create رو بزنید ! به همین راحتی مثل عکس پایین!




دانلـــود

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 22:20
تـَمـام ِ تـَنـَم
طـَعـم ِ گـَس ِ عـاشقـے ِ تــُو را مے دهـَد...
وَ خـُوبــ مے شـُد اگـَر
زنـدِگے هـَم بـُوے ِ نـِگاه ِ تــُو را مے داد..(!)

اینایی که داغون داغون میکنن فازشون چیه ؟!
شکست عشقی خورده میگه داغونم ...!
دوس دخترش بوسش نکرده میگه داغونم ...!
خوب گوش کن ...!
داغون اون کسیه که جلو بیمارستان آس و پاس نشسته چون هر آمپولش دو ملیون پولشه ...
داغون اون کسیه که ضامن نداره بهش وام بدن واسه کرایه خونه ...
داغون اون کسیه که 6 سال پای طرفش میشینه بعد میبینه آزمایش خونشون بهم نمیخوره ...
داغون اون مادریه که هفته ای دو بار دیالیز میشه ...
داغون اون دانشجویی هس که کلیه میفروشه که اخراج نشه ...
داغون اون پسریه که روش نمیشه با وضع مالیش بره خواستگاری دوست دخترش ...
داغون اون دختریه که سر میدون ویالون میزنه ...
داغون اونیه که تا جیبش خالی میشه دورش هم خالی میشه ...
داغون اون پسرک فال فروش سر چهار راهه ...
داغون اون دختریه که تو بهشت زهرا گل میفروش


...............................



دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.


یه عمر دستات به سوی آسمون بود .....
برای دعا ..... البته نه برای خودت .... که برای ما ......
دعای تو و اجابت خدا پشتوانه ی همیشه ی ما بود ........
دستان پینه بسته ات را میبوسم .......
به پاس دعای یک عمرت فقط یک خواهش از خدا دارم :
نور چشمانم "" مادرم "" را از من نگیر ........
سلامتی همه ی مادرا

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 22:18
چند کلام با خدا
خدا عزيزم دوست هميشگي من سلام
خداي عزيزم قبل هرچيز دلم برات تنگ شده بود با اينكه هميشه كنارمي وقتي صدات مي كنم ميگي جانم و هميشه در دسترسي
خدا ببخش امروز صبح ريخته بودم بهم انقد به وبلاگهاي عاشقونه سرزدم و شعراي جدايي و نامردي خوندم داغون شدم ببخش منو قول داده بودم هميشه مثبت و پر انرژي باشم سرقولم هستم شمع اميد من هميشه روشنه ولي خوب عاشقي ....امان از اين حس و حال عاشقي...واقعا ادم يه لحظه فكر مي كنه چقد درموندست حس مي كنه تموم استخوناش شكسته كز مي كنه يه گوشه...واي خداي من
..................................
خدا ميدوني من چقد دوستش داشتم و خاطرشو مي خواستم و مي خوام ...خدا چيكار كنم من تلاشمو كردم اگه حق الهيم بود حتما پيشم مي موند و يا حتي اگه هست مطمينم بر ميگرده....خدا من دوستش دارم ..ميدونم كه ميدوني....خدا مواظبش باش اون عزيز دل منه...خدا سپردمش دست خودت....خدا تو روزهاي دلتنگي مواظبم باش و صبرمو ازم نگير
...............
با اينكه ازش دور شدم با اينكه ارتباطمه ازش قطع كردم و هيچ شماره اي ازم نداره ولي يه اميدي تو دلم هست ميون اون همه تاريكي نورشو مي بينم نميدونم دلم روشنه مي دونم دوستم داره ميدونم بر مي گرده ميدونم حرفهايي برا گفتن داره...
از اولشم گفت من رفتني ام به من دل نبند همه ي حرفاش يادمه...ولي من اونو لايق محبت ديدم واقعا دوستش داشتم خيلي ...يه دوست داشتن پاك...دلم مي خواست خوشبختش كنم قلبم بهم مي گفت اون لايق همه ي عشق و خوبيهاست من باورت كردم خواستم مزه شيرين عشقو به واسطه بودن من بچشي و حس كني هميشه بودم در عين پاكي و سادگي
حالا ميدوني چرا نمي تونم باشم عزيزم مهربان من قلبم پيش توست مي خواهد هميشه با تو باشد تو مي گويي اين محال است و دست ما نيست ولي خوب همه چي دست خداست اگر او بخواهد معجزه ها مي كند عزيزم من به اين معجزه ها ايمان دارم عزيزم من به عشق و محبت ايمان دارم اگر بخواهد مي شود....
خواستم نباشم تا شايد تو هم فرصتي براي انتخاب داشته باشي شايد تو هم به زمان نياز داري شايد....
نمي دانم ولي اميدوارم بشود آنچه صلاح من و توست...

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 22:13
ببینمت...
گونه هایت خیس اســـت؟!...
باز با این رفیق نابابت
نامش چی بود؟...
هان!...
باران...
باز با “باران” قدم زدی ؟...
هزار بار گفتم باران...
رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها...
همدم خوبی نیست برای درد ها...

فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . .


.....................................................



ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﺻﻼً ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺯﻭﺭَﮐﯽ ﺗﻮ ﺩﻝِ ﺗﻮ ﺟﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﭙﺎﺷﻦ
ﻗﺸﻨﮕﯽِ ﺻﻮﺭﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺷَﻦ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻣﻨﻮ ﺍﺻﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻮﺍ
ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﺷﺒﺎ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﺒﺎﯼ ﺳﺨﺖ ﻭ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﭘَﺴِﺶ ﺑﺮﺍﻡ
ﺭﻭ ﺷﺪِ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮﺍﻡ
ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻣﻨﻮ ﻭ ﻧﯿﺎ ﺍﯾﻦ ﻭَﺭﺍ
ﻣﻦ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗَﺮﺍ

ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﺧﺘﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯ ﺣﺒﺲ ﺩﺭﺍﻡ
ﺗﻨﮕﻪ ﻗﻔﺴﺶ ﺑﺮﺍﻡ
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯ ﭘَﺴِﺶ ﺑﺮﺍﻡ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﺻﻼً ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ



...................................................



تنـــهایـــی " بـــا ارزشـــه "...چـــون ... خالـــی از آدمهـــای " بـــی ارزشـــه " .......!

تمـام ِ این چـند سـال و اَنــدی عــمرم بـه کــنار …
مـن فـــقط ،
بـه انـــدازه ی همــان صَــدُم هـای ِ ثـانیه ای که ،
در هــوای ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشیـدم ،
زنـــدگـی کــــردم !!


عشقه من . . .
از تو دلگیر نیستم . . .
از دلم دلگیرم که بی وفاییهایت را صبورانه تحمل میکند . . .



وَقتـــ ـــی نه دستـــی برای گـِـرفتن هست
نـه آغوشـــ ــی برای گریــ‌ه كردَن
و نــ‌ه شانــ‌ه ای بـَـــرای تكیـــ‌ه دادن ...
خنده اَم واقعـــ ـــی نیست !

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 22:11
ﺩﺧﺘﺮﮎ ؛ ﺑﻴﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﺍﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﻢ . .
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻋﺮﻭﺳﻚ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
، ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﻧﻤﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ،
ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪﻧﺪ ﺃﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻨﺪ،
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺍﺷﻚ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
، ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻨﺪ ﻣﺮﺩﻳﺸﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﻭﺩ،
ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻱ ﺗﻪ ﺻﺪﺍﻱ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺷﺎﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺻﺪﺍﺍﺳﺖ . ﺑﺎ ﻳﻚ ﺍﻏﻮﺵ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻗﻠﺐ ﻫﺮ ﻣﺮﺩﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩ، ﻧﮕﺄﻫﺸﺎﻥ ﻛﻦ،ﻭﻗﺘﻲ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻧﺪ ،ﻣﺮﻳﻀﻨﺪ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ،ﺩﻟﺖ ﻧﻤﻲ ﺳﻮﺯﺩ ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ
،ﺑﺒﻴﻦ ﭘﺪﺭﺕ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻴﺮ ﺍﺳﺖ ?
ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﺟﺮ ﺯﻧﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ؟
ﺑﻲ ﻣﻌﺮﻓﺘﻨﺪ،؟
ﺣﺮﻑ ﺑﺪ ﻣﻲ ﺯﻧﻨﺪ؟
ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ، !! ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻘﺼﻴﺮﻱ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
،ﻛﺴﻲ ﻧﺎﺯﺷﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ
، ﮔﻞ ﺳﺮ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ
،ﺳﻴﻠﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﻮﻱ ﺑﺎﺷﻨﺪ .

ﺩﺧﺘﺮﮎ . . . ﭘﺴﺮ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺸﮑﻨﻨﺪ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺗﻮ


نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 22:9
چمدانش را بسته بودم. 
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
گفتم: مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم.
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری! همه چیزو فراموش می کنی.
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول تو چی ؟
تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!


خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده و نگاه مهربانش را نداشتم،
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی ساک را بستی و بازکردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش كن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کردو گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی
زیر لب میگفت: من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 22:8
بعضی ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی،
“تــــــــــــــــــمام” نـــــــــــــــــــــمی شوند …
هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم” است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه “کـــــــــــــــــم” مـــــــی آوریشان …

و اینجا مــــــــــــــــــــن کــــــــــــــم دارمــــــــــت …





نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 9:1

ﺭﻗﯿﺐ ﻋﺸﻘﯽ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺪ ﺍﺧﻼﻕ ﻭ ﺩﻣﺪﻣﯽ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺷﺪﻥ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺟﻤﻠﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻦ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺑﺮﺳﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺲ ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺪﻩ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﮐﻠﯽ ﻏﻢ ﺗﻮﯼ ﺩﻝﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺭﻭ ﻟﺒﺖ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !!!
ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ..
ﺁﺩﻡ ﺟﻮ ﮔﯿﺮ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻓﻠﺸﯽ ﮎ ﻭﯾﺮﻭﺳﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺑﭽﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻨﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺍﻭﻥ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻣﺮﻍ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻏﺎﺯ ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻓﺎﻣﯿﻞِ ﺭﻭ ﻣﺦ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺗﺮﺍﮐﻨﺶ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﻧﮏ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ : " ﻟﻄﻔﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ " ﺩﯾﺮﯾﻨﮓ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺧﺮﺍﺳﺖ !
ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ ﻫﻢ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!

ﻛﺎﺭﺑﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺍﺷﺘﺮﺍﻙ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 8:59
هی میشینید دخترا را مسخره میکنید که چی حالافکرکردید اگه پسرای امروز برن جنگ چی میشه؟
مهران اون یارو رو تیربارون کن!

نه میخوام باخواهرش ازدواج کنم! علی خشاباروپرکن!
اوووه کی میره این همه راهو تیر بیاره!
مسعود تفنگ پرکن!
مگه نمیبینی دارم ابروهاموتمیزمیکنم!
امید فرداباید بریم خط مقدم!
شرمنده من ضد آفتاب و ژل موم تموم شده نمیتونم بیام!

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت: 8:58
ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻢ ﻭﻟﯽ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﯽ؟ !
ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ... ﺑﮕﻮ ...
ﺩﺧﺘﺮ : ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺍﻫﺮﺗﻮ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ ... ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ...
ﭘﺴﺮ : ﭼﯿﭼﯽ؟؟؟؟ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻩ ... ﺍﺳﺘﺨﻮﻧﺎﺵﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺷﻮ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﺶ ... ﺍﻭﻥ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ؟؟ !! ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﻘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮﻩ؟؟

ﺩﺧﺘﺮ :ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻭﻝ ﮐﻨﯽ؟؟؟ ﻟﻄﻔﺎ " ؟؟؟
ﭘﺴﺮ : ﭼﺮﺍﺍ؟؟؟
ﺩﺧﺘﺮ :ﭼﻮﻥ ﺗﻮﺍﻡ ﺍﻻﻥ ﺩﺳﺖ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺩﺍﺩﺍﺷﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﯽ ... ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮﻭ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻧﺎﻣﻮﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺑﻘﯿﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ..

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲ ساعت: 23:17
سلام

روم فلودر جدید نیمباز

آیدیا رو لوگین و اسم رومو مینویسید و فلود میدین!

هم ادد هم پی وی و هم روم فلود هست!




download


نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲ ساعت: 12:43
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲ ساعت: 12:42

سلام

نظر سنجی برگذار شده برای این که اسم خلیج فارس واقعا خلیج فارس باید باشه یا خلیج عربی!

نظر بدین و یادتون نره خلیج فارس همیشه فارسه!

ورود به نظر سنجی



موضوع: مطالب متفرقه ,
نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ ساعت: 19:6

1-کچلها زودتر از همه متوجه شروع بارش باران میشوند.

2- کچلها میتوانند با خیال راحت شیشه اتومبیل را پایین بکشند و از

جریان هوا لذت ببرند.

3-آنها به راحتی میتوانند برای رفتن به مهمترین مهمانیها هم از

موتورسیکلت استفاده کنند.



4- مودارها اگر عرق بکنند، باید بروند حمام



و کلی موهایشان را با شامپو چنگ بزنند

.
تا چربی و عرق از پوست سرشان پاک شود ولی کچلها

.
با یک دستمال کاغذی مشکل را حل میکنند.


5-کچلها غصههایشان کمتر است و مثل


بقیه هر روز نگرانی ریزش موهایشان را ندارند.


6- و بالاخره اینکه کچلها استرسهایشان ذخیره نمیشود!

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ ساعت: 4:46

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ ساعت: 4:42
پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد.هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي كرد. داروها, جواب معكوس مي داد.شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده اند. و جانشان يكي بوده است.

ادامه داستان در ادامه مطلب بخونید:

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ساعت: 15:53




گراهام بـــل لعــــنتی عــــزیز!

تلفنی که زنـــگ نمی خورد که نیـــازی به اخــــتراع نداشت!!
حوصـــله ات ســـر رفته بود،
چــــسب قلـــــب اختراع می کردی
می چسباندیم روی ایـــن ترک های قلب صاحب مـــــرده مان
وغصـــه زنـــگ نخوردن تلفـــــنی که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم!
ساده بگویم
گراهــــام بــــل عـــــزیـــــز!
حـــال این روزهای مرا تو هم مقـــــصری

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ساعت: 15:50
مادر شوهر

کتری مثل مادر شوهره مدام در حال جوشیدن!


عروس

عروس مثل قوریه که با جوشیدن کتری اونم کم کم داغ میشه!

داماد


پسر مثل استکانه نصفشو کتری و نصفشو قوری پر میکنه!


خواهررررشوهر


خواهر شوهرم مثل قاشق چای خوریه میاد به هم میزنه و میره!

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ساعت: 11:1


ز عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده

آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده



غم سرگردونیام‌و با تو صادقانه گفتم

اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم


من سرگردون ساده تو رو صادق می‌دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می‌دونستم



تو تموم طول جاده که افق برابرم بود
شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود



من دل‌شیشه‌ای هرجا هر شکستن که شکستم
زیر کوه‌بار غصه هر نشستن که نشستم



عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده
تو رو فریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده



من سرگردون ساده تو رو صادق می‌دونستم
این برام شکسته اما تو رو عاشق می‌دونستم



نیزه نمباد شرجی وسط دشت تابستون
تازیانه‌های رگبار توی چله زمستون

نتونستن، نتونستن کینه‌ی من‌و بگیرن
از من خسته‌ی خسته شوق رفتن‌و بگیرن



حالا که رسیدم اینجا پر قصه برا گفتن
پرنیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن

تو رو با خودم غریبه از غمم جدا می‌بینم
خودم‌و پر از ترانه، تو رو بی‌صدا می‌بینم



اون همیشه بامحبت برای من دیگه نیستی
نگو صادقی به عشقت آخه چشمات میگه نیستی



من سرگردون ساده تو رو صادق می‌دونستم
این برام شکسته اما تو رو عاشق می‌دونستم

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ساعت: 10:46


قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام…تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد
“بوسه” سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد…!



از خواب چشم های تو تا صبح می پرم
این روزها هــوای تو افتاده در سرم
هر سایه ای که بگـذرد از خلوتم تویی
افتاده ای به جان غزل های آخرم
گاهی صدای روشنت از دور می وزد
گاهی شبیه ماه نشستی برابرم
یا روبه روی پنجره ام ایستاده ای
پاشیده عطر پیرهنت روی بستـــرم
گاهی میان چادر گلدار کودکی ات
باران گرفته ای سر گلدان پرپرم
مثل پری در آینه ها حـرف می زنی
جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم
نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب میپرم…




کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
دلِ تنگِ مـــرا با دکـمه ی پیــراهنت واکن
رها کن از غم سنـجاق، موهــای شلالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده مــی گردد خیابان های خالـی را…!



نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ ساعت: 16:22
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهای شان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟ »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند.

صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم می خواهد برای فردایی بهتر تلاش کنم.

+همیشه به چیزهایی که خودمان داریم قانع باشیم و شکرگزار

منظور از جمله بالا این نیست که برای موفقیت های بیشتر تلاش نکنیم اما شکرگزاریو فراموش نکنیم

+در هر وضعی هستیم دست ضعیفان را بگیریم و بدانیم این کار بی پاداش نخواهد ماند

+وبدانیم که زندگی پراز پستی و بلندیست سعی کنیم پیروز باشیم

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ ساعت: 16:19
داستان جالب  کژدم عشق از الهام نعمتی!


کژدم عشق درباره پسر جوانی که با استفاده  ظاهر زیبایش موجب آسیب رسانی به جامعه و خودش میشه.....


  زبان کتاب الكترونيك : فارسی
  حجم فایل كتاب : 1 مگابایت
  نوع فایل كتاب : pdf
  تعداد صفحات كتاب الكترونيك :
75


دانلـــود کتاب

رمز عبور: www.takbook.com

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ساعت: 11:30


پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر
برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر
از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر
نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر
بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر
اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر
اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر
برای این که شب راحت  بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر
چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر
سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر
تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر
به مکتب چون روی تا  باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر
وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در  بیچاره مادر
نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر بیچاره مادر
تمام حا صلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ساعت: 11:28
مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پیرمرد : معلومه که نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا” اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !

پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !

پیرمرد : ببین … اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !


ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخونید...

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ساعت: 3:34

      داستان ازدواج آدم با جن!!

ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد:

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد.  ( داستان رو در پایین دانلود کنید)





دانلود کتاب



رمز عبور: www.iranromance.com

نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ساعت: 13:33


خــــــدایا…
آغوشت را امشب به من می دهی؟؟
برای گفتن! چیزی ندارم


اما برای شنیدن حرفهای تو گوش بسیار . .!!!

می شود من بغض کنم، تو بگویی : مگر خدایت نیست که تو اینگونه بغض کردی . .

می شود من بگویم خدایا ؟ تو بگویی : جان دلم . .
 

میشود بیایی؟؟؟


تــــمــــنــــا می کنم

درباره من
.·´♥`·.میترسم از بعضی آدم ها......

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ.·´♥`·.
موضوعات
ابزارک های وبلاگ