هرگز
به شکستن دلش راضی نمیشد
سخت است
کسی را دوس داشته باشی و نتوانی به او بگویی
سخت است جداشوی
و اوبرود و فراموش کند همه چیز را
چه بگویم؟
دوستم نداشت؟
مرا فراموش کرد؟
کسی دیگر را دوست داشت؟
اری این بهتر است.
پس چرا من اینگونه ام؟
چرا از دنیا بریده ام؟
نمیدانم
کاش تو نیز اینقدر معرفت داشتی
تا نگاهی به گذشته می انداختی
گذشته ای که فقط برای هم بود
...حال چه
تو و...
عشقی دیگر
این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم.
یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟
پسرایرانیه میگه » : چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟
پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده.
پسر ایرانی میگه » : خانوم های سرزمین من همه ملکه اند...
این هندوانه که به هندوانه دانسوکه مشهور است فقط در شمال ژاپن رشد میکند و به ثمر میشیند!
تنها مشکل این هندوانه قسمت خیلی بالای آن هست که 6 هزار دلار قیمتش است!
از خواص این هندوانه رنگ شدیدا قرمز آن و شیرینی بالقوه ی آن است و با رنگ پوست مشکی!

با این نرم افزار میتونید متن های خودتون رو عاشقانه کنید!
قسمت بالا متنتون رو مینویسین و گزینه create رو بزنید ! به همین راحتی مثل عکس پایین!

اینایی که داغون داغون میکنن فازشون چیه ؟!
...............................
یه عمر دستات به سوی آسمون بود .....
خدا عزيزم دوست هميشگي من سلام
خداي عزيزم قبل هرچيز دلم برات تنگ شده بود با اينكه هميشه كنارمي وقتي صدات مي كنم ميگي جانم و هميشه در دسترسي
خدا ببخش امروز صبح ريخته بودم بهم انقد به وبلاگهاي عاشقونه سرزدم و شعراي جدايي و نامردي خوندم داغون شدم ببخش منو قول داده بودم هميشه مثبت و پر انرژي باشم سرقولم هستم شمع اميد من هميشه روشنه ولي خوب عاشقي ....امان از اين حس و حال عاشقي...واقعا ادم يه لحظه فكر مي كنه چقد درموندست حس مي كنه تموم استخوناش شكسته كز مي كنه يه گوشه...واي خداي من
..................................
خدا ميدوني من چقد دوستش داشتم و خاطرشو مي خواستم و مي خوام ...خدا چيكار كنم من تلاشمو كردم اگه حق الهيم بود حتما پيشم مي موند و يا حتي اگه هست مطمينم بر ميگرده....خدا من دوستش دارم ..ميدونم كه ميدوني....خدا مواظبش باش اون عزيز دل منه...خدا سپردمش دست خودت....خدا تو روزهاي دلتنگي مواظبم باش و صبرمو ازم نگير
...............
با اينكه ازش دور شدم با اينكه ارتباطمه ازش قطع كردم و هيچ شماره اي ازم نداره ولي يه اميدي تو دلم هست ميون اون همه تاريكي نورشو مي بينم نميدونم دلم روشنه مي دونم دوستم داره ميدونم بر مي گرده ميدونم حرفهايي برا گفتن داره...
از اولشم گفت من رفتني ام به من دل نبند همه ي حرفاش يادمه...ولي من اونو لايق محبت ديدم واقعا دوستش داشتم خيلي ...يه دوست داشتن پاك...دلم مي خواست خوشبختش كنم قلبم بهم مي گفت اون لايق همه ي عشق و خوبيهاست من باورت كردم خواستم مزه شيرين عشقو به واسطه بودن من بچشي و حس كني هميشه بودم در عين پاكي و سادگي
حالا ميدوني چرا نمي تونم باشم عزيزم مهربان من قلبم پيش توست مي خواهد هميشه با تو باشد تو مي گويي اين محال است و دست ما نيست ولي خوب همه چي دست خداست اگر او بخواهد معجزه ها مي كند عزيزم من به اين معجزه ها ايمان دارم عزيزم من به عشق و محبت ايمان دارم اگر بخواهد مي شود....
خواستم نباشم تا شايد تو هم فرصتي براي انتخاب داشته باشي شايد تو هم به زمان نياز داري شايد....
نمي دانم ولي اميدوارم بشود آنچه صلاح من و توست...
گونه هایت خیس اســـت؟!...
باز با این رفیق نابابت
نامش چی بود؟...
هان!...
باران...
باز با “باران” قدم زدی ؟...
هزار بار گفتم باران...
رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها...
همدم خوبی نیست برای درد ها...
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . .
.....................................................
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ
ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﺻﻼً ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺯﻭﺭَﮐﯽ ﺗﻮ ﺩﻝِ ﺗﻮ ﺟﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﭙﺎﺷﻦ
ﻗﺸﻨﮕﯽِ ﺻﻮﺭﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺷَﻦ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻣﻨﻮ ﺍﺻﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻮﺍ
ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﺷﺒﺎ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﺒﺎﯼ ﺳﺨﺖ ﻭ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﭘَﺴِﺶ ﺑﺮﺍﻡ
ﺭﻭ ﺷﺪِ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮﺍﻡ
ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻣﻨﻮ ﻭ ﻧﯿﺎ ﺍﯾﻦ ﻭَﺭﺍ
ﻣﻦ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗَﺮﺍ
ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﺧﺘﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯ ﺣﺒﺲ ﺩﺭﺍﻡ
ﺗﻨﮕﻪ ﻗﻔﺴﺶ ﺑﺮﺍﻡ
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯ ﭘَﺴِﺶ ﺑﺮﺍﻡ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﻤﻊ
ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﺻﻼً ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺎ ﺷَﻢ
...................................................
تمـام ِ این چـند سـال و اَنــدی عــمرم بـه کــنار …
مـن فـــقط ،
بـه انـــدازه ی همــان صَــدُم هـای ِ ثـانیه ای که ،
در هــوای ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشیـدم ،
زنـــدگـی کــــردم !!
عشقه من . . .
از تو دلگیر نیستم . . .
از دلم دلگیرم که بی وفاییهایت را صبورانه تحمل میکند . . .
وَقتـــ ـــی نه دستـــی برای گـِـرفتن هست
نـه آغوشـــ ــی برای گریــه كردَن
و نــه شانــه ای بـَـــرای تكیـــه دادن ...
خنده اَم واقعـــ ـــی نیست !
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻋﺮﻭﺳﻚ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
، ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﻧﻤﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ،
ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪﻧﺪ ﺃﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻨﺪ،
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺍﺷﻚ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
، ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻨﺪ ﻣﺮﺩﻳﺸﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﻭﺩ،
ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻱ ﺗﻪ ﺻﺪﺍﻱ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺷﺎﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺻﺪﺍﺍﺳﺖ . ﺑﺎ ﻳﻚ ﺍﻏﻮﺵ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻗﻠﺐ ﻫﺮ ﻣﺮﺩﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩ، ﻧﮕﺄﻫﺸﺎﻥ ﻛﻦ،ﻭﻗﺘﻲ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻧﺪ ،ﻣﺮﻳﻀﻨﺪ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ،ﺩﻟﺖ ﻧﻤﻲ ﺳﻮﺯﺩ ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ
،ﺑﺒﻴﻦ ﭘﺪﺭﺕ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻴﺮ ﺍﺳﺖ ?
ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﺟﺮ ﺯﻧﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ؟
ﺑﻲ ﻣﻌﺮﻓﺘﻨﺪ،؟
ﺣﺮﻑ ﺑﺪ ﻣﻲ ﺯﻧﻨﺪ؟
ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ، !! ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻘﺼﻴﺮﻱ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
،ﻛﺴﻲ ﻧﺎﺯﺷﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ
، ﮔﻞ ﺳﺮ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﺪ
،ﺳﻴﻠﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﻮﻱ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﺩﺧﺘﺮﮎ . . . ﭘﺴﺮ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺸﮑﻨﻨﺪ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺗﻮ


“تــــــــــــــــــمام” نـــــــــــــــــــــمی شوند …
هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم” است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه “کـــــــــــــــــم” مـــــــی آوریشان …
و اینجا مــــــــــــــــــــن کــــــــــــــم دارمــــــــــت …

ﺭﻗﯿﺐ ﻋﺸﻘﯽ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺪ ﺍﺧﻼﻕ ﻭ ﺩﻣﺪﻣﯽ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺷﺪﻥ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺟﻤﻠﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻦ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺑﺮﺳﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺲ ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺪﻩ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﮐﻠﯽ ﻏﻢ ﺗﻮﯼ ﺩﻝﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺭﻭ ﻟﺒﺖ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !!!
ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ..
ﺁﺩﻡ ﺟﻮ ﮔﯿﺮ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻓﻠﺸﯽ ﮎ ﻭﯾﺮﻭﺳﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺑﭽﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻨﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺍﻭﻥ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻣﺮﻍ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻏﺎﺯ ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻓﺎﻣﯿﻞِ ﺭﻭ ﻣﺦ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﺗﺮﺍﮐﻨﺶ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﻧﮏ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ !
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ : " ﻟﻄﻔﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ " ﺩﯾﺮﯾﻨﮓ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺧﺮﺍﺳﺖ !
ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ ﻫﻢ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ!
ﻛﺎﺭﺑﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺍﺷﺘﺮﺍﻙ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ
مهران اون یارو رو تیربارون کن!
نه میخوام باخواهرش ازدواج کنم! علی خشاباروپرکن!
اوووه کی میره این همه راهو تیر بیاره!
مسعود تفنگ پرکن!
مگه نمیبینی دارم ابروهاموتمیزمیکنم!
امید فرداباید بریم خط مقدم!
شرمنده من ضد آفتاب و ژل موم تموم شده نمیتونم بیام!
ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ... ﺑﮕﻮ ...
ﺩﺧﺘﺮ : ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺍﻫﺮﺗﻮ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ ... ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ...
ﭘﺴﺮ : ﭼﯿﭼﯽ؟؟؟؟ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻩ ... ﺍﺳﺘﺨﻮﻧﺎﺵﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺷﻮ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﺶ ... ﺍﻭﻥ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ؟؟ !! ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﻘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮﻩ؟؟
ﺩﺧﺘﺮ :ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻭﻝ ﮐﻨﯽ؟؟؟ ﻟﻄﻔﺎ " ؟؟؟
ﭘﺴﺮ : ﭼﺮﺍﺍ؟؟؟
ﺩﺧﺘﺮ :ﭼﻮﻥ ﺗﻮﺍﻡ ﺍﻻﻥ ﺩﺳﺖ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺩﺍﺩﺍﺷﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﯽ ... ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮﻭ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻧﺎﻣﻮﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺑﻘﯿﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ..
روم فلودر جدید نیمباز
آیدیا رو لوگین و اسم رومو مینویسید و فلود میدین!
هم ادد هم پی وی و هم روم فلود هست!

سلام
نظر سنجی برگذار شده برای این که اسم خلیج فارس واقعا خلیج فارس باید باشه یا خلیج عربی!
نظر بدین و یادتون نره خلیج فارس همیشه فارسه!
2- کچلها میتوانند با خیال راحت شیشه اتومبیل را پایین بکشند و از
جریان هوا لذت ببرند.
3-آنها به راحتی میتوانند برای رفتن به مهمترین مهمانیها هم از
موتورسیکلت استفاده کنند.
4- مودارها اگر عرق بکنند، باید بروند حمام
و کلی موهایشان را با شامپو چنگ بزنند
.
تا چربی و عرق از پوست سرشان پاک شود ولی کچلها
.
با یک دستمال کاغذی مشکل را حل میکنند.
5-کچلها غصههایشان کمتر است و مثل
بقیه هر روز نگرانی ریزش موهایشان را ندارند.
6- و بالاخره اینکه کچلها استرسهایشان ذخیره نمیشود!
ادامه داستان در ادامه مطلب بخونید:

گراهام بـــل لعــــنتی عــــزیز!
حوصـــله ات ســـر رفته بود،
چــــسب قلـــــب اختراع می کردی
می چسباندیم روی ایـــن ترک های قلب صاحب مـــــرده مان
وغصـــه زنـــگ نخوردن تلفـــــنی که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم!
ساده بگویم
گراهــــام بــــل عـــــزیـــــز!
حـــال این روزهای مرا تو هم مقـــــصری
کتری مثل مادر شوهره مدام در حال جوشیدن!
عروس
عروس مثل قوریه که با جوشیدن کتری اونم کم کم داغ میشه!
داماد
پسر مثل استکانه نصفشو کتری و نصفشو قوری پر میکنه!
خواهررررشوهر
خواهر شوهرم مثل قاشق چای خوریه میاد به هم میزنه و میره!

ز عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده
آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیدهاسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم
من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم
این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم
شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود
زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستم
تو رو فریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده
این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم
تازیانههای رگبار توی چله زمستون
نتونستن، نتونستن کینهی منو بگیرن
از من خستهی خسته شوق رفتنو بگیرن
پرنیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن
تو رو با خودم غریبه از غمم جدا میبینم
خودمو پر از ترانه، تو رو بیصدا میبینم
نگو صادقی به عشقت آخه چشمات میگه نیستی
این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام…تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد
“بوسه” سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد…!

از خواب چشم های تو تا صبح می پرم
این روزها هــوای تو افتاده در سرم
هر سایه ای که بگـذرد از خلوتم تویی
افتاده ای به جان غزل های آخرم
گاهی صدای روشنت از دور می وزد
گاهی شبیه ماه نشستی برابرم
یا روبه روی پنجره ام ایستاده ای
پاشیده عطر پیرهنت روی بستـــرم
گاهی میان چادر گلدار کودکی ات
باران گرفته ای سر گلدان پرپرم
مثل پری در آینه ها حـرف می زنی
جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم
نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب میپرم…

کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
دلِ تنگِ مـــرا با دکـمه ی پیــراهنت واکن
رها کن از غم سنـجاق، موهــای شلالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده مــی گردد خیابان های خالـی را…!
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهای شان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟ »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
دلم می خواهد برای فردایی بهتر تلاش کنم.
+همیشه به چیزهایی که خودمان داریم قانع باشیم و شکرگزار
منظور از جمله بالا این نیست که برای موفقیت های بیشتر تلاش نکنیم اما شکرگزاریو فراموش نکنیم
+در هر وضعی هستیم دست ضعیفان را بگیریم و بدانیم این کار بی پاداش نخواهد ماند
+وبدانیم که زندگی پراز پستی و بلندیست سعی کنیم پیروز باشیم
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است
کژدم عشق درباره پسر جوانی که با استفاده ظاهر زیبایش موجب آسیب رسانی به جامعه و خودش میشه.....

زبان کتاب الكترونيك : فارسی
حجم فایل كتاب : 1 مگابایت
نوع فایل كتاب : pdf
تعداد صفحات كتاب الكترونيك : 75
رمز عبور: www.takbook.com

کشد رنج پسر بیچاره مادر
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
زجان محبوب تر بیچاره مادر
شب از بیم خطر بیچاره مادر
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
بگیرد در نظر بیچاره مادر
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
نماید خشک و تر بیچاره مادر
پرد هوشش زسر بیچاره مادر
خورد خون جگر بیچاره مادر
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
نداند خواب و خور بیچاره مادر
کشد رنج دگر بیچاره مادر
خورد غم بیشتر بیچاره مادر
کند جان مختصر بیچاره مادر
بود چشمش به در بیچاره مادر
شود از خود به در بیچاره مادر
ز مادر بیشتر بیچاره مادر
که دارد یک پسر بیچاره مادر
پیرمرد : معلومه که نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا” اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !
پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !
پیرمرد : ببین … اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخونید...

داستان ازدواج آدم با جن!!
ماجرایی
در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی
کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و
آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح
جن)) چنین می نویسد:
مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که
در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ
خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او
منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود
بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در
همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و
بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون
شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش
مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم
من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک
شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت
بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود
را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و
به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود
ناپدید شد. ( داستان رو در پایین دانلود کنید)
رمز عبور: www.iranromance.com

خــــــدایا…
آغوشت را امشب به من می دهی؟؟
برای گفتن! چیزی ندارم
اما برای شنیدن حرفهای تو گوش بسیار . .!!!
می شود من بغض کنم، تو بگویی : مگر خدایت نیست که تو اینگونه بغض کردی . .
می شود من بگویم خدایا ؟ تو بگویی : جان دلم . .
میشود بیایی؟؟؟
تــــمــــنــــا می کنم

