نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 6:21
جلسه محاکمه عشق بود!

قاضی:عقل 

محکوم :عشق 

عشق به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، تبعید شد
قلب تقاضای عفو برای عشق را داشت ولی همه مخالف بودن..
 قلب شروع کرد به دفاع از عشق..
 آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز دوسدار دیدن چهره زیبایش بودی؟؟؟
 ای گوش مگرتو نبودی که هر

روز دوسدار شنیدن صدایش بودی؟؟؟
 و شما پاهای لعنتی که همیشه در حال رفتن به سویش بودید..
 چرا حالا اینچنین با او (عشق ) مخالفید...؟
 همه اعضا روی برگرداندند
 وبه نشانه اعتراض جلسه را ترک 

کردند ،
 تنها در جلسه عقل و قلب و عشق ماندند...
 عقل گفت:
 دیدی قلب : همه از عشق بی زارند؟
 ولی متحیرم با وجود اینکه عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟
 قلب نالید و 

گفت:
 من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود
 بلکه تنها تکه گوشتی هستم
 که هر ثانیه کاره ثانیه قبل را تکرار میکند...
 من فـقـط بـا عشق
 مـی تـوانـم یـکقـــــلـــــب واقـعـی بـاشـم همین.

درباره من
.·´♥`·.میترسم از بعضی آدم ها......

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ.·´♥`·.
موضوعات
ابزارک های وبلاگ