تاریخ: شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 3:38
در پشت چار چرخه ی فرسوده ای ,
کسی
خطی نوشته بود:
«من گشته ام نبود. تو دیگر نگرد ، نیست!»
این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگو و مگو می کشاندمش
...
-در جستجوی آب حیاتی ؟ در بیکران این ظلمت آیا ؟
در آرزوی رحم ، عدالت ، دنبال عشق ؟
دوست ؟…
ما نیز گشته ایم
« و آن شیخ با چراغ همی گشت »
آیا تو نیز - چون او - انسانت آرزوست؟
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان :
ما را تمام لذت هستی به جستجوست
پویندگی تمامی معنای زندگی است.
«هرگز نگرد نیست»
سزاوار مرد نیست…
