آدمی که می خواد بره ؛ میره !
دیگه داد نمی زنه که : من دارم میرم …..
اونی که رفتنشو داد میزنه ؛ نمی خواد بره !
داد میزنه که یکی مانع رفتنش بشه … !
من یک پسرم.
نه سایه ای از شیطان بلکه یک دمی از وجود خدا...
من پسری هستم ک موهایش را فشن نکرده و زیرابرو بر نداشته و لباس تنگ و کوتاه نپوشیده و در کوچه و خیابان ب دنبال هرزگی نرفته است و روزانه ب خاطر چهره و تفکرات مذهبی اش بارها و بارها و بارها طعنه و کنایه و فحش میشنود...
من پسری هستم ک تنها دلخوشی اش نوشتن دلنوشته هایی از جنس دردش هست ک ب بهانه های مختلف در زیر مطالبش مینویسد...
مینویسد و همه میخانند و نمیفهمند ک درد نوشت هستند نه دلنوشت...
آری...من یک پسرم...
اگر محکم هستم شکننده هم هستم.
اگر قوی هستم ضعیفم هستم...
اگر درک میکنم،احتیاج ب درک شدن هم دارم...
آری...من یک پسرم...
سنگ نیستم...
قلب دارم...
احساس دارم...
منطق دارم...
درد دارم...
اما تمامشان پشت چهره مردانه ام پنهان شده است و فقط برای اندک افرادی نمایان میشود...
پنجم مهرماه آخرین مهلت ثبت نام در آزمون قضاوت بود که من در اخرین وهله ثبت نام ثبت نامم رو انجام دادم!!

الان ساعت 22 و 56 دقیقه روز دوشنبه من این یادبود را مینویسم!
قـــرار نیـــســــت مــــنـــــم دلِ یــــکی دیـــگه رو بســــوزونم !
برعـــــکــــس کسیو که وارد زندگیم میشه اونـــقـــدر خوشبــخت می کنم
کـه به هــــر روزی که جــــای اون نیـــستــــــــی لعـنـــت بفـــرستـــی
مردها نمی توانند وقتی ناراحت هستند گریه کنند و بهانه بگیرند
آنها نمی توانند به تو بگویند من رو بغل کن تا آروم بشم
نمی توانند بگویند دلشان می خواهد در آغوش تو گریه کنند
ممکن است خیلی تو را دوست داشته باشند ...
اما نمی توانند صداشون رو مثل دختر بچه ها کنند و جیغ بزنند و بگویند "عاشقتم"
او همه ی اینها را قورت می دهد که بگوید یک مــــــرد است
یک آدم محکم که می تواند تکیه گاهت باشد
اما شما به قوی بودنش نگاه نکنید
توی قلبش یک بچه زندگی میکند
زندگیه همسفر تو منا یلا مکن اینچوکی می گپیا زو زو چو دلا مکن
همسفر زندگیم منو تنها نذاز با بی ارزش ترین و کوچک ترین حرفای عادی زندگی بهانه گیری نکن
تو نزانی من په تو تی روچ و شپان تلوسی گو دشمنا مگرد منی آسنا جلا مکن
تو نمیدونی من شب و روز از درد دوریت مینالم با بدخواهای من نگرد مثل آهن نباش که تو اتیش میذارن
گو منا جدا مبی تی زندگی تباه بی گپان وتی زهریه گو منی قاتلا مکن
از من جدا نشو قبل از من نمیدونی که داری زندگی خودتو تباه میکنی حرفای ناراحتی زندگیمون رو به بدخواهام نگو
منها که بی ترا نبی تو هه نبی بی منا بیا وتی گپان بگوش گو هر کسا گلا مکن
من بی تو نمیتونم زندگی کنم شک نکن تو هم نمیتونی بدونم بیا حرفای دلتو به من بگو و پیش هر کس و ناکسگله زندگیمونو نکن
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
برای هر نا رفیقی کلبه عشقی نسازم
یادم باشه که عاشقی یعنی غم و در به دری
یعنی سکوت و تنهایی یعنی قول های سرسری
یادم باشه تا بعد از این گوش چشماتو نخورم
با هر نگاه ساده ای توی دلم وول نخورم
یادت باشه که آخرش فاتح قلب تو میشم
با هر نگاه ساده ای خار و ذلیلت نمیشم
یادم باشه تا بعد از این دلم رو دیگه نبازم
برای هر نارفیقی کلبه عشقی نسازم
یادم باشه که کلبه ام همیشه آفتابی باشه
ابر سیاه رو راه ندم عاشق و مهتابی باشه
یادم باشه که بعد از این عاشقانه دل نبازم
برای هر نارفیقی کلبه عشقی نسازم
خسته ام از روزگار از چهره ام معلوم نیست؟
خنده ام مصنوعی است،این واقعامعلوم نیست؟
آدمی شادم میان دیگران،اما چرا
اشک چشمانم ولی ازدیدشان معلوم نیست؟
شعرهاوجمله هاشیرین برآید ازدلم
این همه تلخی،چراشیرینی اش معلوم نیست؟
خسته ام ازگریه از نزدیک بودن های دور
التماس چشم هایم بازهم معلوم نیست؟
باشد..عادت میدهم دل راولی ای روزگار
رحم وانصافت کجا رفته؟چرامعلوم نیست؟
صبرکردم،صبرخواهم کردزین پس بازهم
این صبوری وتحمل تابه کی؟ معلوم نیست؟
تابه کی پنهان کنم این دردهارا؟ خسته ام
خسته ام از خستگی هایم خدا!معلوم نیست؟
"دردم ازیار است" آری حافظا..اماببین
من کجا؟ یارم کجا؟ درمان کجا؟ معلوم نیست!
قالی از صد رنگیش زیر پا افتاده ست
![]()
وقتی دلت گرفته باشه …
تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند …
باز هم دل تو بارانیست …
خیس تراز دریا خراب تر از امواج
حال امروز من
یعنی یک قدم از افسردگی آن طرف تر
حتی وقتی میخندم
منظورم چیز دیگریست
درونم غوغاست
ساده میشکنم
با یک تلنگر کوچک
این گونه نبودم..!!شدم...!!
مدت هاست که گل های باغچه را با اشک هایم آبیاری میکنم . . .
و چه شاداب میشوند این گل ها
شنبه ای که روز نو میشود
هفته نو میشود
ماه نو میشود
فصل نو میشود
و سال هم نو میشود
کاش ما آدمیان هم نو میشدیم
تا ساعاتی دیگه میشود سال 1394
الان شنبه شب ساعت 21 و 38 دقیقه سال 1393 هست!!!
بره های این حوالی گرگ ها را میدرند !
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها !
متاهل از بودن با مجرد ابایی ندارد!
زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند !
ای لعنت بر تو رسم زمونه
نه آغاز سالی که از آن بی خبریم
پایان سال همه قشنگ
25 اسفند 1393
ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ..
ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ....
ﻭ ﻫﻤـــﻪ ﺁﺩﻡ ﻫــــــﺎ ﺭﺍ ﺧﻨــــــــــــﺪﺍﻧﺪﻡ....
ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺑـــــــــــﻮﺩ ﮐﻪ ﺻــــــــﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻢ....
ﮔـــــــــﻮﺵ ﻫﻤــــــــــــﻪ ﺭا ﮐﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ...
ﺍﻣﺎﺣﺎﻻ...
ﺻـــــــﺪﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ....
ﺣﺘﯽ ﺧـــﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮﻡ.. ...
امشب ساعت 23 و 20 دقیقه ست
همه رفتن روستا مراسم نامزدی پسرخاله م تنهام تو خونه اصلا انگار شب نمیخواد بگذره
نه حوصله گرم کردن شام رو دارم که برام گذاشتن و نه حوصله رفتن تو هال
امروز چهارشنبه مورخ 13 اسفند ماه 1393
باور کن راست میگویم
در این دنیای پر از دروغ
تنها بودن خیلی بهتر از
بودن با کسی است که
بخواهی دائم
خودت را به او یادآوری کنی
تا فراموشت نکند . .
