نویسنده :¸.·´♥`·.¸پسر دریا¸.·´♥`·.¸
تاریخ: شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت: 17:59

نامه ای به خدا...
ادعونی استجب لکم. مرا بخوانید. روی نیاز به درگاه من آرید. البته برای شما می پذیرم.
پروردگارا، هم اکنون که این نامه را به تو می نویسم، سراپای وجودم منقلب و مظهر التهاب و سرشک آوارگی ایست که جز دامن رحمت بی منت الهی دامن دیگری نمی تواند نوازشگر تلخکامی سرنوشت بدفرجامم باشد. مدتهاست شب از نیمه گذشته اکثریت بندگان تو، هم آنها که گنه کارند هم آنها که نیستند در خلوت بستر یک مرگ موقت، در بستر خلوت خواب، کوفتگی تب و تاب و تلاش نان و آب روزانه را به رویاهای همیشه سیراب تحویل می دهند. پروردگارا، در احادیث خوانده ام که دعا موقع بارش باران، مستجاب می شود. عاجزانه از تو مسئلت می کنم که اسباب خیری فراهم سازی تا مهری خانم با یگانه فرزندش حسین روبرو شوند. پروردگارا، در چنین شبی که باران رحمت الهی را بر بندگانت ارزانی داشته ای می خواهم از بستر آشفتۀ به خاک خفتۀ یک قلب بیمار، کلامی چند با تو حرف بزنم. باور کن خدایا همین حالا دارم با تو حرف می زنم. نمی دانم چرا سرخی تب آفرین شرمی مطلوب پریدگی رنگ گونه هایم را زینت بخشیده است. از این که این عظمت را در روح خود یافته ام که دقیقه ای چند با تو راز و نیاز کنم ارتعاشی مبهم هماهنگی طپیدن قلبم را بر هم زده است. پروردگارا، گفتم که از بستر خاک بر سر یک قلب بیمار با تو حرف می زنم، اما... باور کن خدا! بیماری، مخصوص به خود من نیست. بیماری من... خدایا کمکم کن. خودت فرمودی بخوانید مرا اجابت می کنم شما را. خود را در برابر حوادث ناتوان می بینم اسباب و وسایل موجود در جهان مادی برای حل مشکلم به کار گرفته نمی شود و راه چاره جوئیش به پرتگاه ژرف ناامیدی منتهی گردیده. خداوندا، نیازمندم و نمی دانم به چه زبان به گوش رأفت و مهربانیت برسانم اما در این راه طنین ناله هایی که از دل برآمده می دانم که به پیشگاه لطف حضرتت حجاب و مانعی نخواهد بود.
بارالها اگر تمام موانع و پرده های میان من و تو برداشته شوند و من تو را چنانکه هستی مشاهده کنم به یقینی که به یگانگی عظمت کبریایی تو دارم افزوده نخواهد شد. پروردگارا مرا دریاب و در راه رسیدن به هدفم کمکم کن.

سالهای متوالی پشت سر هم می گذشت و مهری خانم روز به روز پیرتر و ناتوان تر می شد و من هم چنان در همان بوتیک قدیمی به عنوان یک فروشنده مشغول بودم، در حالیکه در سال چهار دانشگاه علوم پزشکی مشغول تحصیل بودم و دیگر فرصت و وقتی نداشتم تا بتوانم جویای حال دکتر پویا شوم. فشار درس و کار آنچنان بر من وارد شده بود که روز به روز وضع جسمانی ام رو به تحلیل می رفت. بعضی مواقع از فرط خستگی قادر به نشستن نبودم و به همان نحو خوابیده کتاب را مقابل صورتم گرفته و مشغول مطالعه می شدم و گاهی مواقع هم هنگام مطالعه خوابم می برد. فشار اقتصادی زندگی آنچنان بر روی دوشم سنگینی می کرد که گاهی مواقع برخلاف میل باطنی ام ترجیح می دادم درس و دانشگاه را رها کرده و دنبال کاری تمام وقت باشم، اما جرأت عنوان این گونه مطالب را در منزل و در حضور مهری خانم را نداشتم، زیرا می دانستم که او به شدت مرا نهیب می کند. دستان لرزان و کمر خمیده و موهای سفید شده و از همه مهمتر قلب آکنده از عشق و امید و به غم نشسته مهری خانم جلو چشمانم خودنمایی می کرد برای منِ ستم کشیده و بی سرپناه، قابل هضم نبود که اگر برای او اتفاقی بیفتد و دوباره مرغ شوم نکبت و بدبختی بر روی شانه هایم لانه کند این بار به که پناه ببرم. مخصوصاً که در موقعیت و سنی بودم که هر کسی می توانست هر حرفی و هر وصله ناجوری به من ببندد. آن شب با خود خیلی کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم که با تماس تلفنی به دکتر پویا از او خواهس کنم تا آدرس دکتر متخصص قلب و عروقی را برای مهری خانم به من داده تا از این طریق عزیزدلم و سنگ صبورم و تکیه گاه امیدها و آینده ام را تحت یک بررسی دقیق و کامل قرار داده تا دیگر جای هیچ گونه نگرانی و ناراحتی برایم باقی نماند. مدتها بود با دکتر تماس نگرفته بودم به همین خاطر به یاد نمی آوردم که آدرس و شماره تلفن او را کجا گذاشته ام تمام کیف و لای کتابها و جا رختی و کمد لباسهایم را گشتم اما اثری از آدرس و شماره تلفن دکتر نبود. غمی در ژرفای وجودم سوسو می زد و آه و ناله این پیرزن دردمند طنین انداز روح و جانم شده بود. دیگر قرصهای زیرزبانی هم فایده ای نداشت با مختصر علمی که از رشته پزشکی کسب کرده بودم دریافته بودم که ناراحتی مهری خانم یک ناراحتی و بیماری ساده نیست. خدایا می دانم که خیلی مهربانی، مهربانتر از آنی که بخواهم اعتراف کنم اما نمی دانم چرا بعد از گذشت این همه سال هنوز جواب نامه ام را نداده ای. به حساب بی ادبی و گستاخی من نگذار، ولی اگر اجازه بفرمایی نامه ای دیگر حضورتان بنویسم و به تو بگویم، عاجزانه بگویم، اگر می شود لطفی عنایت فرما از عمر من کاسته و به عمر این پیرزن ستم کشیده گذار تا فقط برای یک بار هم که شده یوسف گمگشته اش را در آغوش بکشد تا به آن احساس قلبی خودش که می گوید حسین زنده است دست یابد و ببیند که آن احساس حقیقتی بوده که در کنج قلب به هجران نشسته اش لانه کرده بود. خدایا آرزوها و خواسته های من هر چقدر هم که بزرگ باشند ولی تو بزرگتر از آنی و به خوبی از عهده ادای آنها برمی آیی.
خاطرات گذشته را در ذهنم مرور کردم کوهی از غم و غصه روی دوشم سنگینی می کرد. بی اختیار از جا بلند شدم و به طرف کیف دوران دبستانم رفتم. همان کیفی که بعد از سالها گمشدن، آن را در مغازه بقالی پیدا کرده بودم. آلبوم عکس را جلو چشمانم گذاشتم و بی اختیار شروع به ورق زدن کردم که ناگهان چشمم به کارتی افتاد که در اولین برخورد و آشناییمان با دکتر به من داده بود. خیلی خوشحال شدم از خداوند به خاطر اینکه این بار جواب نامه ام را به این زودی داده بود تشکر کردم بدون فوت وقت از جا بلند شدم و به سراغ تلفن رفتم زنگ زدم.
- الو، بفرمایید.
- الو، سلام علیکم. ببخشید خواستم با دکتر حسین پویا صحبت کنم.
- خانم ایشون خیلی وقته که برای گرفتم بورد تخصصی به خارج از ایران رفته و مطب را به شخص دیگری واگذار نموده اند.
می دانستم، خیلی خوب می دانستم دکتر خیلی بامعرفت تر از این حرفها بود که این همه وقت سری به من نزند و یا احوالی از من نگیرد. اگر ایران بود حتماً سری به من می زد. ولی چرا بی خبر؟ چرا بدون خداحافظی؟ شاید نخواسته مرا ناراحت کند. مجدداً تماس گرفتم.
- الو.
- الو، خانم ببخشید ایشون چند وقته برای گرفتن بورد عازم خارج شده اند؟
- فکر می کنم یکسال دیگر برگردند.
مسئولیتم خیلی سنگین تر شده بود. سنگین تر از آن که فکرش را هم نمی کردم. روزهای آفتابی و گرم تابستان سپری می شد. گل های سفید و آبی صحرایی با نوسانی که سنگینی زنبورهای عسل به آنها تحمیل کرده بود چنانکه گویی معجزه ای رخ داده باشد یکباره از لا به لای علفها سر بیرون کشیدند، در بستر انتظار و کنار پنجرۀ امید نگاهم را در فضای دوردست و تا جایی که امکان داشت در آن جایی که رنگ خاکستری مرواریدگون آسمان با خاکستری لاجوردی آب به هم می آمیخت و آن را فرو می برد، روشنایی و سردی هر گونه ناهمواری را محو می کرد، رنگها را می کشت و روحم را به سوی افسردگی سوق می داد. بیماری مهری خانم خیلی برایم مهم بود در مورد بیماری او تا حدودی با یکی از اساتید دانشگاه صحبت کردم اما او با زبان بی زبانی اعلام خطر می کرد و می گفت که لازم است هرچه سریع تر تحت یک عمل جراحی قرار بگیرد. اما هزینه جراحی را از کجا و چگونه تهیه کنم؟ با این چندرغاز که من از بوتیک می گرفتم فقط خرج بخور و نمیر ما بدست می آمد نه منزلی که بفروشیم نه درآمدی نه پس اندازی. خدایا ای کاش پایانی بود برای ظلمت بی پایان من.
درد آنچنان بر مهری خانم غالب شده بود که خیلی از شبها تا صبح نمی خوابید اکثر شبها تب می کرد و گاهی مواقع طپش قلبش بیشتر می شد. روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شد تا جایی که حتی لکه های کوچکی روی صورتش نمایان شده بود.
سر درس و دانشگاه که حاضر می شدم، دلم پیش مهری خانم بود. خیلی سریع خودم را به منزل می رساندم و خود را به بالین او می انداختم و با چشمان اشک آلود بالای سرش می نشستم و از لطف خداوند در حق بندگانش او را نوید می دادم اما او هر بار دستان لاغر استخوانیش را بر روی گونه هایم می کشید و اشک از گونه هایم می ستود و می گفت:
- عزیزم جلوتر بیا تو را ببوسم همش احساس می کنم که تو بوی حسینم را می دهی. خوب شاید این هم خواست خداوند بوده که دیده من به جمال عزیزم روشن نشود و دیدار ما به قیامت بیفتد.
بغض شدیدی مانند زنجیر آهنی به دور گلویم فشار می آورد و پی در پی اشک از چشمانم سرازیر بود.
- نه مهری خانم شما باید زنده بمونید. من می دونم که شما زنده می مونید و حتماً میوه دلت را در آغوش می گیری. این را به شما قول می دهم.
خودم را به کنار پنجره رسانیدم و این بار عاجزانه تر از هر بار از خداوند مسئلت نمودم فرجی حاصل نماید تا بتوانم او را تحت مداوا قرار دهم و عمل جراحی لازم به روی قلبش انجام شود. همین طور که به نظاره آسمان پر ستاره مشغول بودم تا سپیده دم خواب به چشمانم راه نیافت و صدای آه و ناله مهری خانم طنین انداز جانم شده بود. صبح شد با انوار طلایی آفتاب از جا بلند شدم و دیگر تصمیم قطعی گرفتم که مهری خانم را به نزدیکترین پزشک شهر برده و او را مداوا کنم. با اصرار من و عدم رضایت ایشان راهی بیمارستان شدیم. پزشک پس از معاینه و انجام بررسی دقیق و لازم دستور بستری و عمل جراحی فوری ایشان را دادند. عرق سردی از پیشانی مهری خانم می بارید و از شدت درد تمام بدنش می لرزید. به دستور پزشک آمپولی به او تزریق کرده و لحظه ای بعد او را وارد اتاق عمل نمودند. با صدایی که از بلندگوی بیمارستان به گوش می رسید مرا به اطلاعات بیمارستان خواستند. در آنجا هزینه بستری و جراحی مهری خانم را باید پرداخت می کردم. اندکی پول با کارت شناسایی ام تحویل داده و گفتم که بقیه پول را فردا به حساب بیمارستان واریز می نمایم. خیلی سریع خود را پشت در اتاق عمل رسانیدم. عرق سردی در کف دستانم جمع شده بود. سیلاب اشک، گونه و صورتم را غرق خودش ساخت. مرتب این پا و اون پا می کردم و از خداوند نجات مهری خانم و رساندن مددش را می خواستم. لرزش عجیبی تمام بدنم را محاصره کرده بود. حالت تهوع و سرگیجه مجالم را بریده بود. دیگر تاب و توان نداشتم نگاهم به ساعت داخل سالن بیمارستان افتاد. چهار ساعت و اندی بود که پشت در اتاق عمل به انتظار ایستاده بودم در یک لحظه خواستم به اتاق عمل حمله کنم که ناگهان در اتاق باز شد و دکتر جراح بیرون آمد. خود را جلو انداختم و ناله کنان به دکتر گفتم:
- از مادرم بگو.
- الحمدالله که به خیر گذشت. حتی اگر یک روز دیگر می گذشت دیگر فایده ای نداشت. در طول سی سال خدمتم عمل جراحی به این سنگینی نداشتم.
آه جانشکافی از سینه خارج ساختم.
مهری خانم را دیدم که روی تخت خوابیده و ملحفه ای سفید بر رویش کشیده بودند در حالی که سرم به دستش وصل بود همراه دو پرستار او را به داخل بخش بردند. خواستم به همراه ایشان بروم اما اجازه ندادند و گفتند که باید مدتی تحت مراقبتهای ویژه بستری باشد. پاهایم قدرت حرکت نداشت تا حدودی از بابت مهری خانم خیالم راحت شده بود و تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول ساخته بود، تأمین مابقی هزینه بیمارستان بود. ماندن من در بیمارستان بی فایده بود. به منزل برگشتم و تا می توانستم از ته دل های های گریه کردم. جای خالی مهری خانم را نمی توانستم ببینم درست یادم هست که حتی دم رفتن هم سفارش گلهای گلدان را می کرد که مبادا بدون آب بمانند. با این که صبح موقع رفتن خودش این کار را انجام داده بود اما باز دلم راضی نشد. از جا بلند شدم و به تک تک گلدانها آب دادم. صدای قورت قورتِ آب، که لای ریشه ها کشیده می شد به گوش می رسید. "بخورید، بخورید. نوش جان این سفارش صاحبتونِ." بغض تمام گلویم را می فشرد آنچنان که داخل گوش هایم پت پت صدا می کرد. بی اختیار بغض گلویم را ترکاندم و اشک دیدگانم را جاری ساختم و گفتم:
- برای مهری خانم دعا کنید اگه مهری خانم خوب نشه دیگه هیچ موقع بهتون آب نمی دهم تا اینکه خشک بشین و بمیرین.
با انگشت روی برگ گلها می کشیدم و نرمی و لطافت آنها را احساس می کردم و برای لحظه ای حس کردم که لپهای نرم و چروکیده مهری خانم را نوازش می دهم.
صدای زنگ در حیاط خلوتم را برهم زد. خیلی سریع صورت اشک آلودم را پاک کرده و چادر بر سر گذاشتم و راهی در حیاط شدم. پستچی بود.
- خانم چه عجب!! تا حالا این بار سوم است که می آیم و کسی منزل نیست.
- خوش خبر باشین.
- منزل خانم معین همین جاست؟
- بله بفرمایید.
- یک بسته سفارشی از کانادا دارن.
- کانادا؟
- بله ظاهراً از طرف دکتر پویاست.
خیلی تعجب کردم، تشکر کرده و بسته را گرفت و دفتر پستی را امضا کردم. وارد اتاق شدم برایم ایجاد سؤال شده بود در این مدت حتی دکتر یک نامه هم برایم نداده بود چی شده حالا بسته سفارشی فرستاده. با عجله بسته را باز کردم. خدایا! چه می دیدم. مبلغ قابل توجهی دلار بود. باید آنها را به ریال تبدیل می کردم. نامه را خواندم خیلی جالب نوشته بود، چند جلد کتاب نوشته و با خود عهد کرده که درآمد حاصل از فروش آنها را تقدیم به من کند به خاطر زحماتی که پدر و مادرم برای او کشیده اند و از همه جالبتر این که دکتر چند ماه دیگر بورد تخصصی اش را در رشته قلب و عروق گرفته و به ایران برمی گشت. چه به موقع! اصلاً دکتر همیشه تمام حرفها و کارهایش سنجیده و به موقع بود، مانند همین فرستادن پول و در نامه قید کرده بود که در صورت تمایل این مبلغ را صرف خرید خانه و رسیدگی به بعضی امورات کنم. خدایا از این که جواب نامه ام را دادی بی نهایت ممنونم. کمی دیر شد ولی خوب در عوض چرب و چیله دادی.
به روی ساعت نگاه کردم فقط یک ساعت دیگر بانک باز بود. خیلی سریع و بدون فوت وقت به بانک رفته و تمام دلارها را به ریال تبدیل کردم. هزینه بیمارستان را واریز و بقیه را در منزل گذاشتم تا بعد به هر نحوی که مهری خانم دوست دارد خرج کند. مهری خانم جگر گوشه ام با قلبی آنچنان صاف و چشمانی آنقدر مهربان در سر راه زندگیم قرار گرفته و از این بابت بی نهایت احساس آرامش خاطر می کردم. او کسی بود که قلباً دوستش داشتم. به طرف پنجره اتاقم رفتم و آن را باز کردم. باد با خود رایحه ای داشت که تنها به مشام عاشقان و دل سوختگان می رسید. غروب شد... انوار طلایی آفتاب آهسته آهسته غروب می کرد و در چادر اطلسی ابرهای مغرب رخنه می کرد. ستاره غروب در پهنه آسمان لنگر انداخت. چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود، از شدت خوشحالی خواب از دیدگانم فرار کرده بود. شفای مهری خانم یکی از آرزوها و شاید گوشه ای از زندگی و حیاتم بود و فردا روزی بود که باید به دیدار و ملاقات او می رفتم اما در مورد پرداخت هزینه بیمارستان به او چه بگویم؟
این را به خوبی می دانستم که به محض روبرو شدن با او این اولین سؤالی است که از من می پرسد همین خواهد بود. آیا راز نامه پسرش را فاش کنم؟
بخش هشتم

با تابش اولین اشعه انوار طلایی خورشید از جا بلند شدم آنقدر خسته بودم که به همان نحو نشسته و در همان فکر و خیالها، خوابم برده بود. خیلی سریع خود را آماده کرده و بدون اینکه صبحانه ای بخورم راهی بیمارستان شدم. در بین راه چند عدد کمپوت و یک دسته گل رز و میخک خریده و به طرف بیمارستان حرکت کردم وارد سالن بیمارستان شدم و با گرفتن شماره اتاق مهری خانم از اطلاعات راهی اتاقش شدم اتاق 34 تخت 6.
با چند ضربه ای که به در اتاق وارد کردم خیلی آهسته وارد اتاق شدم یکی دو نفر از بیماران بیدار بودند و بقیه خواب. به احترام آنها روی تخت هر کدام یک شاخه گل گذاشتم و سلامتی آنها را از خداوند خواستم یواش یواش به طرف تخت عزیزم به راه افتادم چشمان بی رمقش را دیدم که چطور مظلومانه بسته و خوابیده بود. در دست لاغر و استخوانیش که پوستش مانند آلوی خشک چرکیده بود، سرمی وصل بود. دلم نیامد او را بیدار کنم یکی از بیماران می گفت دیشب تا صبح بیدار بود و مرتب ناله می کرد و دخترش را صدا می زد اما صبح بعد از اینکه دکتر به سراغش آمد و او را بررسی کرد و یک عدد آمپول به او زد تا حالا خوابیده. اشک در چشمانم حلقه زده بود یک شاخه گل رز روی قفسه سینه اش گذاشتم و در دل گفتم: "تو خود گلی زیباتر از گل عزیزتر از گل و خوشبوتر از گل اما امیدوارم که عمرت عمر گل نباشد." چند دقیقه ای کنار تختش نشسته بودم که یواش یواش تکانی خورد و پلکهایش را باز کرد. خیلی خوشحال شدم بی دریغ خود را به آغوش او انداختم و تا می توانستم او را غرق در بوسه کردم.
- سلام علیکم مادر عزیزم. تولدت مبارک.
او که غافلگیر شده بود و نمی توانست چیزی بگوید، گفت:
- مگه امروز روز تولد منه.
- آره مادر جون دوست داشتم خونه بودی تا برایت یک جشن مفصل ترتیب می دادم.
- آره اگر هم امروز تولدم نبود ولی در واقع عمری که خداوند به خاطر زحمت تو به من بخشید همانند این است که تازه از مادر متولد شده ام و از امروز باید تولدم را تولد دوباره حساب کنم.
او که نفسهایش به شماره افتاده بود با کلماتی برده بریده گفت:
- مروارید جان خیلی برایم زحمت کشیدی ازت ممنونم.
- خواهش می کنم قابل شمارو نداره شما مادر من هستید، عزیز من هستید. شما خیلی بیشتر از این حرفها گردن من حق دارید حالا هم ازتون خواهش می کنم که توی صحبت کردن مواظب خودتون باشین. وقت برای حرف زدن زیاده.
او دستش را به طرف گلها دراز کرد.
- به به، چه گلهای قشنگی.
- می دونستم از رز خوشتون می آید. به همین خاطر واستون خریدم در کمپوت را باز کردم و به همان نحو خوابیده چند جرعه از آب کمپوت را به او دادم.
- ببینم مروارید جون، هزینه عمل و بیمارستان را چی؟ می دونی...
- حالا وقت این حرفا نیست شما خودتون را ناراحت نکنین از قبل همه چیز ردیف شده با دکترتون هم صحبت کردم خوشبختانه خطر رفع شده و چند روز دیگر هم مرخص می شین.
- خدا عمرت بده مادر. از این پس من هر چقدر عمر کنم اون رو مدیون زحمتها و لطفهای تو می دونم.
بعد از گذشت چند روز مهری خانم از بیمارستان مرخص شد. حال او روز به روز بهتر و بهتر می شد مخصوصاً با پولی که از طرف دکتر رسیده بود سر و سامان بهتری گرفته بودیم و در تهیه مواد غذایی سعی می کردم غذای بهتری برایشان فراهم سازم. راز هزینه بیمارستان و بهتر شدن مخارج منزل را فاش نکرده و گفتم هدیه ای بود از طرف خداوند. به خاطر عدم مشکل اقتصادی در منزل کار در بوتیک را رها کرده و بیشتر سعی می کردم به دروسم برسم. مخصوصاً که این دو سال آخر درسهایم از حجم بیشتری برخوردار بود اوقات فراغت را هم سعی می کردم در امورات منزل به مهری خانم کمک کنم. طبق گفته دکتر که نوشته بود سه ماه دیگر بورد تخصصی اش را گرفته و به ایران برمی گردد. لحظه شماری می کردم و هر کس که تلفن می زد و یا زنگ در حیاط را به صدا درمی آورد فکر می کردم که ایشان باشد به یاری و لطف خداوند تمام کارها خیلی جالب و سریع پیش می رفتند. امتحانات دانشگاه را به اتمام رسانیده بودم و در استراحت تعطیلات دانشگاهی بودم تا اینکه یک روز زنگ تلفن به صدا درآمد.
- الو، الو.
- ...
- سلام علیکم.
- ...
- بله، بله یک لحظه گوشی حضورتان... مروارید، مروارید عزیزم با شما کار دارن.
- کیه مهری خانم؟
- نمی دونم مادر، مثل اینکه می گه دکتر پویاست.
دلم با گفتن این حرف به لرزه درآمد خدایا چه می شنوم.
- شما، شما با ایشون صحبت کردین.
- بله، تلفن زنگ خورد گوشی را برداشتم خودش را معرفی کرد و گفت با شما کار داره.
- الو سلام حال شما؟
- ممنونم شما چطورین؟
- کی به ایران برگشتین؟
- یک هفته ای می شه، خواستم احوال شما را بپرسم. همه اش خدا خدا می کردم که تغییر مکان نداده باشین.
- راستی موفقیت شما را در گرفتن بورد تبریک می گویم.
- ممنون. چند سال دیگه از دانشگاه شما باقی مانده؟
- دو سال.
- انشاءالله که موفق باشید.
- متشکرم. در ضمن از لطفی که کرده بودید و آن بسته را فرستاده بودید بی نهایت ممنونم.
- خواهش می کنم قابل شما رو نداره این هدیه ای بود ناقابل از طرف من به خاطر موفقیت شما در رشته پزشکی. چند جلد کتاب در زمینه قلب و عروق نوشته بودم با خودم عهد کردم که به محض فروش کتابها تمام مبلغ آنرا خدمت شما فرستاده شاید از این طریق مشکل مسکن شما حل شود و از مستأجری راحت شوید.
- می دونید دکتر من خیلی حرف برای گفتن دارم ترجیح می دهم شما را حضوری زیارت کنم.
- خواهش می کنم من در همان مطب قبلی هستم می تونین تشریف بیاورین.
- پس تا بعد خداحافظ.
وارد آشپزخانه شدم مهری خانم را دیدم که مشغول چیدن میوه در ظرف بلوری پایه دار بود استکانهای گالش دار را که یادگار مادر خدایامرزش بود در سینی نقره ای چیده و گلدان کوچکی کنار آن گذاشته بود که بر زیبایی سینی بیش از پیش می افزود. مهری خانم همین که مشغول کار بود گفت:
- مادر نمی دونم چرا هر موقع این دکتر... این دکتر را می گم همین همکارت دکتر پویا، هر موقع تلفن می زنه و یا دم در پیدایش می شه غوغای بزرگی توی دلم به پا می شه، احساس می کنم که نیروی عجیبی داره.
اما من زیاد توجهی نکرده و گفتم:
- مهری خانم خبریه؟
- خبر والله چه عرض کنم، مادر سیروس خان صبح آمده بود این جا و از تو برای پسرش خواستگاری می کرد و می گفت پسرش سی سالش است و صاحب خونه و زندگی است. فقط یک خانم باسلیقه و کدبانو می خواهد که این همه مال و منال را جمع و جور کنه. چند تا کارگاه طلاسازی توی بازار داره و ظاهراً تو خارجه هم کارواش داره خودش هم لیسانس میکانیک داره اما مادرش می گفت سیروس خان می گه ترجیح می دهم وارد بازار بشم تا جیره خور دولت باشم.
- حتماً بهش گفتین که من درس می خونم؟ و اصلاً حاضر به ازدواج نیستم.
- آره مادرجون من همه چیز رو بهشون گفتم ولی اونها اصرار داشتن که با خودت صحبت کنن.
- مهری خانم شما مادر من هستید و تا الان هرچی که در مورد من گفتید، آنرا خیر و صلاح دانستم اما باید در این مورد از شما پوزش بخواهم و خدمتتون عرض کنم که اصلاً آمادگی و شرایط ازدواج را ندارم. فعلاً هم کاری برایم پیش آمده که باید یکی دو ساعتی بروم بیرون.
- باشه مادر برو، فقط دم راهت که می یای خونه یک جعبه شیرینی بگیرو بیاور. این جوری خوبیت نداره.
- چشم، ولی از طرف من به آنها جواب منفی بدهید.
از مهری خانم خداحافظی کردم و راهی مطب دکتر پویا شدم بعد از عوض کردن چندین کورس ماشین به مطب دکتر رسیدم. در مسیر راه دسته گل زیبایی که ترکیبی از مریم و میخک بود تهیه کردم و به مطب دکتر بردم. از پله های مطب بالا رفتم خواستم در را باز کنم و وارد شوم اما نتوانستم. دور و برم را خوب نگاه کردم خبری از منشی نبود. دلشوره عجیبی پیدا کرده بودم. اصلاً انگار برای اولین بار بود که می خواستم با دکتر روبرو شوم چشمانم را بستم آب دهانم را قورت دادم و با قدمهای محکم و استوار چند قدم جلوتر آمدم و در زدم.
- اجازه هست.
- بله، بله بفرمایید، خواهش می کنم بفرمایید، بفرمایید.
وارد اتاق دکتر شدم چه اتاق شیکی. دکتر را دیدم که مشغول صحبت با تلفن است اما بلافاصله با عذرخواهی تماس را قطع کرد.
- به به، سلام خانم معین. خواهش می کنم بفرمایید.
بعد از سلام و تعارفات گرم و صمیمی دسته گل را خدمت دکتر دادم.
- چرا زحمت کشیدین خانم معین. شما خودتون گل هستید. خوب حالا چرا نمی نشینید.
- ممنونم.
چقدر خوب و شاداب مانده بود. شاید هم در طول این مدت که من ایشان را ندیده بودم جوانتر شده بود. سر و صورت اصلاح شده و برق انداخته پیراهن سفید آستین کوتاه، شلوار و کفش مشکی، بوی ادکلنش که تمام فضای مطب را پر کرده بود، بیشتر بر جذابیت دکتر می افزود. در یک لحظه چشمم به قاب عکس چوبی قدیمی افتاد که گوشه میز دکتر بود خوب دقت کردم درسته اصلاً اشتباهی در کار نبود. عکس خود مهری خانم بود.
- ببخشید دکتر، می تونم یک سؤال ازتون بپرسم.
- خواهش می کنم.
- این عکس خانم جوان که روی میزتون است عکس همسرتونه.
- بس کنید خانم معین من که یک بار خدمتتون عرض کردم من ازدواج نکرده ام.
- منظور خاصی نداشتم گفتم شاید این مدت که همدیگر رو ندیده ایم ازدواج کرده باشید.
- نخیر، این عکس، عکس دوران جوانی مادر خدابیامرزم است.
- مگه مادرتون فوت کرده اند.
- در آن سفری که به سرخس برای رفتن به سر قبر پدرم با همدیگه داشتیم همه چیز را برایت تعریف کردم بعد از سانحه من هرگز پدر و مادرم را ندیده بودم. پدرم که در اقیانوس غرق شد اما از مادرم هم بی اطلاعم اگر زنده است خداوند عمر باعزت به او عنایت فرماید و اگر مرده خداوند او را بیامرزد و غریق رحمت خود بفرماید. من که نهایت سعی خودم را برای یافتن او انجام داده اما بی نتیجه بوده.
- نه دکتر این حرف را نزنید من یقین دارم که مادر شما زنده است و منتظر دیدار توست و حتماً این غم به هجران نشسته در سینه تو روزی به وصل تبدیل خواهد شد. اما نگفتی عکس مادرت را از کجا آورده ای؟
- به یاد دارم زمانیکه می خواستم برای عمل جراحی عازم خارج شوم لازم بود مدتی را از مادرم دور باشم خیلی بی قرار بودم و گریه و زاری می کردم مادرم این عکس را به من داد و گفت که هر موقع دلتنگ او شدم عکس را ببینم. من عکس را داخل جیب لباسم گذاشتم و این تنها یادگار مادرم است که از او دارم.
خیلی جالب بود بهترین راه بود که می توانستم وارد شوم دقیقاً همین عکس را مهری خانم قاب گرفته و روی میز اتاق گذاشته است.
- خوب خانم معین من زیاد حرف زدم یک کمی هم شما صحبت کنید. نوبتی هم که باشد نوبت شماست. هنوز پیش همون خانمید، اسمش را یادم رفت، مهری خانم؟
- آره، اون عزیزتر از جونمه. خیلی دوستش دارم مدتی بود که ناراحتی قلبی داشت به نحوی که دیگر نزدیک بود او را از پای درآورد. خانه نشین شده بود پزشکان توصیه کردن که باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد. اما به خاطر موقعیت اقتصادی شرایط عمل جراحی را نداشتیم اما به لطف خداوند و کمک شما پولی را که فرستاده بودین صرف هزینه بیمارستان نموده و او جراحی شد. فعلاً رفع کسالت شده و از لحاظ فیزیکی وضعیت خوبی داره.
- خانم معین ما که دیگه با هم غریبه نیستیم؟ نمی دانم چرا هر موقع تلفن می زنم و مهری خانم گوشی را برمی دارد احساس غریبی در قلبم چنگ می اندازد.
خنده معنی داری کردم و گفتم:
- دقیقاً همین احساس را هم مهری خانم به شما دارد.
- خانم معین خداوند از همه چیز آگاه است. درست از زمانیکه کتابهایم را نوشته و به دست چاپ رسید ناخودآگاه با خود عهد کردم که هزینه فروش کتابهایم را به نیت شما بفرستم.
- ممنونم شما لطف بزرگی به ما کردین و زندگی یک هجران کشیده را به او برگردانیدید.
- منظورت از این حرف چی بود؟
- هیچی، آخه اون بنده خدا هم توی زندگی مرارت و رنج فراوان کشیده مثل اینکه تقدیر بر اینه که غم دیده ها کنار هم جمع شده و روزگار سپری کنند.
- می دونین خانم معین نمی دونم چرا امروز زمانیکه برای شما تلفن زدم و مهری خانم گوشی را برداشت و با من صحبت کرد احساس عجیبی به من دست داد با این که حرفی برای گفتن با ایشان نداشتم ولی دوست نداشتم تماسم با ایشون قطع شود. این احساس را درست همان روزی هم که آمده بودم دم در حیاط برای دادن خبر قبولی شما در کنکور داشتم. به محض روبرو شدن با اون بنده خدا، دست و پام رو گم کردم و مثل اینکه کسی قدرت تکلم را از من گرفته بود و بلافاصله هر دو دیده از دیدۀ دیگری برگرفتیم.
کلافه کلافه شده بودم این همه زحمت کشیده بودم نمی خواستم به این جا که رسیده خراب بشه. کمی مِن مِن کردم و گفتم:
- خوب معلومه آدمهای مهربون و مؤمن قوه جاذبه شان زیاد است.
- نمی دانم شاید حق با شما باشه. شاید هم به خاطر این که اسم مادر من مهری خانم بود، این احساس را پیدا کردم.
- اِ... اِ... تورو خدا اسم مادر شما هم مهری خانم بود؟
- بله، شاید آن احساس غریبی که به محض روبرو شدن با ایشون در دلم چنگ می اندازد گرفته شده از این منشأ باشد.
از جا بلند شدم و خواستم که از او خداحافظی کنم اما دکتر از من خواست که چند لحظه دیگر پیش او بمانم.
- آخه می دونید چیه امشب مهمون داریم. باید زودتر بروم خونه، مهری خانم تنهاست.
- خواهش می کنم.
به اصرار دکتر چند لحظه دیگر نشستم.
- خانم معین مدتهاست که این حرف روی دلم مونده. می خواستم با شما مطرح کنم. اما فکر می کردم که شما موقعیتش را ندارین و شاید از این بابت صدمه روحی بخورین.
- کدوم حرف؟ کدوم موضوع؟ مگه بین و من و شما، از طرف خانواده ام هنوز حرف نگفته ای باقی مانده است؟
- نه، ولی... می دونید می خواستم نظر شما را در مورد ازدواج با خودم بدونم.
- از... از... ازدواج با شما؟
- آره، مگه اشکالی داره؟
- آخ... آخه...
گیج گیج بودم دست و پایم را گم کرده بودم و به کلی غافلگیر شده بودم. در یک لحظه فکر کردم جواب رد به او بدهم اما دیدم بهترین بهانه است که از این طریق او را به منزل دعوت کنم و با مادرش روبرو سازم پس بنابراین برخلاف میل باطنی ام به او گفتم:
- فردا شب تشریف بیارین منزل، در این مورد بیشتر با هم دیگه صحبت می کنیم.
از او خداحافظی کردم و راهی منزل شدم در بین راه طبق دستور و فرمایش مهری خانم مقداری شیرینی خریده و به منزل بردم. چند لحظه بیشتر از ورود من به منزل می گذشت که سر و کله مهمانها هم پیدا شد. با صدای زنگ در حیاط مهری خانم چادر بر سر گذاشت و به طرف در حیاط رفت. در را باز کرده و با تعارفات گرم و صمیمی و طولانی مهمانها را به داخل راهنمایی کرد. یواشکی از پشت پنجره اتاق بیرون را برانداز کردم. سیروس خان با آن قد و قامت بلند سبد گل بزرگی در دست داشت. پروین خانم هم با پوشیدن کفشهای پاشنه بلند جوری راه می رفت که مبادا به زمین بیفتند. مخصوصاً که مهری خانم تازه حیاط را شسته و تمام سنگ فرشهای حیاط خیس بود با راهنمایی مهری خانم وارد سالن پذیرائی شدند سبد گل را روی میز کنار اتاق گذاشتند. بوی گل های رز تمام اتاق را عطرافشانی کرد. مهری خانم از مهمانها عذرخواهی کرده و آنها را ترک کرد و راهی آشپزخانه شد. سیروس خان را دیدم که به همراه مادرش پروین خانم تمام اطراف سالن را برانداز کرده و با گوشه چشم و زیر زبانی چیزهایی به هم دیگر رد و بدل می کردند. مثل اینکه عوض اینکه برای خواستگاری آمده باشند برای خرید خانه آمده اند. در این فکر بودم که چه بهانه ای می توانستم داشته باشم که دست از سرم برداشته و برای همیشه پایشان را از این خانه کوتاه نمایم که با صدای مهری خانم رشته افکارم پاره شد. بیا عزیزم اصرار دارند که تو را ببینند با پوشیدن لباس نسبتاً مناسبی وارد آشپزخانه شدم و سینی چایی را به داخل بردم.
- سلام، خوش امدین.
- به به، عروس خانم گل، ماشاءالله قد و بالا را ببین. واقعاً که لیاقتش بود که دکتر بشه. حالا چرا نمی آیی تو عزیزم.
سیروس خان را دیدم که چطور زیرچشمی گاهی من و گاهی مادرش را برانداز می کرد. بعد از پذیرائی رشته کلام باز شد.
- خوب خانم دکتر چقدر دیگه از درستون باقی مونده؟
- دو سال دیگه.
- خوب مدت کمیه. بیشترین زمانش گذشته. ببینم از اون دانشجوهای پشت کنکوری که نیستی؟
لبخند کم رنگی کنج لبانم نشست و خیلی ملایم و آرام گفتم: نه.
- حالا بگو ببینم نظرت در مورد ازدواج با سیروس خان چیه؟
- ببخشید من نشون شده پسرعمویم هستم.
مهری خانم، پروین خانم و سیروس خان همه هاج و واج مانده بودند. پروین خانم جوری به مهری خانم نگاه می کرد که گویا این بنده خدا قصد بازی گرفتن آنها را داشته اما با چشمکی که من به مهری خانم زدم متوجه خیلی از مطالب شد و با عذرخواهی گفت:
- من خواستم خدمتتون عرض کنم اما شما فرصت ندادین و اصرار داشتین که حتماً با خانم دکتر صحبت کنین به همین خاطر دیگه هیچ حرفی رد و بدل نشد.
سیروس خان که چشمانش از حدقه بیرون زده بود با اشاره به مادرش گفت که منزل را ترک کنند. با عذرخواهیهای مکررِ مهری خانم از جا بلند شدند و منزل را ترک کردند. مهری خانم که از کارهای من سر در نمی آورد کمی از دست من عصبانی بود و گفت که باید او را زودتر در جریان این ماجرا می گذاشتم.
- باور کنید مهری خانم این تنها فکری بود که به نظرم رسید تا اینکه بروند و دست از سرمان بردارند. تازه خودتون که خوب می دونین من اصلاً عمویی ندارم که پسرعمو داشته باشم. بقیه فامیل هم که خودت خوب می دونی.
اما من اصلاً ناراحت این قضیه و حرکت نبودم و فقط به تهیه و تدارک امورات فردا شب فکر می کردم. نگاه نگران و خسته مهری خانم مرا متوجه او کرد او سرش را از پنجره اتاق بیرون برد و آهی از سینه خارج ساخت و گفت:
- خواهش می کنم به خودت و آینده ات بیشتر فکر کن تو بدون این که روی این موضوع فکر کنی و جواب قانع کننده ای برای خواستگارت داشته باشی متوسل به دروغ شده به نحوی که با گفتن این حرف پشت پا به آینده ات زدی من عمر خودم را کرده ام و به قول معروف آفتابِ لب بومم اما تو چی باید به فکر خودت باشی. من اصرار ندارم که تو حتماً با سیروس خان ازدواج کنی ولی...
- خواهس می کنم شما نگران من نباشید. من همین جوری هم خوشبختم و تا زمانیکه در کنار شما هستم هیچ گونه کمبود و یا ناراحتی ندارم حالا هم دیگه از فکر این حرفها و سخن ها بیرون بیا در ضمن تا یادم نرفته باید خدمتتون عرض کنم که فردا شب مهمون داریم یک مهمون خیلی محترم و عزیز.
- اون کیه که هنوز نیومده تو رو اینقدر خوشحال کرده؟
- حدس بزن.
- چی بگم مادر؟ نه من فَک و فامیلی دارم و نه تو. فکرم به جایی قد نمی ده.
- یک کمی فکر کن.
- اذیت نکن مادر.
- باشه خودم می گم، دکتر پویا.
- آخ نگو مادر، نگو که هر وقت اسم این دکتر پویا اومده یاد حسین خودم افتادم.
چشمان مضطرب و غرق به اشک مجالش نداد و پی در پی اشکهایش را روانه گونه هایش می کرد. بوسه ای روی گونه های نم ناکش نشانده و گفتم:
- تو را به خدا مهری خانم بس کنید.
بار دیگر یک کم خودم را لوس کرده و گفتم:
- باشه اصلاً اگه می خواهی می روم با سیروس خان ازدواج می کنم و زن اون خپلو می شوم.
که ناگهان با گفتن این حرف صدای شلیک خنده مان به هوا رفت.
- ببینم مادر نکنه با دکتر پویا قول و قراری داری؟
- این چه حرفیه که می زنین اون بنده خدا زن و بچه داره. اصلاً اون اهل این حرفها نیست.
با گفتن این حرفا و گفت و شنودها پاسی از شب را گذرانیده و عازم بستر خواب شدیم. عشق و علاقه مهری خانم و دکتر پویا این مادر و فرزند رنج کشیده مانند زنجیری محکم و استوار بود اما یکی از دانه ها پاره شده و ایجاد گسستگی و فراق کرده بود.
بخش نهم

با صدای جیک جیک گنجشکها که روی بید مجنون وسط حیاط آشیانه کرده بودند از خواب بیدار شدم پنجره اتاق را باز کرده تا کمی هوای اتاق عوض شود وارد حیاط شدم حیاط را شستم و برگ و خاشاک داخل باغچه را جمع آوری کردم. با صدای مهری خانم که برای صرف صبحانه صدایم می زد، دست و صورتم را داخل حوض وسط حیاط شستم و روانه اتاق شدم.
- به به سلام مادربزرگ، مادر خوبم بگو ببینم امروز صبحانه چی داریم؟
- نان و پنیر و چای شیرین داریم. مروارید جان خیلی شاد و شنگول به نظر می رسی.
- درسته، کاملاً درسته فقط باید صبحانه را زودتر خورد و حسابی همه جا را تر و تمیز و مرتب کنیم که امشب یوسف به کنعان می رود.
- چی؟ این حرفا چیه دیگه؟
یک دفعه به خودم آمدم دستم را جلوی دهانم کوبیدم و گفتم:
- هیچ چی بابا خواستم شعر بگم حرف زدم.
مهری خانم خنده ای کرد و گفت:
- از همون اولش هم حافظه شاعری نداشتی.
مهری خانم حرفهای مرا باور کرد و گفت:
- آخه آدم یا شاعر می شه یا دکتر ولی مادر قیافه ات به دکترها بیشتر می خوره تا به شاعرها.
- درسته حق با شماست.
خیلی سریع صبحانه را خورده و مشغول تر و تمیز کردن اتاقها و حیاط شدم همه جا را جارو زده و با شور و شوق فراوان تک تک گل برگهایِ گلهای داخل گلدان را گردگیری کرده و برق انداختم. با دستمالی نم دار لوستر کوچک وسط اتاق را تمیز کردم و سپس به تمیز کردن شیشه های در و پنجره اتاقها مشغول شدم همه جا را مثل گل برق انداخته بودم. صدای اذان از گل دسته های مسجد به گوش می رسید و مهری خانم داخل حیاط کنار حوض آب مشغول گرفتن وضو بود. ظهر شده بود چقدر سریع زمان می گذرد با انجام این کارها اصلاً خسته نبودم و برعکس انگار انرژی کسب کرده بودم شیرین ترین روزی بود که در عمرم می گذراندم حتی شیرین تر از آن روزی که خبر موفقیتم را در رشته پزشکی شنیدم. خود را برای خواندن نماز آماده ساختم و با توجه و خلوص نیت تمام با معبود خود راز و نیاز کردم چقدر خوش بود، اینقدر به خداوند نزدیک شده بودم که عطر او را استشمام می کردم و سردی دستانش را روی شانه هایم احساس می کردم از خود بی خود شده بودم اشک روی گونه هایم جاری بود. «پروردگارا از تو ممنونم به خاطر لطف و عنایتی که در حقم نمودی و جواب نامه را دادی. بار خدایا تو مهربان ترین مهربانانی و عزیزترین عزیزانی از این پس در هر مشکل و گرفتاری فقط دامان پاک تو را می گیرم و عاجزانه از تو کمک می خواهم. بار خدایا در چنین شبی که باران لطف و رحمت خود را در این خانه فرود آوردی از تو ممنونم می دانم که امشب فرشتگان عرشت دمِ درِ خانۀ ما صف کشیده تا بال بر سر این دو گم شده بگشایند. خدایا از تو سپاسگزارم به خاطر شفای این قلب مریض. خدایا به این قلب درد کشیده و هجران دیده آنقدر تحمل و طاقت عنایت فرما تا یگانه فرزندش و یوسف گم شده اش را که اکنون پیدا شده در آغوش بگیرد و از بوی پیراهنش شفای دیده یابد. خدایا تو سنگ را در بغل شیشه محفوظ نگه داشته پس مرحمت فرما تا صدمه ای به این قلب شکستۀ عاشق وارد نشده تا سالیان سال در کنار عزیزش روزگار گذراند. ای مهربان ترین مهربانان.»
راهی اتاق شدم عکسی را که دکتر در دوران کودکی زمانیکه نزد پدر و مادرم بود از داخل آلبوم جدا کرده عکس مهری خانم را از داخل قابش جدا کرده و درست همان عکسی که نمونه اش روی میز مطب دکتر بود هر دو را داخل یک قاب گذاشته و درست روی دیوار روبروی در ورودی نصب کرده و برای جلب توجه بیشتر چند شاخه گل مریم که عطر خاصی به اتاق بخشیده بود کنار قاب چسبانیدم. لباس شیکی که فکر می کردم مناسب شب باشد را به سلیقه مهری خانم انتخاب و پوشیدم. مهری خانم از رنگ صورتی ملایم خیلی خوشش می آمد به همین خاطر اصرار در پوشیدن لباس صورتی رنگم داشت. من هم که از قبل فکر همه چیز را کرده بودم و برای مهری خانم یک پیراهن مخمل سرمه ای با گل های سفید و روسری هم رنگ لباس را تهیه کرده بودم به او هدیه دادم تا در این شب فرخنده نو نوا شود.
- اوا خدا مرگم بده مروارید جون، چرا اینقدر زحمت کشیدی.
- قابل شما رو نداره.
- آخه عزیزدلم این مهمون به خاطر تو به این خانه می آید.
- هیچ فرقی نمی کنه امشب یکی از بهترین شبهای عمر من است پس باید شیک ترین لباسها را پوشید و قشنگ ترین حرفها را بزنیم.
- من که از کارها و حرفهای تو اصلاً سردر نمی آوردم.
از جا بلند شد و به طرف اتاقش حرکت کرد تا لباسش را عوض کند و من فقط خدا خدا می کردم مهری خانم متوجه عکس روبرویی نشه که خوشبختانه دعایم مستجاب شد. من که دیگر از بابت پوشیدن لباس آماده بودم هر بار خود را در آئینه برانداز می کردم از ظاهرم راضی بودم. به طرف آشپزخانه رفتم و ظرف میوه را هم آماده کردم هوا کاملاً تاریک شده بود هر لحظه بر اضطراب و استرسم افزوده می شد به نحوی که دیگر اصلاً متوجه دور و بر و حرفهای مهری خانم نبودم نگاههای مهری خانم گاهی به سمت من دوخته می شد و می گفت که چرا این قدر بدون هدف دور و بر خودم می چرخم، ناگهان صدای زنگ در حیاط به صدا درآمد بلافاصله منقل و اسفند را داخل حیاط برده و از مهری خانم خواستم که او به پیشواز مهمان تازه وارد برود.
- آخه مادر شاید اون نباشه.
- چرا من یقین دارم که خودشه.
- خوب حالا چرا اینقدر هول می کنی.
احساس می کردم عوض گردش خون در عروقم سرب مذاب شده و اضطراب جریان دارد.
- کیه، کیه؟ اومدم.
- باز کنید خانم معین، منم پویا.
هر لحظه اضطرابم بیشتر و بیشتر می شد و فکر می کردم عوض اینکه قلبم در سینه بزند در حلقومم گروپ گروپ می کند. چشمهایم جایی را نمی دید و گوش هایم اصلاً قادر به شنیدن هیچ مطلبی نبود. نگاههای آشنایی که گاهی احساس غریبی و گاهی احساس آشنایی می کرد در دیدگان هر دو موج می زد با دست و پایی لرزان به طرف در حیاط رفتم.
- سلام دکتر، خوش اومدین بفرمایید داخل.
چه دسته گل قشنگی، اینقدر بزرگ بود که گاهی من قادر نبودم صورت دکتر را ببینم اصلاً همون روبان دورش ارزش داشت به تمام سبد گل سیروس خپلو.
با تعارفات گرم و خوش آمد گویی های فراوان مهری خانم دکتر را به داخل راهنمایی کرد و من که تند تند اسفند دود می کردم. در آن لحظه خدا واقعاً در میان دود ناشی از سوزاندن اسفند آمده بود. در دلم غوغایی بود و همچنین التهاب و شور و شوق نوید دهندۀ خوشبختی و سعادت حسین و مهری خانم. در دلم خدا خدا می کردم که دکتر متوجه عکس روبرویی بشه اما به محض اینکه دکتر اولین قدم را به داخل گذاشت متوجه عکس شد یک نگاه به عکس و یک نگاه به مهری خانم و دوباره نگاه تکرار می شد همه چیز در هاله ای از شک و حقیقت موج می زد. ضعف فراوانی تمام وجودم را فراگرفته بود نگاههای معنادار دکتر را می دیدم که چطور غرق اشک و امید به چهرۀ مهری خانم سوسو می زند اما مهری خانم غافل از همه جا. در یک لحظه دیگر تحملم تمام شد و گفتم:
- دکتر به خونه مادرت خوش آمدی.
مهری خانم که دستپاچه شده بود موج اشک به چشمانش هجوم آورد و گفت:
- حسین، حسین، حسین من.
دکتر را می دیدم که چطور روی شانه های مادرش را می بوسد گاهی دست، گاهی صورت و زمانی پاهای او را چون مهر نماز سجده گاه خود می کند. در این شب به یاد ماندنی همه اشک می ریختیم اشک شوق اشک وصال. خوشحال بودم از اینکه بشیری بودم که به جای پیراهن یوسف خود یوسف گم شده را به دست یعقوب رسانیده بود. اضطرابی توأم با اشتیاق سراپای وجودم را گرفته بود با چشمانی اشک آلود و زبانی لرزان از آنها خواستم که داخل اتاق شوند هر سه راهی اتاق شدیم اما دکتر همچون کودکی که بخواهد از سینه مادر تغذیه کند به سینه مادر و مادر به سینه حسین چسبیده بود و اشک می ریختند. سی سال جدایی، سی سال فراق و سی سال هجران و محنت. بار دیگر با قلبی آرام و ضمیری مطمئن سر به درگاه احدیت بلند کرده و از خداوند سپاسگزاری کردم. آن شب را با گفتن حرفها و دردهای مانده در دل تا صبح بیدار ماندیم. اصلاً هیچ کس دوست نداشت که از پای صحبت دیگری بلند شود.
- آره مادرجون دنیا روی یک چرخ نمی چرخد زمانی آقای معین و خانم خدابیامرزش اختر تابناک زندگی تو بوده و زمانی من امانت دار آن دو خدابیامرز. خداوند شما دو نفر را وسیله ای ساخت که ما را جوری به هم بشناساند و از همه مهمتر مروارید که در آرزوی قبر گم شده پدر و مادرش بود بتواند آنها را در بغل خود بگیرد و آنها را زیارت نماید. خانم معین یک سؤال دیگه برای من باقی و بدون جواب مونده شما که به این راز تا حدودی واقف شده بودین، چرا اینقدر صبر و تحمل به خرج دادین در رساندن من به مادرم؟
- همیشه فکر می کردم که حتی اگر یک درصد در این کار اشتباهی رخ دهد صدمه روحی خیلی بزرگی به مهری خانم وارد می شه. تا اینکه شبی که به مطب شما آمده و عکس مهری خانم را همین عکسی که بغل عکس شماست روی میزتان دیدم تمام شکهایم به یقین تبدیل شد و دانستم که در این کار کوچکترین تردید وجود ندارد. برای اینکه باز هم مطمئن شوم با اینکه قبلاً به من گفته بودید که ازدواج نکرده اید باز از شما پرسیدم که این عکس همسرتان است که جواب منفی شنیدم و گفتید که عکس جوانی مادر خدابیامرزتان است اسمش مهری خانم بود، مهری توحیدی.
- ای مروارید ناقلا تو که گفته بودی دکتر ازدواج کرده و زن و بچه داره.
- اِوا مهری خانم مگه دکتر حق داره بدون اجازه شما ازدواج کنه. اصلاً خود شما باید به تن دکتر کت و شلوار دامادی بپوشید.
در این موقع صدای خنده سه تایی مان به هوا رفت. هزینه عمل جراحی که از طرف دکتر از کانادا فرستاده شده بود برای همیشه رازی نهفته ماند در سینه من و دکتر، و مهری خانم همیشه در صحبتهایش آنرا هدیه ای می دانست از طرف خداوند. بعضی مواقع نگاههای کنجکاوانه ای به دکتر می انداختم. باورش نمی شد که این چرخ روزگار به کام او چرخیده باشد و جرأت نمی کرد انتظار دیگری جز نگریستن به مادر داشته باشد. او غرق بود در زیارت مادر در آن موقع اشتیاق وصف ناشدنی دکتر را می دیدم که چطور با تمام وجود به چهرۀ مادر چشم دوخته و حاضر نبود این لحظه را با گرانمایه ترین چیزهای دنیا عوض کند. می دیدم که چطور صدای مادر و نفس نفس های مادر را در حفره حفره های قلبش حک می کند و می دیدم که چطور سرش را به سینه مادر چسبانیده و او را بو می کند و مرتب اشک دیدگانش به روی دستان پینه بسته مادر می چکد. گه گاهی بوسه بر دستان استخوانی و لاغر مادر زده و آنها را سجده گاه خود می کند در آن هنگام به یاد زمانی افتادم که همیشه در پای گهواره کودکان گوش به زمزمه مادران سپرده تا شاید صدای مادرم را در لا به لای صدای مادران بشنوم. اما افسوس و صد افسوس. با اینکه مهری خانم مرا در آغوش می کشید و بارها و بارها بوسه بر روی گونه هایم می نشاند اما در وجود پدر و مادر مهر و محبت ناگفتنی و توصیف ناپذیر وجود داشت دستهای پدر گرم و مهربان بود و بوی پدر که می آمد آسایش دنیا نصیبم می شد. صدای مادر آرام و لطیف و دوست داستنی بود. با اینکه هیچ موقع از این نعمت برخوردار نبودم ولی وجود آنرا به خوبی و از صمیم قلب می توانستم احساس کنم اما حالا پدر و مادرم کجایند. دوست داشتم از زیر خروارها خاک سر بلند می کردند و می دیدند که چطور فرزنده خوانده شان حسین به دامان و آغوش مادر بازگشته تا اولین تبریکات از زبان پدر و مادرم نثار ایشان می شد روزها و هفته ها هم چنان از پی هم می گذشت و درس و دانشگاه هم شروع شده بود. دکتر که دیگر یگانه محبوب خود را یافته بود دوست نداشت که به هیچ قیمتی گوهر نادر خود را از دست بدهد بنابراین تمام وقت خود را پیش ما می گذراند و فقط ساعات کار راهی مطب و بیمارستان می شد اما نمی دانم چرا روز به روز احساس غریبی و ناآشنایی به آن محیط و آن جا پیدا می کردم و در منزل و در جوار افراد خانواده راحت و آرام نبودم به خصوص که من و حسین هر دو نامحرم بودیم بنابراین به اصرار خودم خوابگاهی در دانشگاه گرفتم. اما مهری خانم از این موضوع بسیار ناراحت بود و می گفت نگران وضعیتم است ولی من ترجیح می دادم که در خوابگاه بمانم تا در خانه. دکتر از این موضوع کمی دلخور به نظر می آمد و می گفت در خانه بمانم. او هم مثل سابق به منزل خود می رود و گه گاهی به ما سر می زند ولی من قبول نکرده و گفتم به سنی رسیده ام که بتوانم مراقب خود باشم مخصوصاً که دیگر از طرف بیمارستان ماهیانه مبلغی حقوق دریافت می کردم و تا حدودی رفت نیازم می شد. تمام کیف و کتاب و لباسهایم را جمع آوری کردم. کل زندگیم در یک چمدان بسته بندی شد. راهی خوابگاه شدم و برخلاف میل باطنی ام از آن خانه و با خاطرات تلخ و شیرین و مادر عزیزم مهری خانم خداحافظی کردم احساس عجیبی داشتم حس می کردم صدایی از پشت مرا می خواند و التماس می کند که آنجا بمانم اما... صدایی بود که در گوشم طنین انداز شده بود و مرتب ندا می زد با من بمان.
با من بمان

پـــایـــان

درباره من
.·´♥`·.میترسم از بعضی آدم ها......

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ.·´♥`·.
موضوعات
ابزارک های وبلاگ