تمام بدنم درد می کرد از شدت درد سر و صورتم به خود می پیچیدم به یاد بسته قرصی افتادم که دکتر پویا به من داده بود به طرف اتاق رفتم و یکی از قرصها را با مقداری آب خوردم خود را در آئینه شکسته اتاق نظاره کردم چقدر نحیف و لاغر شده بودم رنگ و روی زرد و چشمان گود افتاده و موهای ژولیده از خودم بدم آمده بود. با دست موهایم را مرتب کردم اما حوصله درست حسابی نداشتم وارد ایوان شدم نگاهم به حوض آب داخل حیاط افتاد جلو رفتم و به ماهیهای قرمز درون آب خیره شدم تلالوی انوار طلایی خورشید بر آب، آسمان را از رنگ مرده خاکستری به سایه رویایی و امید بخش کشانده بود کنار حوض آب نشستم و با دست ماهیها را به این سو و آن سو هدایت می کردم و جهت حرکت آنها را تغییر می دادم در آن روز شاد فراموش نشدنی که دکتر پویا با تمام قدرت نیروی زندگی و امید را در من زنده می گرداند خود به خود من افکار زجر دهنده گذشته را تبعید می کردم و در صداقت و پاکی این مرد ناشناخته که هر ثانیه خصلتی نیکو از او کشف می شد می سوختم تا جاییکه ادامه زندگی در کنار او از دعاهای مخصوصم شده بود صدای زنگ حیاط مرا از دنیای تنهاییم بیرون آورد با شتاب خود را به طرف در حیاط رسانیدم در را باز کردم.
- سلام خانم، منزل رحیمی؟
- بله بفرمائید.
- یک بسته سفارشی از کویت دارین. به مامانت بگو بیاد امضا کنه بسته را تحویل بگیره.
- آخه مامانم خونه نیست به من بدین امضا کنم.
- دختر جون بسته سفارشیه مسئولیت داره.
در همین گفت و شنود بودیم که عمه خانم با بچه ها سر رسیدند.
- سلام آقا بفرمائید. انشاءالله که خوش خبر باشین.
- یک بسته سفارشی از شوهرتون از کویت دارین. لطف کنین این جارو امضا کنین.
- امضا که ندارم ولی انگشت می زنم.
با اثر انگشتی که عمه به دفتر پستچی زد بسته را گرفت و داخل منزل شد عمه که سواد خواندن و نوشتن را نداشت، نگین و ندا هم که تازه کلاس اول بودند بسته را باز کرد و کمی این پا و اون پا کرد، بالاخره طاقت نیاورد:
- دخترم مروارید، مروارید جان حالت چطوره؟ می دونی چیه؟ من صبح توی حال خودم نبودم که اون اتفاق افتاد. حالا هم خیلی ناراحتم اصلاً دست خودم نبود این دو تا بچه که دیگه برای من اعصاب و روان درست و حسابی نگذاشته اند ارزش نداره، فدای سرت، ولی خب بعضی وقتها کتک تجربه شیرین و به یاد ماندنی می شود که برای همیشه باعث می شود که حواست را بیشتر جمع کنی حالا بیا، بیا صورتت را ببوسم تا این شب عیدی با هم قهر نباشیم مخصوصاً هم که آقا بهرام برامون نامه و کادو فرستاده پس امشب را باید جشن بگیریم بیا، بیا بخون ببینم توی این کاغذ چی نوشته.
به خوبی می دونستم که تمام این ها کلک است و می خواهد مرا خام کند اما باز همه چیز را به دست فراموشی سپرده و نامه را خواندم.
به نام خدا
سلام بر همسر خوب و عزیزم، نسرین خانم. امیدوارم شاد و خرسند باشید شرمنده محبتهای بی دریغت هستم می دانم مسئولیت بزرگی بر دوشت است دخترهای خوبم نگین و ندا و مروارید چطورند؟ دلم برای همگی خیلی تنگ شده است حدود 9 ماهی می شود که همدیگر را ندیده ایم نگین و ندا باید کلاس اول باشند، درسته؟ مروارید عزیزم هم باید کلاس پنجم باشد. حرفهای زیادی برای گفتن دارم اما وقت تنگ است و این مجال را نمی دهد سعی می کنم کارم که تمام شد به ایران بیایم و دیداری تازه کنم مهندس از کارم خیلی راضیه و می گوید در قرار بعدی سفارش تو را حتماً می کند کادویی ناقابل برای شما و دختران عزیزم فرستاده ام امیدوارم که نوروز خوبی داشته باشید به افراد فامیل سلام مخصوص برسان بچه ها را به تو می سپارم سعی کن دل مروارید را شاد نگه داری و روح برادر و زن برادرت را شاد و آرام کنی من هم سعی می کنم با تلاش فراوان آینده بهتری برای شما فراهم کنم دوستدار شما بهرام
خداحافظ
نامه را به دست عمه دادم اما او مثل گربه وحشی که گوشتی به چنگ بیاورد نامه را از دست من چنگ زد و قاپید. درست تا دو دقیقه پیش چقدر منت کشی می کرد. کادو نگین و ندا را که هر کدام پیراهن قرمز زیبایی بود به آنها پوشانید منتظر ماندم دل توی دلم نبود ولی نه مثل اینکه بی خودی انتظار می کشیدم بدون اینکه توجهی به من داشته باشد لباسی را که بهرام آقا برایم فرستاده بود از من قایم کرد و داخل کمد جای داد قلبم فرو ریخت اشک در چشمانم حلقه زد و پی در پی روی گونه هایم جاری می شد اما دم نزدم از حیله و ترفندهای عمه سرم به درد آمده بود و بر معصومیت کودکانه خود دردی را احساس می کردم که بر عمق جانم چنگ می انداخت خود را درمانده یافتم و در کنج خلوت رویاهایم روزهای غم انگیز و انتظار را رقم می زدم دلم می خواست به شب بیاویزم و در آغوش گرمش بخواب فرو روم به سختی از جایم بلند شدم. در یک لحظه حالت تهوع شدید باعث شد که از اتاق خارج شوم. خود را به کنار حوض آب داخل حیاط رسانیدم هوای بیرون کمی آرامم کرد بار دیگر چهره به غم نشسته دکتر پویا را در جلوی چشمانم مجسم نمودم اما افسوس که اینها همه خیال و توهم بود بی اختیار و بدون انگیزه از خانه خارج شدم خیابان در سکوت مرگبار تاریکی فرو رفته بود حالات و حرکات دکتر پویا در ذهنم حک شده بود که چطور سرش را بین دستانش قفل کرده بود و گه گاهی آه عمیقی از سینه خارج می کرد حتماً موضوع مهمی بود چرا باید نگران حال و اوضاع من باشد او می گفت که مواظب خودم باشم روزگار پر است از گرگان گرسنه که اگر گوسفند رمیده از گله ای را بیابند آنرا پاره پاره می کنند او می توانست خودش یکی از این گرگان باشد اما...
در غمی گنگ و ناشناخته دست و پا می زدم هاله ای از غم و ناامیدی به چهره ام نشسته بود در دل می گریستم اما هیچ به زبان نمی آوردم دلم می خواست نعره ای جانسوز سر دهم و آشوب و غوغای درونم را بیرون بریزم اشکهای گرم و سوزانم را از روی گونه هایم پاک کردم و روانۀ منزل شدم و به سوی اتاقم رفتم. قلبم در التهاب شدیدی می سوخت. فردا روز اول سال جدید بود اما برای من همه چیز مثل گذشته و اصلاً هیچ تغییری نکرده بود با اندیشیدن به آینده و با آمدن فرد جدیدی در زندگیم غم رنج گذشته به تدریج برایم کم رنگ تر می شد دیگر صحبتهای اطرافیان و غرولندهای عمه خانم و بی توجهی نگین و ندا از موضوعات تکراری و همیشگی بودند به همین خاطر سعی می کردم خودم را با وضعیت موجود غریبه و بیگانه ندانم لبخند کم رنگی در کنج لبانم نشست چرا که احساس می کردم دکتر پویا نیمی از خلاء زندگیم را پر کرده و در خوشبختی زندگیم کمک وافری به من نموده است در بستر انتظار ثانیه ها را مانند سال می گذراندم که صدای غرش عمه مرا به خود آورد و خلوتم را برهم زد:
- مروارید، مروارید مگه لالی؟ چرا جواب نمی دی؟
بدنم مور مور می شد دست و پاهایم را گم کرده بودم بی اختیار از جا بلند شدم:
- بله عمه جون.
- می دونی فردا عیده، اما خرید خونه هنوز نصفه کاره مونده من و بچه ها برای یک سری از امورات خونه بیرون می ریم آخه سوم فروردین تولد دخترهای گلم است می خواهم براشون یک جشن مفصل بگیرم. شاید از اون راه هم یک سر رفتیم خونه خواهرم مهین. تو هم برو انباری را مرتب کن بعد هم تمام شیشه ها را تمیز کن.
من که دیگه این جور چیزها برایم بازی بیش نبود اصلاً توجهی به این جور برخوردها نداشتم و آب توی دلم تکان نمی خورد فقط تنها چیزی که فکر و خیالم را مشغول و متوجه خود ساخته بود دکتر پویا بود لحظه شماری می کردم برای چهاردهم فروردین که کی آنروز می رسد. چند ساعتی بیشتر نبود که از دکتر جدا شده بودم ولی در تصورم هفته ها شاید هم ماهها بود. لحظه ها خیلی کند می گذشت در یک لحظه وابستگی به دکتر دلتنگی به پدر و مادرم را بوجود آورد فکر گذشته دور و مبهم و روزهای غم انگیز باعث شد در غمی فشرده گردم و دنیایی از رنج و ناامیدی در سراسر وجودم احساس نمایم. دنیایی که گسستگی از پدر و مادرم را نمی توانست برایم مجسم گرداند و قسمتی از هستی و وجودم را گسسته شده جلوه دهد. با مختصر اطلاعاتی که تا آن موقع از پدر و مادرم بدست آورده بودم دریافته بودم که بعد از مرگ پدرم که در اثر سانحه رانندگی اتفاق افتاده بود. عمه ام به خاطر سرمایه و ثروت پدرم مسئولیت و حضانت مرا قبول کرده بود اما افسوس که در وضعیت و موقعیتی قرار گرفته بودم که دریغ از یک سکه سیاه. از آینده مبهم خود نگران و گریزان بودم خواستم بلند شوم و خود را مشغول کاری سازم شاید بدین طریق سرگرم شده و از این فکرها بیرون آیم پاهایم بی حس شده بود زانوهایم خود به خود زیر فشار بدنم خم می شد و قدرت ایستادن را از من سلب می نمود به سختی خودم را به اتاق رسانیده و بی اختیار خود را به گوشه ای انداختم دیگر هیچ نیرو و قدرتی برای نفس کشیدن و زنده ماندن نداشتم چشمان نیمه بازم فقط سیاهی و تاریکی را می دید و افکارم در خاطرات گذشته و در مصیبتهای وارده جولان پیدا می کرد آن شب به راستی که من اولین برگ از دفترچه روزهای خوشبختی را با دکتر پویا باز کردم چرا که می دانستم نور شادی سرنوشت بلندتر از نوای حزن انگیز قلبهای عاشق است. بی اختیار از جا بلند شدم قدرت ایستادن نداشتم دستهایم را ضامن پشتم کردم و در حالیکه به آن تکیه می دادم خود را به پنجره اتاق رسانیدم با این که دیگر چیزی به عید نمانده بود ولی هوا سرد بود. در اندیشه ای ژرف فرو رفتم دوست داشتم به سفارش مادرم و توصیه دکتر جامۀ عمل بپوشانم و درسم را بیشتر از گذشته بخوانم به نحوی که جزء آن دسته از دانش آموزان موفقی بوده که در طول سال نمونه شناخته شده اند. تا این زمان دانش آموز موفقی بودم اما نه درجه عالی به همین خاطر عزمم را جزم کرده و راهی انباری شدم تا کف و کتاب خودم را مرتب کنم و در دو هفته تعطیلات نوروزی وقتم را صرف درسهای سخت تر و عقب افتاده هایم نمایم. همین که وارد انباری شدم به یاد حرف عمه افتادم که می گفت باید انباری را مرتب کنم. اصلاً احساس گرسنگی نمی کردم بدون اینکه شامی خورده باشم. هر چند ضعف فراوانی بر من عارض شده بود اما توجهی نکردم و خود را مشغول مرتب کردن انباری کردم بخاری زغالی که از سالها پیش خراب شده بود در گوشه ای گذاشتم، میز و صندلی های شکسته را روی هم بغل بخاری چیدم چند تا پیت نفت بود با زحمت فراوان آنها را پشت در جای دادم تعدادی جعبه در انباری بود که هر یک به گوشه ای افتاده بودند داخل هر کدام وسایل زائد بود اما سنگین. جعبه ها بلندتر از قد و قواره خودم بود ولی خوب چاره ای نداشتم اگر غیر از حرف و گفته عمه عمل می کردم جوری با من رفتار می کرد که مرغ های آسمان به حالم گریه می کردند. با زحمت زیاد انباری را تمیز کردم به نحوی که حتی از عهده عمه هم خارج بود فکر و حرفهای دکتر پویا انرژی شده بود در قلب و تمام جوارحم خسته و کوفته از داخل انباری به همراه کیف و کتابم خارج و روانه اتاق شدم خیلی خسته بودم عمه و بچه ها هنوز به منزل نیامده بودند بی درنگ و بدون فوت وقت به سراغ رختخواب رفتم و خواب را بر همه چیز ترجیح دادم.
هوا خیلی گرم بود لبهای خشکیده و پاهای بدون کفش قدرت راه رفتن در آن کویر خشک و شوره زار داغ را از من گرفته بود در تکاپوی آب به این سو و آن سو می دویدم اما نیتجه ای حاصل نمی شد ترس و نگرانی به نحوی به من غلبه کرده بود که برای فرار از اندیشه های خوب آور با دستانم چهره ام را پوشاندم و خودم را به دست سیل بی امان گریه سپردم. شعله های سرکش آتش هر لحظه با نسیم گرمی که وزیده می شد کم رنگ تر می گردید. رفته رفته تاریکی مطلق آسمان و سکوت هول آور آن محیط با وحشت درونم آمیخته گردید و آوازی محزون و غمناک را در گوشم زمزمه ساخت. اما دیری نپایید که نگاه گرم دکتر پویا به روی چهره ام مرا از آن وحشت گنگ و نامفهوم بیرون آورد وجودی که با تسلی و اطمینان از گرما و پشتگرمی او به یک باره از ذهنم پر گشود و مرا به دنیای دوست داشتنی ام فراخواند که یک باره با صدای گل بانگ اذان از خواب بیدار شدم قلبم تند تند می زد عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود با تمام وجود خدا را شکر کردم که هرچه بوده فقط کابوس است.
خودم را به حوض آب داخل حیاط رساندم و وضو ساختم و برای خواندن نماز وارد شدم هرجا گشتم اثری از عمه و بچه ها نبود هراسان بودم با بیقراری تمام نماز خواندم و از خداوند سلامتی آنان را مسئلت نمودم بعد از خواندن نماز و راز و نیاز از غیاب عمه و بچه ها خواب به دیدگانم نیامد برای آب و جارو کردن حیاط از اتاق بیرون رفتم با دقت و وسواس زیاد حیاط را مرتب و آب و جارو کردم دلم خیلی شور می زد و ترس زیادی بر من حاکم شده بود اما قدرت فکر کردن نداشتم چند ساعتی صبر کردم تا هوا کاملاً روشن شود به همین خاطر برای گرفتن اطلاع راهی خانه عمه مهین شدم اما او اعلام بی خبری کرد و از این پس نگرانی من صد چندین برابر افزایش یافت. گریه کردم:
- عمه جون مهین آخه عمه نسرین گفته بود که با بچه ها می آید این جا.
اما عمه مهین با بی توجهی در حیاط را به هم کوبید و رفت. چه خاکی بر سرم بریزم به کجا پناه ببرم از کی و یا از کجا احوالشون رو بپرسم. مبادا توی راه اتفاقی براشون افتاده باشد. دلم برای نگین و ندا خیلی تنگ شده بود با این که هیچ موقع اجازه نداشتم با آنها حرفی بزنم و یا بازی بکنم اما باز بیقرار بودم. دوباره در زدم و با وحشت و سر و صدای فراوان به جان در حیاط افتادم و همچنان در را می کوبیدم. عمه مهین در را باز کرد:
- باز هم که تویی مگه دیوانه شده ای دختر! این دیگه چه جور در زدنه.
- عمه، عمه تو را به خدا بگو عمه نسرین کجاست.
- اصلاً می دونی چیه بذار راستشو بهت بگم آنها خونه را با اسباب و اثاثیه اش فروخته و از این جا رفته اند و دیگه برنمی گردند.
بغض گلویم را می فشرد. قطرات اشک روی گونه هایم نقش بسته بود قدرت ایستادن نداشتم صدای ضربان قلبم را می شنیدم همین طور که با نگاهم عمه نسرین را برانداز می کردم. ناباورانه بی محبتیش را تضمین می نمودم سرم را پایین انداختم و با بی حوصلگی و قیافه ای خجالت زده گفتم:
- حداقل بگو کجا رفته اند.
- می دونی آنها خونه و اسباب و اثاثیه اش را فروخته و دیروز عصر ساعت هفت و نیم به مقصد کویت پرواز داشتند و دیگه به ایران برنمی گردند.
- آخه، آخه آقا بهرام همین یکی دو روز پیش نامه داده بود. اون توی نامه سفارش مرا به عمه نسرین کرده بود.
- دختر تو چقدر ساده ای اونها همه نقشه بود تمام مدارک تحصیلی نگین و ندا را هم گرفته برده. صاحب جدید خونه هم همین روزها برای تحویل گرفتن خونه با وسایلش می آید و خونه را تحویل می گیره. تو هم برو یک فکری به حال خودت بکن که از گوشه خیابانها سر درنیاری تازه این را هم بهت بگم که تمام ارثیه پدریت را هم با برنامه ریزی قبلی فروخته اون نامه ای هم که چند روز پیش بهرام فرستاده بود بهانه ای بیش نبوده و فقط برای رد گم کردن بوده چون که از چند ماه پیش برای آنها ویزا فرستاده و عمه و بچه ها تمام کارهاشون را ردیف کرده بودن حالا دیگر برو دیگر بیشتر از این مزاحم من نشو چون ما هم چند روز دیگر بیشتر در این شهر نیستیم آقا توکلی را به شهر دیگری منتقل کرده اند.
گیج گیج بودم سردرنمی آوردم سرم داغ داغ شده بود چشمانم به جز سیاهی جای دیگری را نمی دید صدای کوبیده شدن در خانه عمه مهین بدنم را بیشتر به لرزه درآورد به هر تقدیری می بایست بار سنگین سرنوشت را به دوش می کشیدم و واقعیت را می پذیرفتم در دل می گریستم و به زبان هیچ نمی گفتم اصلاً هیچ حرفی برای گفتن نداشتم از چه می توانستم گله کنم این سرنوشت شومی بود که در تاریخچه زندگیم باید گذرانیده می شد دیگر تحمل نداشتم با نامنظم شدن ضربان قلبم دیگه کنترلم را از دست دادم و تا آن جا که توان داشتم جیغ تلخی سردادم. خاطرات گذشته را در ذهنم مرور می کردم به درستی که من با کوهی از غم و درد و فصول بسته شده ای از کتاب زندگی در این دنیا تنها مانده بودم آشیانه گرم خانواده ام از هم گسسته بود دستان نوازشگر پدر از روی سرم بریده بود و چهره مهربان و دوست داشتنی مادر خود را به من نشان نمی داد. آره دریای بی رحم سرنوشت با طوفان حوادث عزیزانم را از من گرفته بود و زورق شکسته روحم را در این دریا تنهای تنها گذاشته بود باز این همه مصائب را به جان خریده بودم اما اکنون مانند سنگ روی یخ از این طرف به آن طرف سر می خوردم و جایی برای سکون نداشتم صدای نعره های تلخ زندگی را به خوبی احساس می کردم و با وضعی آشفته و پریشان بر سر و صورت خود می کوبیدم و با همان وضع راهی منزل شدم منزلی که از این پس دیگر متعلق به من نبود و باید هرچه زودتر جایی را برای اسکان پیدا می کردم وارد خانه شدم و خودم را به اتاق رسانیدم بی اختیار خود را به گوشه ای انداختم و هق هق گریه می کردم فضای غم گرفته زندگی محاصره ام کرده بود. دیگر زندگی برایم معنایی نداشت یأس و پوچی، غمی در ژرفای ضمیرم بر جای نهاده بود دوست داشتم بعد از خزان عمر خانواده ام مرگ آغوشش را به سویم بگشاید. دوست داشتم نبض زمان را برای همیشه در زندگیم قطع می گرداندم. دوست داشتم در شتاب خزان حزن انگیز پائیز همراه برگهای زرد روی زمین مدفون گردم. قلب به غم نشسته ام در سینه ام بهانه دیدن پدر و مادرم را می گرفت و روح شکست خورده ام به روی امواج پر تلاطم زندگی لحظه ای آرام و قرار نداشت هنگام غروب که بسیار احساس دلتنگی می کردم با خیالی گنگ و مبهم از خانه خارج شدم سر کوچه که رسیدم مردی با قد و قامت بلند و موهای سفید آدرس منزل ما را می گرفت در آن لحظه احساس همان زمانی را داشتم که عمه مهین در خانه اش را به رویم بست و گفت دیگر مزاحم آنها نشوم مثل این که درهای دنیا به رویم بسته شده بود با اشاره دست منزل را به آقا نشان دادم به سوی منزل حرکت کردیم و با دستی لرزان کلید را در قفل چرخانیدم و وارد خانه شدیم اما دوباره به یاد آوردم که به دنیایی تعلق دارم که بازگشتی برای کوچ وجود نخواهد داشت باید آوارگی کوچه و خیابان را باور می کردم به که پناه ببرم اما این را به خوبی می دانستم که تکیه گاهم مصائب پی در پی شده بود در همان سکوت و تاریکی در گوشه ای از اتاق زانوی غم به بغل گرفتم پدر و مادر عزیزم که می توانستند آرام روح و جانم باشند به جایی کوچ کرده اند که آرزو دارم...
آه دل را با اشک حسرت پیوند دادم و در این رویاهای زیبا بود که پدرم به سراغم آمد: "مروارید عزیزم نذار گل زندگیت پژمرده بشه تو هنوز خیلی جوونی و راه موفقیت برایت باز است."
با دور شدن و رفتن پر شتاب او نهیب و فریادی کشیدم دیگر همه چیز محو شده بود چیزی نمی دیدم دلهره سختی توأم با ترس سراسر وجودم را فراگرفته بود دستان لرزانم را ضامن پاهایم کردم و از جا بلند شدم به یک باره گفته پدر در خواب و بیداری نیروی عجیبی در من بوجود آورد و باعث شد نقش زیبایی را در پیش رویم مجسم گردانم با عجله از اتاق خارج شدم و همون آقا را دیدم که از این اتاق به اون اتاق مشغول لیست برداری از اسباب و اثاثیه ها بود آنقدر سرگرم کار بود که اصلاً متوجه حزن و اندوه من نبود و سراغی از صاحب خانه نمی گرفت همه وسایل را لیست برداری کرد و تنها چیزی را که به من داد یک عدد آلبوم عکس بود چند صفحه از آلبوم را عکس پسر چهارده پانزده ساله ای پر کرده بود. خدایا چه می بینم یعنی ممکنه! فکرم بیشتر از هر زمان متوجه این موضوع روی عکسها شده بود اما در این میان تنها چیزی که دلم را به درد می آورد عکسی بود که مربوط به آخرین سالگرد ازدواج اشان بود پسرک جوان را می بینم که کنار پدر و مادرم ایستاده با دیدن عکسها ساکن برج خاطراتم شدم خاطراتی ذهنی و خیالی که همیشه آنها را در ذهن می پروراندم بوسه ای تلخ بر روی چهره پدر و مادرم نشاندم بوسه ای که سردی آن اشکی گرم و سوزان را التیام می بخشید و بخار حسرت و تأسف را روی چهره ام می نشاند به وضوح گرمی و محبت دستان مادرم را از روی عکس احساس می کردم انگار می خواست دست مرا بگیرد شاید هم می خواست مرا پیش خود ببرد و در آن لحظه من با تکرار نام پدر و مادرم پدر و مادری که دست بی رحم تقدیر آنها را از پله های زندگی به عقب زده ناله سر می دادم و اشک می ریختم اشکی که هرگز نمی توانست غم عظیمی را که در قلبم نشسته بود بشوید و ناله هایی که هرگز نمی توانست به گوش رقم زننده سرنوشت برساند هرگز...
آواز دلنشین و خوش آهنگی از دریچه امید به گوشم می رسید و همین امر باعث شد بار دیگر زندگی را به خاطر عشق صادقانه پدر و مادرم و سفارشهای مکرر پدرم که می گفت: "مروارید عزیزم، نذار گل زندگیت پژمرده بشه. زندگی را از سر بگیر و از روزنه خوشبختی به جاده بلند و طولانی آرزوهایت قدم بگذار." از سر بگیرم. باید اعتراف کنم که این روزها خیلی وضع جسمی ام تحلیل رفته بود و اکثر اوقات با چشمانی قرمز و سردردهای شدید احساس کسالتی مفرط داشتم صاحب خانه جدید چند سؤال از من پرسید که به هر کدام از آنها یک به یک پاسخ دادم در پایان او به من گفت که تا شب به این جا می آیند در حالیکه یکی دو ساعتی بیشتر به شب و آغاز سال تحویل باقی نمانده بود کیف و کتابها و یکی دو دست لباس مندرسم را برداشتم و برای همیشه از آن منزل شوم و نکبت بار خداحافظی کردم و خود را به دست تقدیر و سرنوشت و آوارگی کوچه و خیابان سپردم.
بخش چهارم
سال نو مبارک، آوارگی نو مبارک من می رفتم تا در کرانه
ای از اقیانوس بیکران هستی خود را به گوشه ای از ساحل رسانیده، شاید هم این
بار امواج پرتلاطم دریا مرا در کشیده و زنجیر گسستۀ اتصال بین من و
عزیزانم مستحکم گردیده و گره بخورد، از این سو به آن سو در حرکت بودم به
جایی که مقصدش نامعلوم بود. کودکی را دیدم که دستش در دست پدر گره خورده
تنگ کوچکی که ماهی قرمزی رقص کنان در آن شناور بود در دست داشت. بی اختیار
دنبال آنها به راه افتادم به منزل رسیدند با شادی در را باز کردند و داخل
شدند اما غافل از این که در باز مانده است یکی دو قدم داخل شدم نیم نگاهی
به داخل اتاق انداختم همه افراد خانواده با خرسندی و شادی دور هم جمع بودند
چراغ های چشمک زن در اطراف سفره هفت سین انعکاس و زیبایی خاصی بوجود آورده
بود پدر تنگ ماهی قرمز را داخل سفره هفت سین گذاشت. ظرف شیرینی در وسط
سفره کنار بشقاب سبزی خودنمایی می کرد. همه با لباس نو دور سفره حاضر بودند
صدای شلیک توپ که به نشانه تحویل سال نو بود از تلویزیون خارج شد همه با
شادی صورت همدیگر را بوسیده و سال نو را به همدیگر تبریک می گفتند. پدر
قرآن را باز کرد و از وسط قرآن به هر کدام از اعضای خانواده اسکناس نو تبرک
شده هدیه داد. شور و غوغای فرا رسیدن سال نو و بهاری دوباره باعث شده بود
که جنب و جوش و هیجان خاصی بین مردم ایجاد شود از این همه مهربانی و صمیمیت
آنها بغض بر گلویم فشار آورد و قطرات درشت اشک از چشمانم جاری شد. آهسته
آهسته خود را از کنار در بیرون کشیدم و دوباره وارد خیابان شدم آن شب در
هوایی که چون آسمان دلم ابری و گرفته بود راهی کوچه و خیابان بودم.
سرنوشتی
که چون تندباد درگذر بود و لحظات حساسی از زندگی را برایم رقم می زد. روح
ناآرام و بی قرارم لحظه به لحظه مشتعل تر می شد و مرا در کشاکش امواج
طوفانی احساساتم غرق می ساخت نگاههای افسرده و خاموشی را می دیدم که بدرقه
راهم بود و در مسیر راه همراهیم می کردند. نمی دانم روح زجر کشیده و عذاب
دیده ام را کدامین شیطان، مسخ نموده است؟ آیا می توانم از این درماندگی، بی
کسی، و آوارگی راه را با گرد روبی غبار خاطرات بر خود آشکار سازم؟
کرکره
مغازه ها یکی پس از دیگری پائین کشیده می شد و هر کس با عجله سعی می کرد
هر چه زودتر خود را به منزل برساند و شروع سال نو را در کنار اعضای خانواده
باشد. بوی سبزی پلو با ماهی سرخ شده از پنجره آشپزخانه ها فضای خیابان را
اشغال کرده بود. وحشت عجیبی وجودم را محاصره کرده بود. "خدایا به دادم برس
به کی پناه ببرم." به یاد حرف دکتر پویا افتادم که می گفت مواظب خودت باش
تو گوسفند رمیده ای و دور و برت پر است از گرگهای گرسنه در آن لحظه حرف
دکتر برایم معنا و مفهوم خاصی نداشت اما در این زمان که در شهر خود غریب و
بیگانه و در ظلمات شب آواره شده بودم همه چیز را به خوبی درک می کردم می
خواستم به منزل برگردم و از صاحبخانه خواهش کنم که آن شب را آن جا بمانم
اما اگر او در مورد خانواده ام پرسید چه جوابی بدهم بگویم قرعه فلک به نام
پدر و مادرم افتاده. بگویم بعد از گل چین شدن پدر و مادرم عمه ام، قیمم شده
بود بعد هم با حیله و نیرنگ خاص خود و معصومیت کودکانه من سرمایه پدریم را
جمع کرده و بعد از چند صباحی مرا به دست غربت سپرده و از این سرزمین کوچ
کرده است. فکر و خیالهای کاذب، و چه کنم چه کنم ها مانند زنجیر پیوسته از
ذهنم می گذشت که ناگهان نور شدیدی شدیدتر از رعد و برق از جلو چشمانم گذشت و
دیگر هیچ نفهمیدم از فرط درد نگاهم را باز کردم همه جا برایم غریب و
ناآشنا بود خواستم دستم را بلند کنم اما قدرت و یارای حرکت نداشتم چشمم به
وزنه ای افتاد که به پایم آویزان شده بود به سختی سرم را تکان دادم درد
شدیدی را روی جمجمه ام احساس کردم هر دو دستم را گچ گرفته بودند خانم سفید
پوشی در کنارم بود که مشغول وصل کردن سرم بود. خواستم چیزی بپرسم اما قوای
مهاجم درد و سستی بر من چیره گشت و دروازه دیدگانم بسته شد حدود یک هفته در
بخش آی سی یو به علت شکستگی جمجمه و خونریزی مغزی در حالت اغما میان مرگ و
زندگی دست و پا می زدم و به خنده های پیروزمندانه سرنوشت گوش می دادم و در
حالیکه دستان بی رحم و خیانتکار روزگار این بار بر گردن من چنگ انداخته و
مهر بمان و زجر بکش را به روی پیشانی ام داغ کرده است.
هر وقت که به
هوش می آمدم و می خواستم چیزی بپرسم اندیشه های گنگ زبانم را لال می کرد از
اتفاقی که برایم افتاده بود هیچ نمی دانستم اما به خوبی دریافته بودم که
این فضا، فضای بیمارستان است به سختی و ملتمسانه از پرستاری که مشغول
مراقبت از من بود خواستم تا در مورد اتفاقی که برایم افتاده توضیح دهد و
بگوید که چطور از این جا سردرآوردم اما او خونسردانه لبخندی زد و گفت:
- عزیزم ضربه شدیدی به شما وارد شده نباید حرف بزنید.
دیگر
آرام و قرارم را از دست داده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود و پی در پی
روی گونه هایم را نوازش می کرد دیگر از زنده ماندن خسته شده بودم.
- آخه چرا تمام مصیبتهای دنیا فقط باید بر سر من پیاده بشه.
خانم پرستار به آرامی دستی بر سرم کشید و گفت:
-
عزیزم شما عمل جراحی سختی داشتین، تمنا می کنم کمی آروم باشین حالا که می
خواهید همه چیز را بدونیم برایم از شب حادثه صحبت کن و بگو چطور شد که اون
اتفاق افتاد اصلاً اون موقع شب توی خیابان چی کار داشتی؟
در حالیکه
گریه مجال حرف زدن را از من می ربود با سختی تمام ماجرا را برای خانم
پرستار گفتم در این هنگام دکتر تقریباً جوانی که دکتر قائمی نام داشت برای
بررسی حالم به اتاق آمد و شاهد گفتگوی من با خانم پرستار شد بعد از اتمام
گفته هایم دکتر نگاه معنی داری به چهره ام انداخت و گفت:
- پس حق با راننده تاکسی بود. ببینم دختر جون اسمت چیه؟
با کمی مکث گفتم:
- مروارید، مروارید معین.
- خانم معین شما با اون احساسی که از خیابان رد می شدید بدون شک اسیر توهم و خیال بودین.
ناباورانه حرفش را قطع کردم و گفتم:
- ولی دکتر...
او سری تکان داد و گفت:
- خواهش می کنم خانم معین بس کنید. شما، شما با این کارتون صدمه بزرگی به خودتون وارد کردید.
متوحش و نگران فریاد زدم:
- نه، نه. اصلاً نمی خواهم این جا بمونم اصلاً می خواهم بمیرم دیگه نمی خواهم هیچ کس را ببینم.
دکتر قائمی که آثار اضطراب در چهره اش بیداد می کرد با کمی مکث گفت:
- خیلی خوب، خودتو ناراحت نکن در اسرع وقت ترتیب رفتنت را می دهم.
تعادل
روحیم را از دست داده بودم درد شدید سرم را محاصره کرده بود نبضم کند شده
بود. در یک لحظه چشمانم سیاهی رفت و نفسم در سینه حبس گردید با باوری
دردناک و فریادی بغض آلود مرگم را از خداوند خواستم و از هوش رفتم. آری من
بار دیگر در عرصه امتحان روزگار قرار گرفته بودم اما این بار گردش روزگار
چنگ بر حلقوم من انداخته و مثل اینکه این بار من باید در قرعه مرگ فلک قرار
بگیرم. دوران سرد و سخت زندگیم را در روزها و ایام تعطیلات نوروزی در
بیمارستان سپری کردم چطور می توانستم از بیمارستان خارج شوم بعد از مرخص
شدن از بیمارستان دوباره راهی کدام کوی و برزن شوم و خود را دوباره به دست
کدامین تقدیر شوم و نکبت بار بسپارم.
اصلاً خرج و مخارجِ بیمارستان را
چه کسی تقبل می کند و از کجا تهیه می شود. به راستی که من بدبخترین موجود
روی زمین بودم بعد از گذشت چندین هفته روزی که می خواستم بیمارستان را ترک
کنم دکتر قائمی که بسیار مهربان و دلسوز بود و نقش بسیار مهمی در روحیه
دادن و زنده نگه داشتن من داشت و به خوبی از تمام ماجرای زندگیم اطلاع پیدا
کرده بود مرا در آغوش کشید و گفت:
- عزیزم سالها در انتظار فرزندی
بودم که چراغ خانه ام را روشن کند اما این سعادت شامل حالم نشد اگر دوست
داشته باشی به منزل من بیا و مرا خوشحال کن و مرا پدر خود بدان.
من که گیجِ گیج بودم و اصلاً از حرفهای دکتر سردرنمی آوردم، گفتم:
- پس خانمتون، خانمتون راضیه؟
آه سردی از سینه خارج کرد و گفت:
-
خانمم هنگام زایمان از دنیا رفته است و از آن زمان به بعد دیگر هیچ وقت
حاضر به ازدواج نشدم و جای خالی همسر و فرزندم در خانه خالی مانده است. اگر
فرزندم زنده بود درست هم سن و سال تو بود فعلاً هم در منزلم پیرزن مهربانی
هست که مشغول امورات منزل است.
مثل اینکه تنها من نبودم که در این
قمار بازنده بوده ام و خیلی ها بیشتر از من باخته اند. به یاد دکتر پویا و
مهربانی هایش افتادم غمی بزرگ به بزرگی عالم در دلم افتاد صورتم را میان دو
دستم گرفتم و بی اختیار شروع به گریه نمودم.
- خوب پس دیگه راضی شدی؟
دکتر مجدد مرا در آغوش کشید و دستی به روی موهای بلندم کشید و بوسه ای به روی گونه هایم نشاند.
- خدایا از هدیه ای که برایم فرستادی ممنونم از امروز چراغ خانه ام روشن شد.
تعطیلات
نوروزی به اتمام رسیده بود و یک هفته از شروع مدارس می گذشت کم کم به
زندگی جدید انس گرفته بودم اما سؤالهایی در ذهنم زنجیر وار تکرار شده بود
که از پاسخ دادن به آنها عاجز بودم آیا بار دیگر درخشش نور گرم زندگی سایه
ای از شادی و امید بر بام خانۀ مان منعکس می گرداند؟ آیا بار دیگر سکوت سرد
و غم گرفته خانۀ مان را درخشش رعد عشق و محبت درهم خواهد شکست؟ آیا بار
دیگر رنگهای بدیع و شاد زندگی به روی قلب داغ دارم نقش خواهد بست؟ آیا بار
دیگر بوته خشک زندگیم به گل امید شکوفا می گردیم؟
مهری خانم خدمتکار
دکتر، تعطیلات نوروزی را در منزل نبود و طبق گفته دکتر به مسافرت در یکی از
شهرهای شمال به منزل دوستش رفته بود و بعد از چند روز که از ورود من به آن
خانه می گذشت به منزل بازگشت دکتر حکایت مرا برایش تعریف کرد و گفت:
- از این به بعد مروارید دختر من است و تو هم مادربزرگ مروارید هستی.
قطرات
درشت اشک از گوشه چشمان مهری خانم به روی گونه هایش جاری گشت من به خوبی
آنچه در درونش می گذشت احساس می کردم او در حالیکه نگاهش را به چهره من
انداخته بود زیر لب گفت:
- مروارید جان به منزلت خوش آمدی.
چشمان
پر از اشک و گود افتاده اش حکایت غم درونش را آشکارا می ساخت اتاق نسبتاً
بزرگی را که پرده های سبز حریر در آن آویزان بود در اختیارم گذاشتند. تختی
بسیار زیبا همراه با میز کوچکی که روی آن گلدان بلور با گلهای رز تزئین
کرده بود در گوشه ای قرار داشت بوی گل های رز فضای اتاق را عطرافشانی کرده
بود. یک عدد کمد کوچک که انواع اسباب بازی های جورواجور در آن قرار داشت
کنار پنجره قرار داشت.
اصلاً باورم نمی شد از کجا به کجا سردرآورده
بودم بی اختیار جارختی کمد را باز کردم اما خالی بود و هیچ لباسی در آن
آویزان نبود مثل اینکه قبلاً کسی از کمد استفاده نکرده بود. ضربه ای به در
وارد شد:
- بفرمائید.
- با اجازه. سلام عزیزم از اتاقت خوشت می آید؟
- ممنونم اتاق خیلی قشنگی است. همیشه آرزوی چنین اتاقی را داشتم.
-
بیا دخترم یکی دو دست لباس واست خریدم. آنها را بپوش بعد هم به اتفاق مهری
خانم می رویم بیرون و به سلیقه خودت باز هم برایت لباس می خرم. اتاقت را
هم می توانی با سلیقه خودت و کمک مهری خانم تغییر دکوراسیون بدهی من وقت
زیادی ندارم و باید بروم بیمارستان اگر کاری داشتی به مهری خانم بگو شماره
تلفن بیمارستان و اتاقم داخل دفترچه است زنگ بزن...
- ولی... ولی... الان چند روزی می شه که از شروع مدارس گذشته من غیبت دارم.
-
ولی دخترم تو فعلاً در وضعیتی نیستی که بتونی مدرسه بری. اما خوب من با
مدرسه ات هماهنگ می کنم و داخل منزل برات معلم می گیرم همین جا به درسهایت
برس. موقع امتحان هم که شد می روی و امتحانهایت را می دهی.
درد جمجمه و
پاهایم هنوز بر من غالب بود و به سختی محاصره ام کرده بود ظاهراً ساق پایم
از سه ناحیه شکسته بود و به استراحت طولانی مدت نیاز داشتم و باید تا
مدتها از عصا استفاده کنم و به توصیه پدرم و دکتر معالجم ورزشهای لازم را
انجام می دادم.
- آره دخترم چند روز دیگر استراحت کن همسر دوستم معلم است با او صحبت می کنم که به تو در امور درسی کمک کند.
- ببخشید آقای دکتر...
- آقای دکتر نه، پدر.
لبخند پررنگی که حاکی از رضایت بود روی لبانم نقش بست و گفتم:
- ببخشید پدر اون شب موقع تصادف کیف و کتابهایم دستم بود از همه مهمتر خاطرات زندگیم که یک عدد آلبوم عکس بود...
-
دخترم ناراحت و نگران هیچ چیزی نباش. زندگی تو از این زمان شروع می شود تو
دیگه متعلق به خاطرات گذشته و یا بهتر بگویم خاطرات گذشته به تو تعلق
نداره. دیگه فکر گذشته ها را از ذهنت پاک کن و به فکر آینده آنهم آینده ای
بهتر باش. من دیگه باید برم بیمارستان دیرم می شه. امروز یک عمل خیلی مهم
دارم برام دعا کن.
بی اختیار دستان دکتر را در دستم فشردم سرم را روی
سینه اش گذاشتم و هق هق گریه کردم. گریه ای که این بار از سر شادی روح و
روانم بود این بار بدون شک گم شده ام را یافته بودم و او را امید و آینده
محکم و حصار بلند زندگیم می دانستم.
- پدر جان دوستت دارم.
- عزیزم من هم تو را دوست دارم.
بوسه ای روی گونه ام نشاند و دستی روی موهایم کشید از من خداحافظی کرد و رفت.
آری،
به راستی که لحظه ها دقیقه ها و ساعتها در زیر طپش قلبم خرد می شد و دیگر
صدای یأس و ناامیدی در ضمیرم منعکس نمی شد نور گرم امید و درخشش شادی را در
بند بند وجودم احساس می کردم و هر بار شاکر خداوند بودم که خود را در میان
گم شده ام یافته بودم. چرخ روزگار چرخید و چرخید تا مرا در دوازدهمین بهار
زندگیم به دست یگانه مرد احساس و عاطفه که منشاء تمام محبتها و خوبیها بود
رسانید. جای مهر داغ خوشبختی را روی پیشانی ام احساس می کردم او بت و من
بت پرستم و دقیقاً همین حالات را در رفتار دکتر مشاهده می کردم. علاقه دو
جانبه ما به جایی رسیده بود که زمانیکه دکتر در بیمارستان مشغول بودند
دقایق برایم خیلی کند و سخت می گذشت و در این فاصله زمانی چندین بار به او
تلفن می زدم و دقیقاً همین عمل را او به بهانه احوالپرسی از من انجام می
دادند.
آن شب دکتر دیر به منزل آمد و علی رغم گرسنگی شدیدی که بر من
وارد شده بود ترجیح دادم شام را با دکتر بخورم ساعت دوازده و نیم شب بود که
دکتر به منزل آمد از صدای ماشین به بیرون دویدم از خود غافل شده بودم
عصایم را به گوشه ای انداختم و دستانم را دور کمر پدرم حلقه زدم.
- مروارید عزیزم، دخترم هنوز نخوابیده ای.
- نه پدر جون بیدار موندم تا با همدیگه شام بخوریم.
آن
شب شام را همگی با هم خوردیم اما با قولی که دکتر از من گرفت قرار بر این
شد که دیگه منتظر دکتر نمانم و شام را با مهری خانم بخورم و بخوابم.
آن
شب با احساس دگرگون شده و با خاطره شیرین و دیدار با دکتر و مهری خانم سر
به بالین نهادم و به پیشواز سپاه خواب رفتم. صبح روز بعد با اولین پرتو
آفتاب از خواب بیدار شده و برخلاف گذشته که باید در امورات منزل و تهیه
صبحانه به عمه کمک می کردم مهری خانم را دیدم که صبحانه را مهیا کرده و روی
میز داخل آشپزخانه چیده است.
- سلام.
- سلام عزیزم صبح بخیر. خوب خوابیدی؟
- ممنونم، خیلی وقت بود که خواب به این راحتی نداشتم.
- خوبه، خوبه خیلی خوشحالم. پس برو دست و صورتت را بشور و بیا داخل آشپزخانه با همدیگه صبحانه بخوریم.
وارد
دستشویی شدم خود را در آئینه نظاره کردم. کبودی صورتم هنوز رفع نشده بود
اما رنگ رخسارم نشان می داد که تحلیل جسمی گذشته ام رو به جبران است صورتم
را شستم و موهایم را برس کشیدم مهری خانم موهایم را بافت و با روبان قرمزی
آنها را برایم بست.
- مهری خانم؟
- جانم.
- پس دکتر...
- اِوا... آهان پدرت را می گی.
صدای قهقهه خندمان فضای اتاق را پر کرده بود. خیلی وقت بود که این جور از ته دل نخندیده بودم.
- عزیزم دکتر صبح ها زود می ره بیمارستان.
حالا
فهمیدم بوسه داغی که در عالم خواب و بیداری به روی پیشانی ام حک شده بود
رویا نبوده و جای لبهای عزیزم بوده که مهر دوستت دارم به روی گونه و پیشانی
ام زده بود. ممنونم پدر من هم تو را دوست دارم و از راهی دور می بوسمت و
برایت آرزوی موفقیت و بهروزی دارم.
- آره مروارید جون دکتر رفته
بیمارستان و سفارش عزیز دردانه اش را هم به من کرده است. امروز قرارِ معلم
سرخونه بیاید منزل و در درسهایت به تو برسه. خب بیا، بیا و بیشتر از این
معطل نکن صبحانه ات را بخور که من خیلی کار دارم.
چقدر با سلیقه میز را
چیده بود گلدانِ گل که پر شده بود از میخک و رز گوشه ای از میز قرار گرفته
بود. پنیر و گردو، کره و عسل، تخم مرغ و شیر و نان سنگک داغ.
- بخور
عزیزم، بخور. با این همه درد و عذابی که تو کشیده ای باید خیلی به خودت
برسی تا جبران بشه تو هنوز خیلی جوونی باید انرژی ذخیره کنی تا به سن و سال
من که رسیدی از پادرنیایی.
برخلاف همیشه صبحانه ام را با اشتهای فراوان و کامل خوردم و با کمک مهری خانم میز را جمع آوری کردم.
- عزیزم شما زحمت نکش خودم جمع می کنم.
- نه من کار خونه را دوست دارم. اصلاً عادت من اینه.
- پس زیاد به خودت فشار نیار چون تو هنوز نیاز به استراحت داری.
یک
ماه از شروع فصل بهار می گذشت و من با پشتکار و همت هرچه تمام تر تلاش و
کوششم را در درس با کمک معلم سرخانه خانم رسولی ادامه می دادم خیلی سریع
کتابهایم را به اتمام رسانیدم و بیشتر وقتم را صرف دوره کردن کتابهای درسی
می کردم و شب هنگام پس از خستگی مفرط از درس کنار پنجره اتاقم می نشستم و
بر روی ورق سفید خیالم برای دکتر پویا که عزیزتر از جانم بود و اسمش روی
قلبم حک شده بود نامه می نوشتم. گاهی با بال آرزوها به دنبالش می گشتم
اما...
وضع فیزیکی بدنم روز به روز بهتر می شد و کسالت ناشی از تصادف
رفع می گردید. نمی دانم چرا هر موقع مهری خانم را می دیدم در جنگل خاطرات
گذشته سیر می کردم و همیشه گونه های خیسش را می دیدم که در دریا و سیلاب
اشک غرق شده و اینها همه حکایتهای سخت رقم خورده ای بود در روی قلب و
پیشانی او در دلش جنگی بود مشتعل شده اما به زبان هیچ نمی گفت، در آن روزها
درست نمی فهمیدم که ساعات چگونه می گذرد فصل امتحانات شروع شده بود و با
کمک خانم رسولی امتحاناتم را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم و با خرسندی
وافر به منزل برمی گشتم. سرانجام کارنامه ام را که با معدل عالی قبول شده
بودم گرفتم. پدر و مهری خانم بسیار مسرور شدند و به همین منظور برایم جشن
مفصلی ترتیب دادند. حدود سه ماه بود که از دکتر پویا بی خبر بودم در دلم
آشوب بزرگی بیداد می کرد بعضی مواقع دوست داشتم از دکتر قائمی پدر خوانده
عزیزم کمک بخواهم ولی خیلی زود منصرف می شدم و آن آشنایی و دوستی را جزء
اسرار درونی و رازهای پنهانی و نهفته در دلم می دانستم هوای دلم آنچنان
ابری و گرفته بود که بهانه دیدن او را می گرفت. با این که دیدار من با
ایشان در یکی دو جلسه خلاصه می شد ولی احساس وابستگی عجیبی در دلم چنگ
انداخته بود نمی دانم در مورد من چه فکر می کند شاید فکر می کند که او را
به بازی و تمسخر گرفته ام در حالیکه شماره تلفن و آدرس ایشان روی کارت داخل
کیفی که کتابها و آلبوم عکس ازدواج پدر و مادرم بود قرار داشت و همه چیز
شب حادثه گم شده بود. روزها در پی هم می گذشت اما من همچنان در فکر دکتر
پویا... آنچنان در فکر ایشان بودم که بعضی اوقات برگ سفید خیالم تمام شده و
دیگر جایی برای نوشتن و ادامه خاطرات نداشتم و بناچار فقط اسمش را روی
قلبم حک می کردم. تابستان از راه رسید و هوا روز به روز گرم و گرم تر می
شد. تعطیلات تابستانی از راه رسید و باید برای سه ماه تعطیلات تابستانی به
نحوی برنامه ریزی می کردم از طرف دکتر قائمی که اکنون او را به اندازه پدر
واقعی ام دوست داشتم خیلی کمک فکری به من رسیده بود و در هر مورد مرا یاری
می کرد اما در این مورد یعنی برنامه ریزی تعطیلات تابستانی دوست داشتم خودم
تصمیم بگیرم و به نحوی فکر و سلیقه شخصی خود را نشان بدهم.
کلافۀ کلافه
بودم حال و حوصله هیچ کس را نداشتم اما باید جوری وانمود می کردم که
دیگران از بی حوصلگی من مطلع نشوند به همین خاطر تصمیم گرفتم امروز را به
تغییر دادن دکوراسیون اطاقم بپردازم شاید با جا به جا کردن وسایلم کمی
روحیه ام عوض بشه.
- مهری خانم، مهری خانم.
- جانم، چیه دختر گلم؟
- ببخشید کمک کنید تا جای تخت و کمدم را عوض کنم.
- به به، چه فکر خوبی، معلومه خیلی باسلیقه ای. می خواهی تغییر دکوراسیون بدی؟
- آره، اینقدر اتاقم را هر روز یک جور و یکنواخت دیده ام که خسته شده ام گفتم بهتره با کمک شما یک تغییر و تحولی به اتاقم بدهم.
- اتفاقاً فکر خوبی کرده ای.
با
کمک مهری خانم وسایلم را جابه جا کردم تختم را گوشه راست اتاق مقابل پنجره
گذاشتم به نحوی که صبح با اولین اشعه نور خورشید از خواب بیدار می شدم و
شب هنگام تا دیر وقت به شمارش ستارگان چشمک زن که مشغول به خود نمایی روی
چادر سیاه آسمان بودند می پرداختم.
کمد را مقابل شوفاژ گذاشتم میز تحریر
را بغل کمد جوری قرار دادم که از کنار پنجره اتاقم بتوانم بید مجنون را که
هر روز تعداد زیادی گنجشک روی آن رقص کنان مشغول ترانه خواندن بودند را
تماشا کنم.
منظره اتاق تقریباً عوض شده بود اما حال و هوای دلم هنوز
عوض نشده بود. دلم بهانه دیگری می گرفت و با این جور چیزها آرام و قرار
نداشت روی لبه تختم نشسته و ساعتها نظاره گر بیرون اتاقم بودم اما هرچه
نظاره می کردم بیشتر دلم می گرفت دلشوره و آشوب غریبی محاصره ام کرده بود
دلم برای پدر و مادرم برای دکتر پویا که آنرا فرشته نجات زندگیم می دانستم
تنگ شده بود. چقدر راحت اصلاً احساس نمی کردم که او یک بیگانه باشد مثل
اینکه از سالها پیش او را می شناختم. دلم بیداد می کرد و دل تنگ آن روزها
شده بود که چطور به خاطر من ساعتها در آن هوای سرد روی نیمکت پارک منتظر
مانده بود. چه احساس و چه مسئولیت غریبی او را به این کار گماشته بود؟ چه
علتی داشت که دو بار دو بسته اسکناس را به من بدهد در حالیکه من اصلاً قادر
به شمردن آن همه مبلغ نبودم؟
در حالیکه سرم را میان دو دستم قفل کرده
بودم و آرزوی زیارت قبر گم شده خانواده ام را داشتم و می ترسیدم حتی در بغل
گرفتن قبرشان هم برایم از آرزوهای به گور بردنی باشد فکر خیالهای سنگین
زنجیروار از مغزم عبور می کرد جمجمه سرم درد گرفته بود مثل اینکه وزنه صد
کیلویی روی سرم گذاشته بودند دلم می خواست خود را در بغل مهری خانم انداخته
و از ته دل داد بزنم و عقده دل خالی کنم اما غم درون او را می دیدم که در
چشمانش سوسو می زد، چشمان به گود نشسته و قرمزش و گونه های همیشه نمناکش
این اجازه را از من سلب می کرد.
پا به عرصه خانواده ای گذاشته بودم که
حتی در خواب هم نمی دیدم همه جور امکانات و رفاهیات در اختیارم بود بی کم و
کاست. در یک لحظه به خود نهیب زدم "ای مروارید خر نشو. نعمت از سر و رویت
بالازده برابر با وزن خودت جواهر و زیور آلات به تو آویزان کرده اند در
مجلل ترین مهمانیها و بهترین و به یادماندنی ترین عروسیها و جشن ها شرکت می
کنی جوری که همه هم سن و سالهایت به تو غبطه می خورند. احمق نشو جوری
رفتار کن که باعث ناراحتی دکتر و این پیرزن غم دیده و ستم کشیده نشوی."
خدایا مانند کلاف سردرگم گیج و حیران شده بودم پدری به این خوبی به من
عنایت فرموده ای و مهری خانم که مانند مادری مهربان و دلسوز حق مادری را
گردنم تمام کرده و در خط تربیت کمک و مرشد ایده آلی برایم بوده.
هوا
کاملاً تاریک شده بود احساس ضعف و کسالت مفرط داشتم به نحوی که حتی حال و
حوصله روشن کردن چراغ اتاق را هم نداشتم در خاطرات جنگل گذشته گم بودم و از
این هراسان بودم که مبادا گذشت زمان فاصله بیشتری بین من و دکتر پویا
ایجاد کند. چهاردهم فروردین کجا و بیست و هفت تیر کجا. تصمیم خود را گرفته
بودم دوست داشتم مددرسان خود باشم و دکتر پویا را برای همیشه از ذهن مخدوشم
پاک کنم پا به زندگی گذاشته بودم که اگر می خواستم او را حتی از طریق فکرم
وارد زندگیم کنم شاید به نحوی باعث خرابی این کانون می شد. اما کمکها و
محبتهای او این اجازه را به من نمی داد که او را فراموش کنم. صورتم را میان
دو دستم گرفتم و بی اختیار هق هق گریه کردم. صدایی گرم و ملایمی خلوتم را
برهم زد.
در باز شد به آرامی به عقب برگشتم در یک لحظه مهری خانم را
دیدم که اشتیاق تب آلود محبت و دوستی در عمق چشمان مرموز و غم گرفته اش
نمایان بود در آن اتاق نیمه تاریک که با نور مهتاب اندکی روشن شده بود لحظه
ای به چهره ام خیره شد و گفت:
- مروارید جون، خیلی ناراحت و آشفته به نظر می رسی مشکلی پیش آمده است.
در یک لحظه پیش خودم گفتم بالاخره او هم متوجه شد. باعجله در جوابش گفتم:
- چیزی نیست، فقط کمی سرم درد می کنه.
- مروارید جون اجازه می دین چراغ را روشن کنم اتاق خیلی تاریکه.
- آخ ببخشید، اصلاً حواسم نبود که چراغ خاموشه.
او که می خواست کنجکاوی بعمل بیاورد، گفت:
- خوب علت سردردتون چیه؟
با صدایی آهسته گفتم:
- نمی دونم.
او نزدیک شد و گفت:
- حدس می زنم کسی باعث ناراحتیتون شده این طور نیست.
من که هیچ جواب مناسبی نداشتم سکوت اختیار کردم و چیزی نگفتم. او مجدداً نفس عمیقی کشید و گفت:
- ببینم نکنه از دست من ناراحتین.
با شتاب سرم را بلند کردم و گفتم:
- نه نه، اصلاً. به هیچ وجه.
مهری خانم نگاهی کنجکاوانه به صورتم انداخت و گفت:
- حالا که ترجیح می دین چیزی به من نگین دیگه اصرار نمی کنم و بیشتر از این مزاحمتون نمی شم.
او
از اتاق بیرون رفت و پشت سرش در اتاق را بست. از اینکه با احساسات درونی
ام کاملاً آشنایی داشت در حیرت بودم. پیرزن ستم دیده دنیایی غم روی دوشش
سنگینی می کرد. مصائب روزگار کمرش را فشرده و خم کرده بود اما باز جویای
احوال من بود و می خواست به هر نحوی از غم من کاسته و در کشتی غم گسار خود
بنهد پاسی از شب گذشته بود و من هم چنان در اتاق غرق در اندوه و غم بودم که
ناگهان صدای زنگ تلفن سکوت غم بار فضای اتاق را در خود شکست.
- الو
- ...
- سلام
- ...
- باشه چشم یک لحظه گوشی... مروارید، مروارید جون، عزیزم، آقای دکتره از بیمارستان تلفن می زنه می خواهد با شما صحبت کنه.
با این که علاقه سرشاری به دکتر داشتم ولی اصلاً حال و حوصله صحبت کردن نداشتم. با زحمت و بی حوصلگی خود را به پای تلفن رسانیدم.
- الو، سلام پدر جون، شب بخیر.
- ...
- خوبم.
- ...
- چی، چرا اینقدر بی خبر.
- ...
- باشه، چشم قول می دهم.
- ...
- خواهش می کنم، قربان شما خداحافظ.
با تماس دکتر تنهایی و دلهره بیشتری بر من حاکم شد.
- مهری خانم، مهری خانم.
- بله عزیزم.
- پدر گفت به خاطر یک جلسه فوری پزشکی لازم شده خیلی سریع با دو تا از همکارانش بروند کرمان. یکی دو روز دیگر هم برمی گردند.
آنشب
با بی میلی یکی دو لقمه شام خورده و بدون اینکه بین من و مهری خانم حرفی
رد و بدل شود به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم خدایا چقدر فضای اتاق
برایم دلگیر بود. دلم برای دکتر قائمی خیلی تنگ شده بود ای کاش باز برایم
تلفن می زد. چقدر احمق بودم چرا اینقدر کم، پشت تلفن صحبت کردم.
آسمان صاف صاف بود، صدای جیرجیرکها از باغچه حیاط به گوش می رسید. ضربه ای به در وارد شد:
- بفرمایید.
- دخترم بیداری؟
- بله مهری خانم، بفرمایید.
- مزاحم نیستم؟
- نه خواهش می کنم.
- می خواستم چایی بخورم تنهایی به دلم ننشست. گفتم بهتره بیام توی اتاق تو با همدیگه چایی بخوریم.
- ممنونم، کار خوبی کردین. می دونید چیه مهری خانم، من خیلی اسباب زحمت برای شما شدم.
ناگهان ابروهای مهری خانم را دیدم که با گفتن این جمله به هم گره خورد و گفت:
-
تو عزیز من هستی مبادا این حرف را یک بار دیگه تکرار کنی اون موقع که دکتر
مأموریت می رقت من تمام وقت تنهای تنها بودم اما الان تو رحمتی که خداوند
برای ما فرستاده است. هر چند من پیرم و همزبون تو نیستم ولی خوب در عوض تو
مرا به کلی از تنهایی بیرون آورده ای.
بیچاره این پیرزن مهربون که این
جور دلش را به من خوش کرده بود. در دل کمی احساس خوشحالی کرده بودم که
حداقل وجودم به درد یک نفر خورده.
- خب حالا بگو ببینم چرا اینقدر به آسمون نگاه می کنی.
- نمی دونم همش فکر می کنم که تعداد ستاره های آسمون امشب خیلی بیشتر است از ستاره های آسمون شبهای گذشته.
- آخه مگه نمی دونستی؟
- نه، چی رو؟
- چاییتو بخور تا واست بگم.
چند جرعه از چاییم را با بی میلی نوشیده و گفتم:
- بفرمایید.
-
آره عزیزم، جونم واست بگه که مادر و مادربزرگهای ما واسمون تعریف می کردند
که هر نوزادی که متولد می شه یک ستاره به ستاره های آسمون اضافه می شه.
ببین، ببین الان دو تا ستاره اوناهاشن یکی دیگه هم از آسمون افتاد پائین
معلومه سه نفر امشب از این دنیا رفته اند.
- راست می گی مهری خانم!
-
آره جونم، هر ستاره توی آسمون واسه یک نفره که با تولدش به ستاره های
آسمون اضافه شده و با مرگش از تعداد ستاره های آسمون کم می شه.
- چه جالب موضوع قشنگ و جالبی بود.
- آره عزیزم، حالا چاییتو بخور سرد نشه.
خدایا
چه شب سنگینی بود غوغای بزرگی در دلم نشسته بود یادم هست شبی که در کوچه و
خیابان آواره و سرگردان بودم اینقدر آشفته حال و بیقرار نبودم. درست مثل
مرغ سرکنده شده بودم. با تمام وجود مهری خانم را دوست داشتم ولی نمی دانم
چرا امشب حوصله اش را نداشتم. در دلم بیداد بود، دل تنگ کسی بودم اما چه
کسی...
بی اختیار اشک از گوشه چشمانم جاری شد دیگر تحمل نیاوردم و با صدای بلند زدم زیر گریه.
-
چیه عزیزم؟ مروارید جون به من بگو چی شده؟ امروز از همون اول صبح خیلی
آشفته حال و دل تنگ بودی سردرد هم بهانه است. دیگه کم کم دارم نگرانت می
شوم. به خدا غمی که تو سینه خودم لونه کرده اینقدر سنگینی می کنه که گاهی
مواقع احساس می کنم قلبم می خواهد از توی قفسه سینه ام بیرون بپره، تو دیگه
با این بی قراری هایت غم به دلم اضافه نکن.
- نمی دونم مهری خانم، نمی
دونم. دلم شور می زنه احساس می کنم توی پوست خودم نمی گنجم. درد عجیبی مغزم
را احاطه کرده دست و پاهام می لرزه.
مهری خانم بیچاره با آن دستان لاغر و لرزانش دستانم را در دست گرفت و گفت:
- بمیرم چرا اینقدر دستهایت سرده فکر کنم که فشارت افتاده پایین برم یک لیوان آب قند واست درست کنم.
-
نه مهری خانم میل ندارم فشار خونم طبیعی است. فقط خیلی کلافه ام. دیشب در
خواب دیدم در بیابانی کویری جایی که نه آبی بود و نه علف آواره و سرگردان
بودم همه جا پر بود از خار و خاشاک. حیوانات وحشی را می دیدم که از هر طرف
می دویدند و به دنبال سرپناه می گشتند. پاهایم از خار پر شده بود و آغشته
به خون بود. مچ پاهایم ورم کرده بود. از فرط تشنگی و گرسنگی همه جا را سراب
می دیدم دیگر نای راه رفتن و جستجو نداشتم بدنم از شدت گرسنگی می لرزید و
لبانم از تشنگی خشکِ خشک شده بود با تمام ضعف و کسالتی که بر من عارض شده
بود، دیدن غروب بر وحشت من صد چندان می افزود و می دانستم که با تاریک شدن
هوا و رفتن خورشید حتماً طعمه این حیوانات درنده و گرسنه خواهم شد. به
ناچار به جستجو ادامه دادم اما نتیجه ای حاصل نمی شد جز حمله ور شدن
حیوانات وحشی به سویم. یکی از حیوانات عظیم جثه به من حمله کرد صدمه زیادی
بر من عارض شده بود خون زیادی از سر و صورت و تمام بدنم جاری بود صورتم
زخمی شده بود یارای تکان خوردن نداشتم در آن کویر بی آب و علف مادرم را صدا
می زدم و از پدرم کمک می خواستم ندا رسید "دخترم مروارید تحمل و صبر را
پیشه کن یک امتحان دیگر در پیش رو داری صبر کن، صبر کن فرشته نجات تو در
راه است." لحظه ای نگذشته بود که مردی با قد و قامت بلند از راه رسید مرا
به روی دوشش انداخت و به دیار دیگری رسانید. حتم داشتم که این مرد را جایی
دیده بودم احساسم بین شک و یقین جولان می داد با حریری سبز روی سر و صورت
خود را پوشانیده بود به همین خاطر یقینم صددرصد نبود با دست کمی از نقاب او
را کنار زدم. آره، خودش بود دکتر پویا، بدون شک خودش بود. یقین دارم.
- نه جونم حتماً زیاد شام خورده بودی سرشکمت سنگین شده بود. انشاءالله که خیره. اصلاً بگو ببینم دکتر پویا کیه؟
آهی از سینه خارج کردم و گفتم:
- یک بنده خدا.
او دستی روی موهایم کشید و اشک گونه هایم را پاک کرد و گفت:
- توکل بر خدا پاشو بریم بیرون شاید حال و هوایت عوض بشه.
- نه همین جوری راحتم.
- دخترم زیاد خودت را ناراحت نکن. هر کسی تو این دنیا سرنوشتی داره، خودت را بسپار دست تقدیر و سرنوشت. هر آنچه از خدا آید خوش آید.
بخش پنجم
آره مادر جون به درستی یادم نیست، مثل خواب و بیداری بود
ولی همین قدر در ذهنم جای مانده که در جایی خیلی دورتر از روستایی که در
آن زندگی می کردیم چاه آبی بود که مردم روستا برای تأمین آب باید به کنار
آن چاه می رفتند و با دلو از آن چاه آب برمی داشتند. خیلی وقت بود که باران
نباریده بود و تمام چشمه ها خشک شده بود تمام اهالی روستا برای رفع نیاز
باید این کار را انجام می دادند. مادرم کوزه کوچکی را به نشانه سرگرمی به
دستم داد و خود دو کوزه بزرگتری را برداشته و به سمت چاه آب که نزدیک یک
جنگل در حوالی کوه بزرگی قرار داشت به راه افتادیم. در بین راه به سگ بزرگی
با چشمان سیاه رسیدیم که مرتب لای علفها را بو می کرد و از این طرف به آن
طرف می رفت. من که از وجود آن سگ می ترسیدم خود را به دامن مادرم چسبانیده و
از او جدا نمی شدم. مادرم گفت که او با ما کاری ندارد. فصل زمستان بود و
برف فراوانی باریده بود سگ به همراه توله هایش برای جستجوی غذا بیرون رفته
بودند که توله هایش از لبه پرتگاهی به همراه خروارها برف به پایین افتاده
بودند و دیگر هیچ موقع آنها را ندیده از آن موقع به بعد سگ بیچاره به هر
طرف دنبال توله هایش می گردید. از چشمهای سیاه و اشک آلود او پیدا بود که
چقدر از دقیقه ای که توله هایش همراه خروارها برف به پرتگاه سرازیر شده
بودند عذاب کشیده است. با تمام وحشتی که از سگ داشتم دوست داشتم بایستم و
او را نگاه کنم. او سرش را لای دستهایش فرو برده و پیوسته ناله و زوزه می
کشید. گه گاهی نسیم و گاهی باد، با شدت بیشتری می وزید و انبوه علفها را به
سوی زمین خم می کرد سگ بیچاره سرش را بلند می کرد و به تصور اینکه صدای
توله هایش را شنیده است در حالیکه علفها را بو می کشید انتظار داشت که بوی
توله هایش به مشامش برسد اما باد از توله های او برایش خبری نداشت آنچه باد
با خود داشت عطر گل ها و علفهای وحشی زمستانی بود. او خیلی شبیه گرگ بود،
مادرم می گفت عده ای از اهالی ده معتقد بودند که او اصلاً گرگ است او بچه
گرگی بوده که بی پدر و مادر بزرگ شده، عده ای دیگر هم می گفتند که او سگ
نجیب و آرامی است که خان و ثروتمندان به وجود او افتخار می کنند اما مثل
اینکه او صاحب اصلی اش را گم کرده و در بیابان آواره شده بود. کم کم از او
خوشم آمده بود، پس به او نزدیک شدم دوست داشتم با او بازی کنم اما او
همچنان سرش را لای علفها کرده و آنها را بو می کرد و اصلاً متوجه اطرافش
نبود. متوجه سر دمش شدم که بریده شده بود مادرم می گفت که بچه ها در عالم
بازی این کار را با او کرده اند گاهی مواقع دمش را می دیدم که مانند عقربه
ساعت می جنباند. مادرم می گفت هر موقع احساس خطر کند این کار را انجام می
دهد مادرم دست مرا می کشید و می گفت دیر می شه بریم آب بیاوریم ولی من
همچنان دوست داشتم که نزدیک آن سگ بمانم که ناگهان طوفان شدیدی که از دامنه
کوه نزدیک جنگل شروع شده بود اوج گرفت و هنگامیکه دانه های تگرگ به درشتی
گردو از دامن ابرها فرو می ریختند بادهای وحشی خشمگین و عنان گسیخته به
درختها حمله می کردند. شاخ و برگ درختها را می کندند و برای تجدید قوا چند
لحظه کوتاه متوقف می شدند و دوباره حمله را آغاز می کردند و انبوه برگها و
شاخه ها را کشان کشان به دم پرتگاه می بردند و به پرتگاه سرازیر می کردند
گاهی باد آنچنان وحشیانه حمله ور می شد که درختهای کاج را از ریشه بیرون می
آورد قطرات پراکنده خاک در هوا پخش می شد گویی انفجاری رخ داده است و من
همچنان زیر دامن مادرم به روی زمین لای علفها خم شده و جرأت حرف زدن و تکان
خوردن نداشتم در همین اثناء درخت بزرگی را طوفان شکست صدای شکستن درخت
وحشت خارق العاده ای را در من ایجاد کرد کم کم طوفان و باران متوقف شد
حرارت آفتاب درخشان همه جا را خشک کرد باد هم از حرکت ایستاد سرم را از زیر
دامن مادرم بیرون آوردم سگ را دیدم به این طرف و آن طرف بی هدف نگاه می
کند به نظر می آمد که صخره های سپید که طوفان سپیدیشان را جلائی داده بود
پاسخگوی نگاههای بی هدف سگ هستند بالاخره او از جا بلند شد و کمی به سمت ما
نزدیک شد او شروع کرد به لیسیدن پاهایش و آهسته آهسته زوزه می کشید. «غصه
نخور، غصه نخور توله هات پیدا می شه.»
یک عدد نی را که مادرم به بهانه
سرگرمی به من داده بود از داخل جیبم درآوردم و شروع کردم به نواختن. زوزه
او قطع شد اما خیلی سریع از کنار ما رفت، رفت و رفت تا به لبه پرتگاه رسید.
زوزه جانخراشی سر داد و خود را به داخل پرتگاه انداخت و دیگر از آن موقع
به بعد هیچ کس آن سگ دم بریده را ندید گویا به توله هایش ملحق شده بود با
مادرم به طرف چاه آب به راه افتادیم چوپانها را می دیدیم که چطور گله
گوسفندان خود را برای چرا به چمنزار آورده و اکنون بعد از ساعت ها راه
پیمایی برای تغییر حالت و فراموش کردن خستگی و درد بدن آتش روشن کرده و با
کتری سیاه دودزده مشغول دم کردن چایی بودند. ناگهان صدای نعره گنگ و
فروخورده ای از جنگل به گوش خورد ابتدا یک نعره ضعیف بود بعد زوزه های مقطع
یک سگ مجروح سگهای شبان یکباره به طرف جنگل حمله ور شدند چوپان پیر، کلاه
پشمی خود را برداشت تا صدای را که از جنگل می آمد بهتر بشنود به یک باره
فریاد کشید: «این صدای سگ دم بریده است.» بلافاصله چماق خود را برداشت و
بعد همه چوپانها را به کمک طلبید یکی از چوپانها گفت: «یک سگ ارزش این را
ندارد که ما خودمان را به خاطر او به زحمت بیاندازیم.» بالاخره پیرمرد با
یک چوپان به طرف پرتگاه به راه افتادند. عرق از پیشانی پیرمرد می بارید اما
او همچنان جستجو می کرد و اهمیتی به عرق روی پیشانی یا به شاخه ها و بوته
های خاردار که سر و صورت او و پاهایش را خونین می کردند نمی داد. پیرمرد
لحظه ای توقف نمود و به اطراف خود نگاه کرد او تنها مانده بود. ناگهان ناله
کوتاهی از یک طرف شنید و بلافاصله به آن طرف دوید و بالاخره از بالای
پرتگاه متوجه جسد سگ دم بریده شده بود که مرده. ناله جانشکافی از سینه اش
دمید. مثل اینکه می خواست به او بگوید بیا تو را به نگهبانی گوسفندانم
انتخاب می کنم اما سگ بیچاره دیگر حرکت نمی کرد او به توله هایش پیوسته بود
از پیاده روی زیاد خسته شده بودم دلم برای سگ می سوخت و بهانه گیری می
کردم به ناچار مادرم مرا به پشت خود بست و کوزه را از دست من گرفت بعد از
طی مسافتی به چاهِ آبی رسیدیم مادرم کوزه کوچک مرا پر آب کرده و به کناری
گذاشت اما همینکه خواست کوزه خود را پر آب کند با همان دلو سیاه به داخل
چاه آب افتاد و دیگر هرگز او را ندیدم. گریه و فغان سر داده بودم. ساعتها
به این طرف و آن طرف می دویدم. هوا کاملاً تاریک شده بود در آن تاریکیِ همه
گیر، پیدا کردن چیزی لا به لای انبوه درختان دشوار به نظر می رسید از
فاصله دوری نور فانوس چوپانها را می دیدم و در خیالم چشمان حیوانات درنده و
وحشی بود. به این طرف و آن طرف سرک می کشیدم اما به جای دنج و مناسبی نمی
رسیدم. دلتنگ مادر، وحشت از تاریکی و صدای زوزه حیوانات وحشی از هر طرف مرا
در بند و حصار خود کشیده بود گه گاهی به داخل چاه سرک می کشیدم اما از
برگشت و انعکاس صدای گریه ام خیلی سریع خود را به کناری می کشیدم. بیقرار و
درمانده از هر طرف دور چاه به این طرف و آن طرف می رفتم، مادرم را صدا می
زدم و با نفسهای بریده گریه می کردم پاسی از شب گذشته بود همه جا تاریک و
فقط نور مهتاب بود که اندکی زمین را روشن کرده بود نور کوچکی از دور مرا
متوجه خود ساخت نور نزدیک و نزدیک تر شد مردی اسب سوار که فانوسی در دست
داشت و برای تهیه آب به کنار چاه آمد از او ترسیده بودم بنابراین پشت چاه
سنگر گرفتم و مخفی شدم تا مرا نبیند اما چشم های نافذ او تیزتر از این
حرفها بود. «خدایا چه می بینم دخترک به این کوچکی. این وقت شب تک و تنها.
اینجا چه می کنی؟ نکنه راه منزل را گم کرده ای و از این جا سردرآورده ای.»
با حرفهای مرد ارتعاش شدیدی در تمام بدنم پیدا شد. چشمها و گونه هایم می
سوخت سرم را بلند کردم باورم نمی شد پسر خان بود خودم را به او نزدیک کردم و
گفتم: «مادرم، مادرم توی چاه افتاد.»
- نه این غیرممکنه.
با عجله
مرا سوار بر اسب کرد و راهی روستا شدیم و با تعدادی از اهالی روستا برای
نجات مادرم به کنار چاه رفتند اما بی فایده بود من که دختر بچه ای سه ساله
بودم سایه سنگین بی مادری بر سرم افکنده شد. در دلم صدای غم انگیز دردها و
غم ها به گوش می رسید. آغوش بازی را نمی یافتم تا به او پناه ببرم جز آغوش
تاریکی که آنرا بهانه ای برای خوابیدن می دانستم در آن سن و سال کم به
یکباره لطف و محبت مادرم از من بریده شد بارها و بارها از زبان پدرم شنیده
بودم که با مادرم جر و بحث می کرد و می گفت: «ای بی عرضه زنهای مردم واسه
شوهرشون پسر به دنیا می آورند اما تو یه سر و پا لنگه خودت را توی این دنیا
اضافه کرده ای.» به همین خاطر پدرم از وجود من در خانه چندان خرسند و راضی
نبود و بارها و بارها مرگ مرا از خداوند طلب می کرد. دیگر من در آن خانه
غریبه ای بیش به شمار نمی آمدم مرتب گریه و زاری می کردم و بهانه مادرم را
می گرفتم. اما او مرا از منزل بیرون می انداخت و می گفت که حوصله اش را سر
برده ام تا اینکه یک روز هنگام غروب دو نفر پسربچه را دیدم که کالسکه ای
قراضه در دست و به طرف من می آمدند من که در حال بازی کردن با یک بچه گربه
بودم و مرتب آن مادر مرده را سنگ باران می کردم متوجه پسرک شدم که می گفت:
«آهای دختر اسمت چیه؟» گفتم: «مهری.» گفت: «دلت نمی خواد کالسکه سوار بشی؟
یک جعبه از اون شکلاتهای خوشمزه بهت می دم.» اما من به جای هر گونه پاسخ
یکی از آن سنگها را که برای نشانه گرفتن گربه در دست داشتم به طرف پسرک پرت
کردم. سنگ هم نامردی نکرد و یک راست خورد به چشم پسرک بدبخت. پسرک در
حالیکه به طرف من می آمد، گفت: «باید جریمه این کار را بپردازی.» من که از
پسرک می ترسیدم فرار کردم مدتی طول کشید تا آن دو توانستند مرا بگیرند و
مرا به جایی که خودشان اسمش را پناهگاه گذاشته بودند بردند. آنجا کمی خارج
از ده بود، در آنجا کوه بزرگی و در داخل کوه، غاری بود که مرا به آنجا
بردند وقتی داخل غار شدیم پسرک در کناری نشسته و زخمهای سر و صورت خود را
پانسمان می کرد. آن یکی هم با آتش ور می رفت دو تا پسر به تقلید از سرخ
پوستها به سر خود پر زده بودند. همان پسر رو به من کرد و گفت: «ای جاسوس
پست تو چطور جرأت کردی پا به کلبه رئیس سرخ پوستها بذاری؟ اصلاً به چه حقی
به طرف من سنگ پرت کردی و مرا به این روز انداختی.» من که این جور چیزها
برایم معنا و مفهومی نداشت بدون ترس گفتم:
- میاین با هم بازی کنیم.
- دختره پررو ما تو را دزدیده ایم.
من
که معنی دزدی را نمی دانستم و دلم هم برای پدرم تنگ نشده بود بدون بی
قراری و احساس دلتنگی این جور مسخره بازی ها را نوعی بازی می دانستم آن یکی
پسرک که رو به روی من نشسته بود چشم غره ای به این یکی کرد و گفت:
-
کجا شو دیدی، ناراحت نشو ما داریم با هم بازی می کنیم. او رئیس سرخ
پوستهاست ما هم زندانی او هستیم. بناست فردا موقع طلوع آفتاب حساب ما را
برسه و تکلیف ما را با زندگی یکسره کنه. دست به لگدش جداً عالیه.
چه
دردسرت بدهم در غار خیلی به ما خوش می گذشت. انگار نه انگار که مرا دزدیده
بودند هر کاری که دلم می خواست انجام می دادم او خودش را رسماً رئیس سرخ
پوستها می دانست و اسم مرا هم گذاشته بودند، جاسوس تازه. رئیس تصمیم جدیدی
داشت که فردا صبح مرا بپزد.
موقع شام که دهان پسرک پر بود از نان و پنیر
یکریز حرف می زد و حرفهایش اصلاً سر و تهی نداشت فقط به عنوان رئیس می
خواست که نطق کند حرفایی که می زد چیزهایی از این قببیل بود: «من این جا را
دوست دارم، تا حالا فرصت نکردم که به اردو بروم، از مدرسه رفتن متنفرم، تو
این جنگلها سرخ پوست حقیقی پیدا می شه، ما دو تا سگ داریم، راستی ستاره ها
گرمند، من دخترها را دوست ندارم، پدرم کلی پول داره، یک طوطی می تونه حرف
بزنه اما یک ماهی سی سال، ببینم این جا رختخواب کافی برای خوابیدن
داریم...» ضمن نطق گرایی خود پسرک هر چند لحظه یک بار یادش می آمد که رئیس
سرخ پوستهاست و یک دفعه از جا می پرید و بیرون غار را دید می زد که ببیند
جاسوس دیگری غیر از من آن طرفها هست یا نه؟ همراه با این از جا پریدن ها و
سر کشیدن ها مثل یک سرخ پوست با صدایی گوش خراش نیز جیغ می کشید و هر دفعه
که او جیغ می کشید آن یکی پسرک بدبخت یک متر از جا می پرید رئیس سرخ پوستها
از بدو ورودش به غار وحشتی وصف ناپذیر در دل آن یکی پسرک ایجاد کرده بود
نطق پسرک که تمام شد از من پرسید:
- میخوای بری خونه تون؟
- خونمون
ابداً!! مگه این جا چشه؟ جای به این خوبی با هم بازی می کنیم این همه
خوراکی بهم دادین. تازشم بابام هم که این جا نیست سرم داد بزنه و یا کتکم
بزنه من توی خونه دلخوشی ندارم. صبر کن ببینم می خوای منو ببری خونه؟
- هنوز نه... مدتی این جا می مونیم بعد.
قند توی دلم آب شد منی که تا حالا تو زندگیم این قدر خوش نبودم.
بالاخره
تصمیم گرفتیم که بخوابیم من را وسط خود قرار دادند. فکر می کردند که
بخواهم فرار کنم ولی من از اونجا خوشم می آمد. خیلی طول کشید تا توانستیم
به خواب برویم در طول این چندین ساعت پسرک، چپ و راست از رختخواب بیرون می
پرید و آهسته می گفت: «آهای مث اینکه کسی داره میاد تو.» سرانجام خوابم برد
در خواب دیدم که من خودم بچه ام و یک راهزن نیم وجبی مرا دزدیده و به درخت
بسته و شکنجه می ده. صبح زود با صدای جیغ وحشت انگیز از خواب پریدم همون
پسرک بود اسمش را نمی دونم داشت هوار می کشید. رئیس سرخ پوستها نشسته بود
روی سینه ام با یک دست موهایم را محکم چسبیده بود و در دست دیگری کاردی را
گرفته بود مرا تهدید به مرگ می کرد ظاهراً خیال داشت پوست از سرم بکنه چون
قبلاً قول داده بود این کار را خواهد کرد کارد را از دست پسرک گرفتم و با
خواهش و التماس گفتم: «بگیر بخواب.» پسرک رفت و خوابید اما از آن به بعد
خواب برای همیشه از چشمانم پرید. آن یکی پسرک هم ترسیده بود چون به او هم
قول داده بود که از او یک خوراک لذیذ درست کند. پسرک به من گفت: «نمی خوای
بخوابی؟» گفتم: «خوابم نمی بره، اصلاً می خواهم سیگار پسرک را روشن کنم و
بِکشم.»
- عجب دختر نیم وجبی هستی، دختر سیگار واسه پسرهاست.
- خب حالا توی بازی سرخ پوستی می کشم وگرنه راستکی که نمی کشم.
- دروغ می گی تو از رئیس می ترسی. او بناست صبح تو را به آتش بکشه. ببینم دختر بابات چه کارست؟
- تو مزرعه خان کار می کنه.
- عجب شانسی ها ما تو را دزدیده ایم که پول کلان به چنگ بزنیم اگه این جوریه که بابات پول نداره به ما بده.
رئیس از خواب بیدار شد و گفت:
-
این چه حرفهایی است که می زنید پدر و مادر هر چقدر هم که بی پول باشند و
هرچه قدر بچه شون بد باشه باز هم اون را دوست دارند. به هر حال دیگه این
حرفها را تموم کنید. پاشو صبحانه را حاضر کن. من میرم سری به اطراف کوه
بزنم.
- ببین رئیس من هم با تو بیایم بالای کوه.
- بگیر بشین دختر ببینم، مثلاً ما تو را دزدیده ایم.
از
بالای کوه روستا کاملاً پیدا بود همه چیز را آرام دیدم هرچه نگاه کردم پدر
و مادری را ندیدم که در جستجوی فرزندشان باشند حتی کدخدای ده را هم ندیدم
که کسی را به اتهام بچه دزدی دستگیر کرده باشند پیش خود فکر کردم که لابد
هنوز متوجه نشده اند که دختری دزدیده شده است.
رئیس به غار برگشت و سیب
زمینی را که پسرک روی آتش پخته بود برداشت که ناگهان آن یکی پسرک یک سیب
زمینی را از یقه اش داخل لباسش انداخت و با مشت آنرا روی بدنش له کرد. رئیس
با مشت زد توی کله اش و حالا می خواست تلافی کنه سنگ بزرگی به دست گرفت و
پسرک را نشانه گرفت من که خیلی ترسیده بودم گفتم:
- رئیس اونو ببخشید با هم آشتی کنین بیا صورت او را ببوس.
- برو ببینم من رئیسم اون باید مرا ببوسه.
رئیس رو به پسرک کرد و گفت:
- از کار خودت پشیمون شدی یا نه. تا حالا کسی جرأت نکرده روی رئیس سرخ پوستها دست بلند کنه. هر کسی جسارت کرده تاوانشو داده.
اون دو تا خیلی زود با هم دیگه آشتی کردند پس از صرف صبحانه پسرک گفت:
- حالا دیگه می خوای چه کار کنی؟
رئیس گفت:
-
تو نگران نباش مثل اینکه دخترک از خونه دلخوشی نداره وانگهی این جا بهش
خوش می گذره. چیزی که هست حالا باید در فکر بقیه نقشه مان باشیم من گمان می
کنم که پدرش هنوز متوجه این قضیه نشده شاید فکر کرده که مهری شب را در
خانه عمه اش که نزدیک خانه خودشان است خوابیده به هر حال امروز همه چیز
برایش روشن خواهد شد بنابراین باید برای پدرش نامه بفرستیم و دو هزار تومان
بخواهیم.
در همین موقع یک دفعه فریاد جنگ بلند شد پسرک جیغی کشید و من
با تیرکمان خود سنگ بزرگی به طرف رئیس انداختم. سنگ خورد توی گوش رئیس و
او یکراست افتاد توی آتش. پسرک دوید و او را از آتش بیرون کشید و به سر و
صورتش آب پاشید. رئیس بیهوش بود بعد آهسته آهسته چشمانش باز شد. رئیس
چشمهاشو به طرف من دوخته بود و ابروانش را درهم گره زده بود. پسرک گفت:
«رئیس سخت نگیر این گرفتاریها زیاد طول نمی کشه.» و عاجزانه از رئیس خواست
که مرا ببخشد. من رفتم بیرون و اصلاً برایم مهم نبود که برای رئیس چه
اتفاقی افتاده. واقعاً که عقده بازی داشتم و تمام این کارها را جوری بازی
می دانستم که ناگهان پسرک بیرون دوید و مرا تکان سختی داد و گفت:
- اگر جلو این کارهاتو نگیری فوری می برمت خونه فهمیدی چی گفتم.
- به خدا، به خدا من داشتم بازی می کردم خواهش می کنم منو نبر منزل.
-
عجب بدبختی!!! همه بچه می دزدن خانواده ها دنبالشون می گردن بچه گریه و
زاری می کنه مامان و باباشو می خواد، ما هم بچه دزدیده ایم التماس می کنه
که او را منزل نبریم!!!
دلم می خواست از همون بالای کوه می انداختمش پائین.
- اصلاً کاش یک پسر دزدیده بودیم.
پسرک مرا وارد غار کرد و گفت که باید از رئیس عذرخواهی کنم و با او آشتی نمایم.
- هرچه می گم بکن وگرنه... یکراست می ری منزل.
من
که از رفتن به منزل وحشت داشتم با رئیس آشتی کردم. رئیس خود را به کنار
پسرک کشید و گفت که «امروز از نزدیک ترین باجه پستی نامه را به پدر مهری می
فرستم در نامه به او می نویسم که دو هزار تومان را چگونه و کجا بفرستد تا
دخترش را پس بدهیم.» پسرک گفت: «رئیس تو می دونی که من همیشه در کنار تو
بودم و هیچ وقت و در هیچ شرایطی تو را تنها نگذاشتم. نه از کدخدای ده می
ترسم نه از زندان اصلاً تا وقتی که این فشفشه دو پا را ندزدیده بودیم من از
هیچ چیز نمی ترسیدم اما در مورد این دختره تو را به خدا منو با او تنها
نذار.» رئیس می گفت: «خاطرت جمع باشه من بعدازظهر برمی گردم حالا بیا و
نامه را بنویس.» آن دو کاغذ و خودکاری برداشتند و شروع کردن به نوشتن نامه
پسرک می گفت: «من می ترسم بابای دختره حاضر نباشه برای آن گربه وحشی دو
هزار تومان بده بیا بنویس هزار و پانصد تومان. هزار تومانش مال تو پانصد
تومان هم مال من ما نخواستیم.» و این نامه ای بود که پسرک و رئیس نوشتند.
"پدرمهری
ما دختر شما را در گوشه ای پرت خیلی دور از روستای شما پنهان کرده ایم
بیهوده در جستجوی او نباشید. نه شما و نه هیچ کس دیگری نمی توانید او را
پیدا کنید بنابراین به خودتان زحمت ندهید. شما فقط می توانید با شرایط زیر
دوباره صاحب دخترتان شوید. ما هزار و پانصد تومان برای برگرداندن دختر شما
می خواهیم چنانچه موافقید یادداشتی بنویسید آنرا به پیشخدمت ارباب خودتان
بدهید و سر ساعت هشت به این آدرس بفرستید. کمی دورتر از جنگل، سه درخت تک
افتاده در جنگل هست روبروی این سه درخت نرده ای است و زیر آن نرده روبروی
درخت سوم از سمت چپ صندوق کوچکی وجود دارد و پیشخدمت ارباب شما پاسخ شما را
باید در آن صندوق بگذارد و بعد سر ساعت دوازده شب پول را به همانجا
بیاورد. چنانچه بر حسب دستور بالا رفتار نکنید دیگر هیچ وقت دخترتان را
نخواهید دید اما اگر پول را فرستادی سر ساعت بعد دخترتان را تحویل می دهیم.
«امضا دو مرد بینوا»"
